اینهمه همدردی..!

یادتان هست که گفته بودم ترانه ها را باید به حال خودشان گذاشت؟

حالا وقت آن رسیده که بگویم آدمها را هم باید به حال خودشان گذاشت تا ترانه هایشان را بشنوند...

     اتفاقات تلخی در زندگی آدم رخ میدهد که هرچقدر دو دو تا چارتا بکند و با خودش کلنجار برود، نمیتواند کنارشان بگذارد، همین الان که با شما همصحبت شده ام خوب میدانم که چنتایتان هنوز مطالبم را میخوانید اما با سکوت از کنارش میگذرید، خوب میدانید حال این روزهای مرد جوان بدجور خراب است اما ترجیح میدهید مرد جوان را با سکوت همراهی کنید. از همه تان متشکرم که لااقل میخوانیدم حتی اگر سکوت انتهای تمام حرفهایتان باشد.

داشتم به این فکر میکردم که چرا من در این حس و حال اخیرم گیر کرده ام و چرا تمامی خواننده ها با تمام شعرهایشان همدردم شده اند؟! با خودم گفتم لابد چون حس و حالم این است اما بعد از اینکه آلبوم هایشان را مرور کردم، تا بحال همچین تراک هایی نخوانده بودند.

از یاس و امید و خواجه امیری و محسن یگانه تا آن خواننده ای که اولین تراکش را خوانده، متفق القول همدردم شده اند!

از کتاب های کتابخانه ام که تا دیروز گرد و خاک خواننده شان بود و حالا یک خواننده دارند که همدردشان هست!

از تمام آدمهایی که همصحبتم میشوند و تمامشان هم قصه من هستند!

به هرحال این روزهای من با تمام روزهای زندگی ام فرق دارد، دوستان اگر من را میخوانید، آهسته و آرام بخوانید، خیلی حرفها دارم که لا به لای این متن هایم فریاد میزنند...

پینوشت: این سومین و آخرین مطلبی بود که برای این حس و حالم نوشتم، چون بخش مهمی از زندگیم را این اتفاق تحت تاثیر قرار داده بود.

اینهمه وقتی که چگونه میگذرد...

وقتی آسمان هوای باران دارد اما نمی بارد

وقتی دل هوای وابستگی دارد اما یاری نمی یابد

وقتی آهنگ ها همه شان شده غم و همه خواننده ها بی غم و غش هستند

وقتی عاشقانه ها کشک است و عشق معنایش تجارتیست

وقتی نان به نرخ جان میشود و کسی غیرتش نمیشود

وقتی هر حرفی سیاسیست و هیچ سیاستی به سلامت جامعه منتج نمیشود

از من و روزگارم چه انتظاری دارید؟

لابد دلتان میخواهد بیایم و بنویسم همه چی آرومه و من چقدر خوشحالم!

پدر ترانه

بعضی وقتها هرچقدر حس میگذاری پای یک ترانه، آخرش لج ات را در می آورد و آن میشود که خودش خواسته

از نظر من ترانه ها را باید به حال خودشان گذاشت، نباید زورکی ازشان خواست شخصیت حافظ دوستی داشته باشند یا اینکه جلف و رپ گونه باشند.

ترانه ها وقتی به حال خودشان بمانند بالاخره روزی میشوند حرف دل یکی از مردم سرزمین من...

ترانه ها اگر به حال خودشان بمانند، خالقشان را پیدا میکنند و اینطور میشود که مثلاً ترانه یک استاد ادبیات از ترانه یک پیرمرد روستایی کم معنا ترست.

از نظر من دخترم اگر نامش ترانه باشد، به او یاد میدهم که بشود خالق ترانه ها تا هم به نامش ادای دین کرده باشد و هم پدرش!

حالا که فعلاً نه من پدر هستم و نه ترانه ای دارم پس بهترست پیش از آنکه پدر یک ترانه در سرزمین مردمم بشوم، خالق ترانه ای باشم:


زخم لاعلاج


این باران هوای ترانه کرده است

باز این دل تو را بهانه کرده است

بی انتهاست غم دلگـــــــیر نگاهش

ویرانه کرده چشم را این اشکهایش

هرچه از درد خواند تمامش نیست

این زندگی دیگر به کـامش نیست

زخمش عمیق و هیــــچ مرهمش نیست

وای به حال عشقی که محرمش نیست

عاقبت میگذرد آنچـنان که هست

تنها بدانید دلی ز دلها شــکست

                                           مهدی . ف