يك قرار وبلاگي صدا دار!

از شركت عموم استقبال فراوان بعمل مي آيد.

     از اوايل امسال تا حالا به دو قرار وبلاگي(وبلاگ نويسان خوزستاني - وبلاگ نويسان ايراني) دعوت شدم كه به دلايل متعددي نتوانستم حضور داشته باشم اما اشتياق اينكه دوستان وبلاگي را با مشخصه اي فراتر از چند خط نوشتار بشناسم، مدام ترغيبم مي كرد تا زمينه ساز يك قرار وبلاگي ديگر باشم. پس از جمع بندي، به اين نتيجه رسيدم كه بر و بچ وبلاگ نويسي استقبال چنداني از چنين جلساتي نمي كنند. اين شد كه با مشورت اهل فن و در راستاي رفع اين اشتياق، قرار وبلاگي مجازي كم نظيري را پايه ريزي كردم. اين قرار وبلاگي از شما دعوت مي كند كه هر كدامتان(مخصوصا دوستان وبلاگ نويسي كه بنده مطالعه شان مي فرمايم) شعري با صداي خودتان را ضبط كرده و آدرس فايل آن را در وبلاگ خود يا بخش نظرات همين پست اعلام فرماييد. ضمنا اين بار با خودم و خداي خودم(!) شرط كرده ام كه به بهترين فايل ارسالي براساس آراء خود شما دوستان، مبلغ 2000 تومان شارژ تقديم بدارم(مبلغ كميست، ما را غميست! اما چه كنيم كه تمام توانمان در همين حد است). مهلت ارسال آثار تنها تا 10 روز ديگر مي باشد و همچنين اين تاريخ به هيچ عنوان تمديد نخواهد شد! ضمناً برخي ها باور كنند كه كسي با شنيدن صدايشان دچار انقلاب احساسي و هوسراني و ساير توهمات نا بجا نمي شود. پس لطفا بياييد يك قرار وبلاگي باشكوه و صدادار داشته باشيم، حداقل براي نخستين بار!

توضيحات مفيد:

     تا حد امكان فايل ارساليتان كم حجم باشد(در صورت كم حجم نشدن، فايل را به ايميل بنده ارسال كنيد) بهانه هم نياوريد وسيله ي ضبط صدا وجود ندارد، كه در اين دوره و زمانه فقدان اينچنين وسايلي حاكي از ... مي باشد!(خودتان با سليقه ي خودتان نقطه چين را پر كنيد!)
سرورهاي مخصوص آپلود:
براي جي ميل ها مراجعه به سايت 4shared(ساخت يك اكانت جديد)
براي بي جي ميل ها مراجعه به سايت پرشين گيگ(ساخت يك وبلاگ جديد)
براي بي ميل ها مراجعه به سايت آپلود رايگان ايرانيان(ساده ترين روش!)

مخملين صداها:(براي دانلود بر روي نام افراد كليك كنيد)
ممرد جوان (حجم 730 KB) "لينك تصحيح شد"

