اپیزودک های اهوازی

سلام به تمامی دوستان
در چند روز اخیر حسابی اوضاعمان به هم ریخته است و به قول عزت الله انتظامی در فیلم اجاره نشین ها، اوضاعمان زرتش قنسول شده است(!) برای آنکه بدانید حد فاجعه چقدرست در ذهن مبارکتان اسبی را تصور کنید که برای بازنماندن ، مدام تازیانه می خورد. لطفا یک چند روزی مرا تحمل و درک بنمایید تا ببینیم چه می شود، این ونگ های بیجا را هم خودتان تحمل بفرمایید:

Episode1

یک عزیزی را برده ام دفترنامه ی رسمی که ضامنم بشود و مدام پس از هر امضا 2 تا صلوات می فرستد و مرا مجبور کرده ختم صلوات بگیرم! کارمان که تمام می شود بر سر راه یک آبسردکن هست و او بلافاصله و تند و تند آب می خورد و حظ می برد. لیوان پنجم نگاهی به آبی که خورده می اندازد و می گوید: آبش کثیفه، معلوم نیست این آبه یا فاضلاب؟! و لیوان آخر را در جایش می ریزد.

Episode2

استاد ریخته است به هم و دیگر نمی تواند به ناتوانی زبان آموزان روی خوش نشان بدهد، مدام دیالوگ را تکرار می کند و زبان آموزان هنوز زبانشان به خوبی نمی چرخد. رو می کند به مضحک ترین زبان آموز کلاس و از او می خواهد که تکرار کند:
I'd like to examine you,pull up your shirt..PLZ
زبان آموز سری تکان می دهد و با اندک خنده ی شیطنت آمیزش به نحو کشدار و غلیظی می گوید بلافاصله می گوید:...pull up your short?! PLZ

Episode3

در تاکسی نشسته ام که از کنار 5 نوجوان با سرعت رد می شویم و راننده به حرف در می آید:
کدوم احمققی این یه عده رو سوار میکنه؟
من باب معاشرت گفتم:
باید وانت بگیرن که سوارشون کنه
راننده سخن بنده در مورد کمیت را جدی نگرفت و در مورد کیفیتشان صحبتش را ادامه داد: نه آخه هی میگن اینکارو بکن و اونکارو بکن، ضبط رو روشن کن...اگه طرف پیرمرد باشه، اعصابش میریزه به هم!
من هم برای آنکه بحثمان تمام بشود در تایید فرمایشاتش گفتم: خب البته شما درست می فرمایید، لازمه که تحمل راننده خیلی بالا باشه.
راننده در آمد گفت: نه، من اگه حال داشتم سوارشون می کردم!


پینوشت مرقوم فرمودیم: عجب اشتباهی کردیم، بگو میمردی اگه نمیرفتی از سرویس بهداشتی  هواپیما استفاده کنی؟ به جان شما بخاطر همان سرویس بهداشتی هواپیما در حدود دو هفته است که گیر کرده ام. هروقت می خواهم مطلبی بنویسم ییهویی با موبایلم تماس می گیرند و می گویند برای پاره ای توضیحات باید به فلان جا بیایید.(دعا بفرمایید، بلکه از این مصیبت دربیایم)

برداشت آزاد !

هرچه بگندد نمکش می زنند، وای به روزی که بگندد نمک!
خدا را شکر که در مملکت جمهوری اسلامی سکونت داریم و خبرهایمان را از جریان زندگی در زیر پوست شهر بدست می آوریم، بی آنکه نیازی به رسانه ی ملی باشد.
پای صحبت های نگهبان محله مان نشسته بودیم که میگفت:
ساعت 20:43
پرشیا ی سفید رنگی، چراغ هایش را خاموش می کند و به انتهای کوچه مان(تاریکترین محل کوچه) می رود. سرنشینانش 3 پسر و یک دختر سیاهپوش هستند. دختر از ماشین پیاده می شود و 3 کوچه آنطرفتر به منزلش می رود...

ساعت21:20
پراید نقره ای رنگی با دختری که در جلویش نشسته به سمت همان محل تاریک کوچه مان می رود و دختر پیاده می شود و 3 دقیقه در آنجا معطل می شود و سپس از آن محل تاریک خارج می شود...

