بعضی وقتها هرچقدر حس میگذاری پای یک ترانه، آخرش لج ات را در می آورد و آن میشود که خودش خواسته

از نظر من ترانه ها را باید به حال خودشان گذاشت، نباید زورکی ازشان خواست شخصیت حافظ دوستی داشته باشند یا اینکه جلف و رپ گونه باشند.

ترانه ها وقتی به حال خودشان بمانند بالاخره روزی میشوند حرف دل یکی از مردم سرزمین من...

ترانه ها اگر به حال خودشان بمانند، خالقشان را پیدا میکنند و اینطور میشود که مثلاً ترانه یک استاد ادبیات از ترانه یک پیرمرد روستایی کم معنا ترست.

از نظر من دخترم اگر نامش ترانه باشد، به او یاد میدهم که بشود خالق ترانه ها تا هم به نامش ادای دین کرده باشد و هم پدرش!

حالا که فعلاً نه من پدر هستم و نه ترانه ای دارم پس بهترست پیش از آنکه پدر یک ترانه در سرزمین مردمم بشوم، خالق ترانه ای باشم:


زخم لاعلاج


این باران هوای ترانه کرده است

باز این دل تو را بهانه کرده است

بی انتهاست غم دلگـــــــیر نگاهش

ویرانه کرده چشم را این اشکهایش

هرچه از درد خواند تمامش نیست

این زندگی دیگر به کـامش نیست

زخمش عمیق و هیــــچ مرهمش نیست

وای به حال عشقی که محرمش نیست

عاقبت میگذرد آنچـنان که هست

تنها بدانید دلی ز دلها شــکست

                                           مهدی . ف