محمدصادق رحمانيان، فاطمه و آرزو

بم - منزل محمد صادق رحمانيان

     نمي خواهد لباسش شلخته بنماياند، او دو سال سختي هاي فراواني را گذرانده كه راز سر به مهر فقر، در حريم خانه اش رجز خواني نكند. پيش از آنكه زنگ خانه را بزند، تلاش ظاهر پسندانه اي در گم كردن خستگي اش مي كند، كتش را مي تكاند، پره هاي يقه ي لباسش را به زير كت مي برد، آخرين قطره ي شيشه ي عطرش را هم بر خود مي چكاند، با خود مي گويد بايد فردا عطر جديدي بخرم. او پس از دو سال تمام، دوشيفته كار كردن، بالاخره توانسته بود خرج و مخارج خريد كمد، يخچال، تلويزيون و حتي سيسموني دخترش "آرزو" را پرداخت كند. حالا او ديگر مردي نبود كه مخارج زندگي بخواهد برايش شاخ و شانه بكشد و يا سادگي محقرانه اش را به رخ بكشاند، او ديگر مردي بود كه ميخواست و بايد ميشد و ميماند. به آرامي به خانه آمد و بي سر و صدا به پشتي لم داد. همسرش متوجه ورود او شد و بچه را در گهواره خواباند تا با لبخند به استقبال مرد خانه بيايد. لبخند هر كسي پاسخش لبخند است اما لبخند همسر خانه، بايد پاسخي فراتر از يك لبخند باشد، پاسخي در خور يك بانوي تمام عيار، پاسخي هم شأن يك بهشت محض كه آرامش را در جهنم دنياي كنوني به مرد خانه ارزاني مي دارد، مرد با تمام وجودش لبخندي زد و گفت: سلام هميشه محرمم كه بهترين مرهممي.
     همسر خانه مدام تلاش مي كند تا خستگي را از نگاه مرد پاك كند، گويي تلاش مرد در گم نمودن خستگي نافرجام بوده. يك ليوان شربت آلبالوي دست ساز، يك ليوان چاي، يك سبد ميوه، يك مزاح نرم، يك بالشت، يك رو انداز و در پايان با يك لبخند، مرد خانه را بدرقه ي خواب كرد، نوزاد هم با صداي خنده اش، مادر را همراهي كرد. . مرد در آرامش محض بود، سرانجام خانه اي مطابق با آرزوهايش ساخته بود تا تنها "آرزوي" زندگي اش، آينده اي بي نياز داشته باشد.
***
     سرش به شدت درد ميكند و توان بلند شدن ندارد، قفسه ي سينه اش سنگيني مي كند، نفسش تا نيمه ها بالا مي آيد، دستش بي حس است، تمامي اطرافش تاريكي محض را به همراه دارد، يك ستون بزرگ دستش را بطور كامل له كرده است، انگشتان پايش هم خرد شده اند. دو روز بعد با كمك مردم از زير آوار نجات مي يابد اما فكرش آشفته وار و بي اختيار مي گويد: فاطمه، آرزو ...
امدادگران سختشان است بگويند كه بدرقه كنندگان آخرين خوابش، خود راهي "خواب آخر" شده اند... درست زير همان كمدي كه تازه قسطش را داده بود، انگار فقر براي برخي از ما انسان ها هميشه رجز مي خواند ...

پينوشت: متن فوق را به رسم يادواره ي كشته شدگان بم مخصوصاً ناهيد و خانواده اش، با الهام از روايتي حقيقي نوشته ام.

من، او و ناهيد

غروب خيلي سرخ- خرم آباد- اطراف شهر

قيصر امين پور در نامه اي منظوم به دوستي مظلوم مي نويسد:

پاره هاي اين دل شكسته را
گريه هم دوباره جان نمي دهد
خواستم كه با تو درد دل كنم
گريه ام ولي امان نمي دهد

حالا اين توصيف زبان حال ديروز من بود كه متن ذيل را نوشتم:
     "من، او و ناهيد" هميشه با يكديگر بوديم. همبازي هاي كودكي اي كه در 10 سالگي ازشان جدا شدم و ديگر هيچگاه نديدمشان. "من، او و ناهيد" در كنار هم، هميشه حرف هاي زيادي براي گفتن داشتيم. بهانه هاي باارزشي براي خنديدن، اشك ريختن، غصه خوردن، زندگي كردن و حتي مردن در تك تكمان بود اما هيچگاه بي يكديگر به آنها بهايي نمي داديم. "من" هميشه از دردهاي پسرانگي ام ميگفتم و "ناهيد" از دردهاي دخترانگي اش اما "او" تنها از دردهاي روزگار ميگفت. 11 سال تمام بود كه ناديده در خيالم تصورشان مي كردم. يازده سال عطش ديدنشان را با خيال مي خواباندم. ناهيد را در قامت يك دانشجوي جوان و خوش پوش، "او" را در قامت يك استاد مودب و با نزاكت كه هميشه نگاه نافذش تكان دهنده است. آنقدر اين عطش را سركوب كرده بودم كه تمامي خاطرات رو به فراموشي بودند. عاقبت تصميم گرفتم، امسال در سفر به زادگاهم، حتما ردي و نشاني از آنها به دست بياورم.
***
     ديروز بي محابا در مسير بي اختيار كفش هايم، نگاهم بر زميني به وسعت غربت افتاد كه سنگ ها نشان آدم ها بودند. ناگهان در ايستگاه اشك، نگاهم توفقي ماندگار داشت. باورم گستاخانه تلاش مي كرد تا در تقابل با تصورات يازده ساله ام به پيروزي برسد. انا لله و انا اليه راجعون... "ناهيد" به همراه خانواده اش همسفر قربانيان بم شدند.
و "او" تنها برادر "ناهيد"، تيرماه 88 در جريان تظاهرات خياباني تهران قرباني دردهاي روزگارش شد ...


