چند پيامد ناخواسته

فكرش را بكنيد كه اول صبح با كلي انرژي مضاعف در روبروي لپ تاپتان قرار مي‌گيريد و به فكرتان مي زند علاوه بر آپ كردن وبلاگ كوچكتان در بلاگفا، سري هم به وبلاگ ساير دوستان بزنيد اما با سرعت مزخرف و طاقت فرسايانه‌ي اينترنت ايران و سيستم هنگينگ‌آپ بلاگفا، كل روزتان تلخ ميشود و هيچ وبلاگي هم بالا نمي آيد و آنوقتست كه به سرتاپاي هرچه دم دستتان بيايد فحش و بد و بيراه مي دهيد و اگر خيلي متشخص باشيد، به انجام ساير كارهايتان مي‌پردازيد اما در صورت غير متشخص بودن، به سر ‌و‌ سامان دادن خرده‌ريزه‌هاي گلدان تزييني خرد‌شده ناشي از تمركز اعصابتان(!) مشغول مي‌شويد!
     باز هم تصورش را بكنيد كه شارژ موبايلتان رو به اتمامست و دلتان گرفته، ساعت 16 پيامكي را براي دوستتان ارسال مي‌نماييد با اين مضمون: فلاني ساعت 19 به بعد بيكار هستي؟
     بعد از حدود 5 ساعت كه از رفيقتان نااميد شده‌ايد و فكر مي‌كنيد شما را تحويل نگرفته‌است، ناگهان تماس مي‌گيرد و مي‌گويد كه "نكنه رفتي ايران نيستي! الان ساعت نه هست كه! و به اين ترتيب با تلاش‌هاي بي‌شائبه‌ي سيستم مخابرات، گردش شبانه‌تان مختل مي‌شود.
     اينترنت بي‌عرضه و كتك خورده و بازداشت شده را بر سر دست مي‌چرخانيد و خدا را شاكريد كه شلنگ به دست اينترنت، پاي ناميمونش را از روي شلنگ برداشته و سرعت گل و بلبل است كه به سمت كامپيوترتان روانه است. به سمت وبلاگ هاي آپ‌شده مي‌رويد و مي‌بينيد كه تمامي دوستانتان را فيلتر كرده‌اند! حتي آنهايي را كه به حمايت از دولت غيرقانوني پرداخته اند.
     به روزنامه‌فروشي سر‌كوچه مي‌رويد و در همين حال فضاي آزاد سياسي وبلاگستان را فحش‌كشي عظيمي مي‌نماييد و بلافاصله چشمانتان را بر روي پيشخوان دكه زوم مي‌كنيد اما تنها روزنامه‌ي جوان و كيهان وجود دارد! هرچه مي‌گرديد و بالا و پايين مي‌كنيد، از ساير روزنامه‌ها خبري نيست!
     نمايشگاه كتاب مي‌رويد و سعي در خريد چند كتاب داريد اما نمايشگاه كتاب شهرتان تنها كتابش، راههاي برطرف كردن درد با دعا مي‌باشد و ساير غرفه‌هايش، سي‌دي قرآني و بازي اسلامي مي‌فروشند.
خلاصه اينجا محدوديت بيداد مي‌كند، توصيه مي‌كنم اندكي مراقب فشار خونتان باشيد و حتماً برويد يك مجموعه از قهوه تلخ را بخريد كه حكم قرص آنتي سكته را براي ما ايرانيان مسكوت و بي‌صدا دارد.

محمدصادق رحمانيان، فاطمه و آرزو

بم - منزل محمد صادق رحمانيان

     نمي خواهد لباسش شلخته بنماياند، او دو سال سختي هاي فراواني را گذرانده كه راز سر به مهر فقر، در حريم خانه اش رجز خواني نكند. پيش از آنكه زنگ خانه را بزند، تلاش ظاهر پسندانه اي در گم كردن خستگي اش مي كند، كتش را مي تكاند، پره هاي يقه ي لباسش را به زير كت مي برد، آخرين قطره ي شيشه ي عطرش را هم بر خود مي چكاند، با خود مي گويد بايد فردا عطر جديدي بخرم. او پس از دو سال تمام، دوشيفته كار كردن، بالاخره توانسته بود خرج و مخارج خريد كمد، يخچال، تلويزيون و حتي سيسموني دخترش "آرزو" را پرداخت كند. حالا او ديگر مردي نبود كه مخارج زندگي بخواهد برايش شاخ و شانه بكشد و يا سادگي محقرانه اش را به رخ بكشاند، او ديگر مردي بود كه ميخواست و بايد ميشد و ميماند. به آرامي به خانه آمد و بي سر و صدا به پشتي لم داد. همسرش متوجه ورود او شد و بچه را در گهواره خواباند تا با لبخند به استقبال مرد خانه بيايد. لبخند هر كسي پاسخش لبخند است اما لبخند همسر خانه، بايد پاسخي فراتر از يك لبخند باشد، پاسخي در خور يك بانوي تمام عيار، پاسخي هم شأن يك بهشت محض كه آرامش را در جهنم دنياي كنوني به مرد خانه ارزاني مي دارد، مرد با تمام وجودش لبخندي زد و گفت: سلام هميشه محرمم كه بهترين مرهممي.
     همسر خانه مدام تلاش مي كند تا خستگي را از نگاه مرد پاك كند، گويي تلاش مرد در گم نمودن خستگي نافرجام بوده. يك ليوان شربت آلبالوي دست ساز، يك ليوان چاي، يك سبد ميوه، يك مزاح نرم، يك بالشت، يك رو انداز و در پايان با يك لبخند، مرد خانه را بدرقه ي خواب كرد، نوزاد هم با صداي خنده اش، مادر را همراهي كرد. . مرد در آرامش محض بود، سرانجام خانه اي مطابق با آرزوهايش ساخته بود تا تنها "آرزوي" زندگي اش، آينده اي بي نياز داشته باشد.
***
     سرش به شدت درد ميكند و توان بلند شدن ندارد، قفسه ي سينه اش سنگيني مي كند، نفسش تا نيمه ها بالا مي آيد، دستش بي حس است، تمامي اطرافش تاريكي محض را به همراه دارد، يك ستون بزرگ دستش را بطور كامل له كرده است، انگشتان پايش هم خرد شده اند. دو روز بعد با كمك مردم از زير آوار نجات مي يابد اما فكرش آشفته وار و بي اختيار مي گويد: فاطمه، آرزو ...
امدادگران سختشان است بگويند كه بدرقه كنندگان آخرين خوابش، خود راهي "خواب آخر" شده اند... درست زير همان كمدي كه تازه قسطش را داده بود، انگار فقر براي برخي از ما انسان ها هميشه رجز مي خواند ...