ساعت 22:03
دختری با قدم های لرزان از همان نقطه ی تاریک در حال آمدنست، پرایدی با سرعت از کنارش رد می شود...

ساعت 22:33
ماشین کمری اش را با سرعتی آهسته، همپای دخترک می راند...

پی نوشت:
مرا دوست بدار
   اندکی اما طولانی..!

ماجرای دکتر و سه بیمارش !

یک روز صبح یک مریض به دكتر جراح مراجعه میكند و از كمر درد شدید شكایت میكند .

دکتر بعد از معاینه از مریض می پرسد :«خب، بگو ببینم واسه چی كمر درد گرفتی؟»

مریض پاسخ میدهد: «من برای یك كلوپ شبانه كار میكنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم كه یكی با همسرم بوده!! دربالكن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالكن، ولی كسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه كردم، یه مرد را دیدم كه میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید. من یخچال را كه روی بالكن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!! دلیل كمر دردم هم همین بلند كردن یخچاله.»

مریض بعدی به دکتر میگوید :«به نظر میرسید كه طرف تصادف بدی با یه ماشین داشته.»

دکتر:«مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینكه حال شما خیلی بدتره! بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟»

مریض پاسخ میدهد:«باید بدونید كه من تا حالا بیكار بودم و امروز اولین روز كار جدیدم بود. ولی من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و برای همین هم نزدیك بود دیر كنم. من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیكنید؛ ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!»

مریض سوم به اتاق دکتر می رود و به نظر میرسد كه حالو احوالش از دو مریض قبلی وخیمترست.

دكتر در حالی كه شوكه شده بود، میپرسد «از كدوم جهنمی فرار كردی؟!»

بیمار سوم پاسخ می دهد:«خب، راستش توی یه یخچال بودم كه یهو یه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پایین!»

*پی نوشت:متن داستان بالا را جایی خوانده بودم و ذکرش خالی از لطف نبود.

اپیزودنامه

شرح کامل اپیزودها از حوصله ی من خارجست و تنها چند نکته ی کلیدی را برایتان شرح می دهم، باشد تا زمانی که حال و احوالمان بهتر باشد:
Episode 1
مکان: درون اتومبیل سواری (جاده ی اهواز-آبادان)
زمان: 8:25 AM
راننده، شیشه ی سمت خودش را پایین می کشد و نفس عمیقی را از هوای شرجی و مرطوب جاده به درون ریه هایش دعوت می کند و با طعنه به مسافر کناری اش می گوید: «قربون خدا برم. به جای بارون، بوی بارون رو میفرسته»
***
Episode 2
مکان: یک باشگاه فرهنگی-ورزشی اداری
زمان: 9:01 AM
انتظار خسته ام کرده و ناخودآگاه چشمانم به سمت تابلوی اعلانات مجموعه تغییر جهت می دهد. با سایز بزرگ در یک کاغذ A3 نوشته اند:
«می دانید که چرا باید بدن خود را حفظ کنید
برای اینکه وسیله ای برای پرستش خداست!»
اداره ی تامین سلامت کارکنان
***
Episode 3
مکان:درون اتومبیل سواری (جاده ی آبادان-اهواز)
زمان: 10:05 AM
راننده ی درشت هیکل و شکم برآمده ای مدام با گوشی همراهش سر و کله می زند که نگاهش در اتومبیل جلویی قفل می کند. زنی در صندلی جلویی سمند به صورت برعکس نشسته و با شوهرش مشغول صحبت کردنست. ناگهان راننده لبهایش را غنچه می کند و دو تا KISS به سمت زن روانه می سازد.
مسافر صندلی عقب با ته خنده ای می گوید:«پخش زنده بود!»
***
Episode 4
مکان: اتومبیل قبلی
زمان: 10:25 AM
مشغول نوشتن کلمات کلیدی این اپیزودها هستم تا در زمان لازم بتوانم بصورت کامل شرحشان بدهم. ناگهان صدای عطسه ای توجهم را جلب کرد و برگه ی یادداشت و دستانم خیس شدند. سرم را برگرداندم و با راننده ای مواجه شدم که جاده را به حال خود رها کرده بود و سرش در برگه ی یادداشت من بود.
با تحکم دق خورده ای چشمانم را به سمتش چرخاندم و گفتم:«بارون پر رحمتی بود»
بلافاصله گفتم:«می خوای بخونش، ولی روش عطسه نکن(نشاش!)»