سفر به زادگاه

آنقدر بر خودمان باليديم و اهواز را دو دستي چسبيديم كه مجبورمان كردند از اين شهر عزيز و خورشيد محض ايران! كوله بار بربنديم و برويم. البته رفتنمان بصورت موقتيست و زياد هم طول نمي كشد، همه اش حدود 3 ماه است كه نصفش هم تا حالا رفته، پس لطفا دلتان يك وقت براي من تنگ نشود ها! قول ميدهم زودي بروم و برگردم. حالا كجا ميخواهم بروم؟ مطمئنا همه ي آنهايي كه تا حالا به پروفايل مرد جوان رفته اند، هميشه دلشان ميخواسته بدانند، مرد جوان آنجا كه درباره ي خودش مي گويد:"هرآنچه را لازمست بدانيد، خواهم گفت" چي هست؟ اصلا خواهد گفت يا همچنان در پرده اي از ابهام خواهد ماند. به شما مژده ميدهم در اين پست كه اگر خدا بخواهد آخرين پستم هم خواهد بود، بعضي هايشان را مي گويم. راستش ديگر آرام و قرار ندارم و بعد از مدت ها(چيزي در حدود يك سال) نديدن اقوام و دوستان قديم، پرنده ي هجرتم مدام بال بال ميزند و قصد كرده كه به زادگاه مهاجرت كند تا هم بتوانم يك ترم تابستاني را بگذرانم و هم حال و احوالي را احسن كنم.
و اما زادگاهم ...
     زادگاهم يكي از همسايه هاي همجوار استان خوزستان است و موقعيت جغرافيايي اش در كوهستان قرار گرفته. اكثريت مردمانش با دولت كنوني مشكل اساسي دارند و آبشان با احمدي نژاد در يك جوب نمي رود! سوغاتش هم عسل در وهله ي اول و جاجيم در وهله ي دومست. به شدت مهمان نواز تشريف دارند و كافيست بفهمند يك مسافري غريبست، آنوقت است كه حتي جانشان را ميدهند تا او اوقات خوشي را در آنجا سپري كند. سياست مهمان نوازيشان هم به اينصورت است كه به مهمانشان عسل تعارف مي كنند و مهمان هم در حاليكه يك فرد قوي هيكل را بالاي سر خودش مي بيند، بايد حتما بخورد. زشتست! بي احترامي به ميزبان محسوب مي شود، بي احترامي اش در حديست كه انگار كن به يك مرد با سيبيل هاي هشتاد متري بگويي، سيبيلاتو بزن، دختر خانوم!(تو خود حديث مفصل بخوان ازين مجمل!) جدا مردم دوست داشتني اي هستند و هواي مهمانشان را دارند.
     مناطق تفريحي بسيار زيبايي هم دارد و بايد حتما در يك فرصت مناسب چند عكس بگيرم و برايتان بياوردم، در كلام قلم نمي گنجد كه بگويم زادگاهم چه بهشتيست. در هر صورت من امروز و يا فردا و يا حداكثر پس فردا! شايدم پسين فردا! شايدم... به زادگاهم مي روم و براي رفتن نيازست كه از تمامي شما خوانندگان ثابت وبلاگ مجوز بگيرم. لذا يك مسابقه طراحي نمودم، جايزه اش هم يكي از همان سوغاتي هاي زادگاهم هست، من از شما مي خواهم كه:
  1- زادگاهم را حدس بزنيد.(جايزه: هوش سرشار شما را حكايت مي كند)
  2- مرد جوان قصد سفر به زادگاهش را دارد و از شما رضايت مي طلبد، به جالب ترين رضايتنامه جايزه اي تقديم خواهد شد.(جايزه: سوغاتي استان موردنظر، داور هم خودم نيستم)

بعد نوشت: توئيتر در مدت نبودنم هم فعال خواهد بود كه دوستان در صورت نداشتن فيلتر شكن جهت مشاهده ي توئيت هايم، مي توانند با كليك بر روي "twitter" واقع در سمت چپ وبلاگ به توئيت هاي من دسترسي پيدا كنند.

يك مدتي از دست من و نوشته هايم خلاص مي شويد، حلالم كنيد.

لازم به توضيح است كه به دلايل كاملا مادي، بخش نظرات مطلب فوق بسته مي باشد، از دوستاني هم كه كامنت گذاشته اند، بي نهايت عذرخواهي ميكنم، هرچند كه هيچكدامشان نه زادگاه بنده را درست حدس زدند و نه رضايت نامه صادر فرمودند!

اصل غافلگيري!

"اين داستان ممكنست براي هر كدام از ما وبلاگ نويس ها اتفاق بيافتد"

تصور كنيد شما يك وبلاگ نويس كاملا معمولي هستيد كه نه ميدانيد "گوگل ريدر" چيست و نه اسم "بالاترين" به گوشتان خورده است، شما فقط براي دل خودتان مي نويسيد و نوشته هايتان تماما سياسي مي باشد. به بازديدكنندگانتان سپرده ايد كه هيچ كجا كامنتي نمي گذاريد و در صورت علاقمندي به كل كل با نويسنده ي وبلاگ، از طريق ياهو و بصورت اتوكشيده بيايند و با خشتك پرچم شده بازگردند!
     يك روز كه به صورت عادي مشغول چت كردن مي باشيد، آي دي zeinab_2010 مدام به شما پيام ميدهد. شما معمولا افراد ناشناس را سئوال پيچ مي كنيد بنابراين طبق معمول از او مي پرسيد كه چگونه به آي دي شما رسيده است. پس از اصرار فرمودن در حد تيم ملي! مي گويد آي دي شما را از اين سايت هاي تشخيص مخفي بودن آي دي پيدا كرده و اصلا شما را نمي شناسد.
     معمولا افرادي هستند كه شما علاقه نداريد با آنها روبرو بشويد و بصورت مخفي چت مي كنيد، مطمئنا كار يكي از آنهاست كه آي دي شما را در همچين سايت هايي ثبت كرده است. به مرور زمان، شما رفته رفته تصميم به سواستفاده از دختري مي گيريد كه با آي دي زينب چت مي كند. شماره ي تلفنتان را به او ميدهيد و مدام حرفهاي ناپسند و بي شرمانه اي تقديمش مي كنيد. از آنجائيكه زينب، بي نهايت مبادي آداب تشريف دارند و شعور و دركشان از محيط اطراف بالاست، مابين عشقولانه هايتان، چند تايي از روشنفكري هاي سياسيتان را هم براي او بازگو مي كنيد بطوريكه شخص اول و آخر و ميانه ي مملكت را با پدر و مادرشان وصلت ميدهيد و او هم مدام تاييد مي كند و با خنده مي گويد: ديوونه! تو خيلي كله شقي!
     شما براي اينكه او بيشتر بخندد، ايندفعه اول و آخر خودتان را با اول و آخر او وصلت مي دهيد اما ديگر نمي خندد و گوشي قطع مي شود! بعد از كلي اصرار و التماس، رابطه ي عشقيتان را از سر ميگيريد منتهي اين بار، شما ديگر در نقطه ي ضعف قرار داريد و براي كسب رضايت او مجبوريد اعتمادسازي كنيد وگرنه فرصت اجراي نيت پليدتان را از دست مي دهيد. در جهت اعتمادسازي، هرچه اوميپرسد شما جواب ميدهيد، از نوع، رنگ و شماره ي پلاك ماشينتان گرفته تا منزل هفل هشتتان، همه را صاف و بي كلك برايش شرح مي دهيد.
     سرانجام او با گفتن اينكه ميخواهد يك روز را تنها با شما، "يگانه مرد صادق كلام" زندگيش بگذراند، از شما آدرس دقيق منزل را طلب مي كند.