یک سکانس بین المللی

مکان: همین ایران خودمان
زمان: دو ساعت گذشته
بازیگران: یک عده با فرهنگ مشتاق زبان

استاد: Milad...come here(میلاد بیاید)
میلاد reading اش را می خواند و زبان آموزان از او سئوال می کنند:
زبان آموز1:What do they do after afternoon?(آنها بعد از بعد ازظهر چه کاری انجام دادند)
میلاد: نمی دونم...Next
استاد:Ok! next
زبان آموز2:What are do they else doing there do!?(قصد داشت بپرسد که: دیگران چه کاری کردند؟)
میلاد: استاد این چه وضعشه؟ نهضت سواد آموزیه؟ سئوال درست بلد نیستن بپرستن؟
استاد: Dont speak farsi!
زبان آموزان: نچ نچ نچ نچ...
میلاد: چه خبره؟ مگه سوار خر شدین؟
"خنده ی زبان آموزان"
استاد:OK Go out!
میلاد:Thank you
زبان آموزان: You're welcome(قابلی نداشت)

چاه کن

انسان شریعت مذهبِ صِرفی نیستم و از دین و دینداری به جایی نرسیده ام که بخواهم مدام از آن تعاریف غیر واقع را شرح دهم. اهل نصیحت هم نیستم و تمامی نوشته هایم از روزهای گذران عمرم سرچشمه  می گیرد و  نهایتش به ایمانی می رسد که نسبت به آن نوشته پیدا کرده ام.
این ها را گفتم که اگر حدیثی و حرفی از بزرگواری نقل کردم، به پای ایمانم نسبت به آن بنویسیدش:
امام علی (ع) خیلی زیبا می گوید:
اگر بتوانم به سمت مسائل و کارهایی پیش بروم که شکاف های بین من و دیگران را پر کند، مطمئنا به سمتشان می شتابم.
دقیقا در تمامی مسائلم سعی بر انجام این کار دارم و مدام هم شکاف های عمیقی را با رفتار و مسائلم پر کرده ام اما گاهی اوقات پیش می آید که یک چاه کن در ته شکاف ها مانده و مدام، شکاف هایی را حفر می کند که توان پرکردنش واقعا سخت است.
عظمت فاجعه آنجا خود را نشان می دهد که آن چاه کن ممکنست از نزدیکان تو باشد...افسوس از این دنیا و آدمهایش

این پست را حتما بخوانید...