***

     روز موعود فرا رسيده است، سرانجام زمان آن رسيد كه نيت پليدتان را اجرايي كنيد، شما از آن دسته انسان هاي بي جنبه اي هستيد كه سعي دارند در اولين ديدار، چشم و گوش دختر مردم را باز كنند، بنابراين سي دي هاي نافرمي را تدارك مي بينيد و لباس گل منگولي لس آنجلسي تنتان مي كنيد. زنگ خانه به صدا در مي آيد، شما براي هندي كردن ماجرا و اينكه دل به دل راه داره و شما مي دانيد پشت در كيست، بي آنكه بپرسيد، بي معطلي و حيوان صفتانه به سمت در مي رويد.
همين كه در را باز مي كنيد، ناغافل هشت تا مامور سياه پوش به خانه تان مي ريزند و شما را به همراه سي دي هاي مستهجن روانه ي بازداشتگاه مي كنند. جرم شما كاملا مشخص است:
گزارش محرمانه ي مامور مخفي سايبر
اتهامات:
توهين به اشخاص حكومتي(فايل صوتي به پرونده پيوست شده است)، استفاده از مطالب وبلاگش در شعارهاي راهپيمايي هاي ضد دولتي(مداركش موجودست)، لايك  +1000 براي هر مطلبش، امتياز ويژه در بالاترين، كشف سي دي هاي مستهجن در منزل متهم
برادر زي822ن7673ب
5 جمادي الثاني 1431

شنبه

سلام
آقاجان، حالم اصلا خوب نيست، به شما هم مي گويند رفيق؟
بعد سالي، يك روزي به اسم مرد ثبت شده است، چرا نيامديد تبريك بگوييد؟ اصلا از روي من خجالت نمي كشيد، از روي وبلاگم خجالت بكشيد كه اسمش "يادداشت هاي يك مرد جوان" است! من كه نمي بخشمتان، روحيه ام را بالكل تضعيف فرموديد! به هرحال اسامي آنهايي كه در اين تبريكات صميمانه كوتاهي كردند، يادداشت كردم و دو تا ضربدر گنده هم كنارش درج فرمودم تا در يك فرصت مناسب جبران مافات كنم!
بگذريم!

     تصميم گرفته ام از امروز تا يك هفته ي ديگر كه به سلامتي از خدمتتان مرخص خواهم شد، خاطرات روزانه ي يك دانشجوي شب امتحاني را برايتان بنويسم. اولين روزش كه شنبه باشد، امروز تقديمتان مي شود تا بعدش ببينيم چه پيش خواهد آمد. ضمنا مديونيد كه اگر فكر كنيد اين خاطرات مربوط به منست! و قسمتان ميدهم به جان تراولتا و جاني دپ! اين دفعه ديگر ذهنتان را منحرف نگردانيد. چون روز يكشنبه قرارست، باز هم خاطره ي بو دار تعريف كنم!