    هرچند که نوشتن در این دوره و زمانه کمی سخت شده و تا میایی بدوی باید ترمز بگیری اما خب این دلیل نمی شود که اصلا ننوشت و به قولی خفه خون گرفت. امروز کتابی را می خواندم با عنوان تاثیر فرهنگ ایرانی بر ملل های جهان، و خلاصه به شرح و بسط دادن تاثیرات عظیم فرهنگ ایرانی بر سایر ملل ها که مثلا اروپایی از بوی بدنشان خفه می شده اند چون حمام نداشته اند اما ایرانی ها با وجود گرمابه، فرهنگ پاکی را ترویج کرده اند. از خواندن کتاب حظ کافی و وافی را می بردم که به باب عادت سری به سمت ساعت گرداندم و متوجه شدم نیم ساعت مانده تا کلاس ریاضی عمومی دانشگاه شروع بشود و در نتیجه خیلی جفنگ وار و سریع به این سمت و آن سمت رفتم و از خانه زدم بیرون، به اولین تاکسی دست تکان دادم و سوار شدم تا زودتر به دانشگاه برسم که امروز یک سلسله جریانات خاص رفتاری را مشاهده کردم تا نگوییم بی فرهنگ بلکه بگوییم ما خود فرهنگیم زیرا در کمتر جامعه ای اتفاق میافتد که کارفرما و مشتری عقاید مشترکی داشته باشند. جریان پیش آمده به این صورت بود که راننده ی تاکسی در حال حرکت بود و ناگهان سمندی در جلوی پایش زد روی ترمز و مشغول صحبت با ماشین بغل دستی اش شد. این راننده ی تاکسی هم به جوش آمد و شجره ی راننده ی سمند را شست و کلی لیچار بارش کرد بطوریکه سمندی هم شروع کرد به آزار و اذیت رساندن. حالا این راننده دو تا حرف می زد و او هم دو تا دیگر بارش می کرد تا اینکه آخر سر گفتم بابا راه بیافت، ول کن. خلاصه راننده ی تاکسی به راهش ادامه می داد که مسافر صندلی عقب حرف زدنش گل گرفت و با قیافه ی حق به جانبی مشغول نصیحت شد: آقای راننده اینا نفهمن! یه حرف اون میزنه، یه حرف شما و آخر سر کارتون به دعوا می کشه اما به هر حال بهتره واسه اینجور موقعیتا همیشه یه گرز توی ماشینت داشته باشی که سریع بپری پایین و بزنیشون!!! در همین حال راننده مدام تایید می کرد و میگفت: ها ولله، اینا رو باید زد، مرتیکه ی نفهم! بخاطرش صد بار ماشین و عقب و جلو بردم تا تونستم از پشت سرش ردش کنم. می خوای حرف بزنی، بکش کنار.آشغال ِ عو.. ب ... ... ... ، باید پیاده می شدم و اینقدر میزدمش که بفهمه عاقبت نفهم کاریش چیه! حالا هیکل راننده سر ِ جمع 40 سانت نبود و در بدنش جز استخوان، چیز ِ دندان گیری یافت نمی شد، خواستم بگویم آقای راننده یه قمپزی در کن که بهت بیاد اما باز شرم و حیا و ادب و ... جلوی زبانم را گرفت و گفتم: بحث بی فایده اس و بهتره گذشت کنی، آقای مسافر، شما هم یه کم به فکر ما باش که باید زودتر برسیم به مقصد...

نکته ی اخلاقی: ما از بن و ریشه سالمیم و مزخرف می گویند که ایرانی ِ بی فرهنگ
"امکان نظردهی مهیا شده است، لطفا تبلیغاتتان را لحاظ قرار ندهید!"

معرفی، اصلاح

سلام
من مهدی نامور همدانشگاهی محمد آرمان هستم
نامم تقريباً حقیقیست و تاکنون وبلاگ نویسی را تجربه نکرده ام و به همت و دعوت دوست عزیزم در این عرصه فعالیتم را آغاز می کنم و در ضمن باید بگویم: به بودن در کنارتان افتخار می کنم. امیدوارم مرا در جمع گرم و صمیمیتان پذیرا باشید.در ضمن...مطلب خاصی نیست فقط می خواستم ببینم حواستون به من هست؟!

به من می گویند انسان قانع
به جای آنکه یک شلوار را 120 روز بپوشم، هر 120 روز یکبار آن شلوار را می پوشم
به من می گویند صرفه جو
به جای آنکه مسیر دانشگاه را با بلیط اتوبوس بروم، با ماشین پدر و سهمیه بنزینش طی می کنم
به من می گویند با فرهنگ
اس ام اس هایم را مخصوص سلام وعلیک کرده ام و به جای آنکه جوک بفرستم، با اس ام اس مکالمه می کنم
به من می گویند نکته سنج
به جای آنکه وقت خود را بیهوده در میان کتاب ها تلف کنم، عیب و ایرادهای دیگران را کنکاش می کنم
به من می گویند استاد فهیم
لزومی ندارد برای گرفتن مدرک دکترا 8 سال خون دل بخورم و شب خوابی بکنم بلکه می روم از همین آکسفورد کنار دکان فرهاد یک خارجکی اش را می گیرم
به من می گویند ... بله؟ جانم! چی؟ شما از کجا اومدید؟ از اداره ی اصلاح الگوی چی چی؟