     تا زمان برگزاري آزمون ها يك هفته اي وقت دارم، پس بروم اول يك كم سر و صورتم را اصلاح كنم. اي واي! راستي كامران را يك چند وقتي هست كه نديده ام، بايد اول آن شغال را ببينم، خيلي وقتست كه ازش خبري نداشته ام و قرار بوده شام دعوتم كند. خوبست بروم يك زنگي به او بزنم و برنامه بريزيم كه امشب برويم كيانپارس، تماشاي جلوه هاي ويژه ي بصري!
     پيش خودمان بماند اما اين كامران جدا انسان بي جنبه ايست(!) نمي شود دو دقيقه تحويلش بگيري. من را بگو كه با اين همه ذوق و شوق، براي او وقت قبلي تعيين ميكنم و ميگويم كه بيا اين شب، قبل از امتحاني دور هم خوش باشيم اما او نه تنها امتحان را بهانه مي كند، بلكه خودم با چشم هاي خودم ديدم كه بي انصاف، شامش را با دوست دخترش در پيتزا فروشي جنب خانه مان كوفت فرمود! اصلا حالا كه اينطورست، اينها براي من رفيق نخواهند شد، آدم بايد تنها تكيه اش اقوامش باشند، بروم يك زنگي بزنم و با دايي ام دلي از عزاي صحبت در بياورم. دايي مطمئنا طاقت حرف هايم را دارد، قربون دايي خودم بروم...
     هيچ ميدانستيد دايي خسيسي هم داشته ايم و خودمان عمري بي خبر بوده ايم! خب من تماس گرفته ام، درست است و من با او كار دارم، باز هم درست است اما چه كار كنم كه شارژم 200 تومان بود زودي تمام شد! حالا كه او تماس گرفته، چه اشكالي دارد كه خساست را كنار بگذارد، آن هم براي خواهر زاده ي گلي همچون من! تازه شم او كه هم كارمند است و هم تلفنش دائميست، حالا گيريم كه فقط من حرف ميزدم و او فقط گوش ميكرد و بازم گيريم كه او در تهران هست و تلفن خانه شان قطع است و با موبايل حرف ميزند، اين كه نمي شود گوشي را در حاليكه يك جوان‌ آينده ساز مملكت مشغول صحبت است، قطع بفرمايند و پشت بندش بگويند، زِر زِروي بي مصرف! بعد هم به خانواده بسپرند كه دايي جان پس از قطع شدن گوشي، به قصد زيارت جاي پاي امام رضا(ع)!، مستقيم و بي معطلي عازم نيشابور شده اند! و تاكنون خبري از او در دسترس نيست!
اصلا امروزمان روز خوبي نبود، هيچ كي من را درست و حسابي تحويل نگرفت و حالم حسابي گرفته شده است، پس ميروم ميخوابم. كي حال درس را دارد! از فردا شروع ميكنم.

مرد واقعي

- بدو بدو!
+چي شده؟
- اومده ش، مگه نمي خواستي بدوني كِي مياد؟
+ خب حالا چي كار كنم؟
- برو بيارش ديگه!
+ هنوز كه آماده اش نكردم!
- پَه! ... تو كه گفتي صبي رفتي خريديش.
+ آره خب! ولي از همون طرف رفتم دانشگاه و تازه رسيدم خونه.
- خب پس، پس ... من يه كم مشغولش ميكنم كه تو هم اين دو تا زيمبل و زيمبو رو آويزون كني. خوبه؟
+ آره، بدو ديگه، اومد كه!

***

     بردمش كنار پل اهواز، كلي صحبت كرديم تا دم دماي شب، تا زمونيكه خورشيد رنگ سرخش رو از كارون پس مي گرفت. درد گفتم و درمان گرفتم. گل گفت و لبخند تحويل گرفت. خميازه اش رو مي خورد، چشمانش رو از نيمه باز شدن مي رهاند. لابد بي انصافي بود كه با تمام خستگي اش، من هم وِبال گردنش شده باشم و دور شهر بچرخانمش. بس بود ديگر. اصلا يك جشن كوچك و خودماني كه نبايد اين همه زجر و زحمت داشته باشد! از خانه تماس گرفتند كه 5 تا پيتزا هم بخر و بيار. دلم نميامد گردش اجباريمان، بيشتر از اين باشد. به فرشيد اس ام اس زدم و تا ما برسيم، پيتزاها هم آماده شده بودند.

***
     امشب بعد از مدت ها خندانديمش، بعد از مدت ها فهميديمش و بعد از مدت ها يك جشن مردانه گرفتيم. يك جشن براي يك مرد واقعي واقعي ...

پينوشت: سرانجام روز مردي و مردانگي رسيد، اين روز را صميمانه به تمامي پدران و مردان حقيقي سرزمينم، آنها كه تفسير مردانگي اند، تبريك مي گويم.