پينوشت: متن فوق را به رسم يادواره ي كشته شدگان بم مخصوصاً ناهيد و خانواده اش، با الهام از روايتي حقيقي نوشته ام.

آيا زنان در جامعه ي امروز هم، زنده به گور مي شوند؟

"جهالت هيچگاه از بين نمي رود، تنها اندكي مدرن تر مي شود"

سينيور اخوانيه

مطلب ذيل را با نهايت ادب و احترام، تقديم مي كنم به تمامي انسان هاي آگاه و بيداري كه جامعه را جداي از رنگ و نژاد و قوم و مذهب مي بينند و اطرافيانشان را تنها بر اساس خصوصيات انسانيشان مي پذيرند.

***

تاريخ اسلام را كه مرور مي كنيم، برخي نكات، بصورت ويژه اي تاكيد شده اند، از جمله:
منع اسلام از اجراي سنت زنده به گور كردن دختران
     اين دستور پاك و پسنديده ايست كه جامعه ي جاهل آن زمان را از زنده به گور كردن جسمي دختران منع كرد اما چه سود؟ اكنون كه به جامعه ي اسلامي-ايراني نيم نگاهي مي اندازيم، دختران ميهنمان هنوز هم زنده به گور مي شوند اما اين بار، قرباني اين سنت ديرينه، جسم دختران نيست بلكه روحشان است.
     آري، دختراني كه ارزش و فضيلت جامعه ي ما را در دستان هنرمند خود مي چرخانند، با هجمه ي عظيمي از انحرافات فكري مردگرايانه روبرو هستند كه برابري مطلق را از آنها سلب كرده است.
     اين دختراني كه به گواه تاريخ، بهترين مديريت را به اجرا گذاشته اند، اكنون از آزادي و رقابت در جهت كسب مقامات اداري و سياسي محرومند. تاريخ، خود بهترين شاهد اين سخنست كه مديريت مدرن ترين شهر تاريخي ايران و چه بسا جهان*، در دستان هنرمند بانوان ايراني ساخته و پرداخته شده است.
     آري، چه جهالت بي شرمانه ايست كه در اكثريت قبايل ايراني، آزادي انتخاب همسر از آنان سلب شده است. براساس خبر خبرگزاري ايسنا**، سال گذشته در اهواز، 26 زن به قتل رسيده اند كه 15 نفر آنان، تنها به دلايل ناموسي بوده است. آيا خبر فوق پرده از اين موضوع برنمي دارد كه زنان مذكور، در انتخاب آزادانه بي اختيار بوده اند؟ اين چه جهالتيست كه از زمان صدر اسلام تا كنون مرتفع شده است اما هنوز هم زنان سرزمينمان، مجبورند كه روح لطيف و مادرانه شان را در اختيار مردي قرار بدهند كه بي اختيار، همسرش شده اند؟
     در سيستان و بلوچستان، قسم معروفي وجود دارد به نام قسم "زن طلاق"، اين قسم شرط مي كند كه مرد با بيان آن، موظف به انجام عمل ِ قسم خورده ميشود و در صورت عدم اجراي عمل مذكور، بايد همسر خود را طلاق بدهد. آيا با درك حقيقي اين فاجعه، اذعان به اين مسئله پيدا نمي كنيم كه هنوز هم نوع نگاه به زنان، كالا گونه است؟
    بد نيست اشاره اي نيز به هم نسلان خود داشته باشم، جايي كه دختر با وجود عشق به يك انسان مذكر، مجبور به پنهان آن مي شود. جايي كه مرد، حق انتخاب همسر را با وجود خواستگاري هاي متعدد دارد اما يك زن حق انتخاب همسر را حتي براي يك مرتبه ندارد و بايد در برخي مواقع، آنقدر غرور و متانت خود را لگدمال كند تا شايد توجه مرد ايده آلش به او جلب بشود و تمامي اين بحران ها هم از نوع نگاه جامعه نسبت به دختران و زنان نشات مي گيرد كه آنان مجوز ابراز علاقه و عشق نسبت به مرد ايده آل را، بدون ايجاد هرگونه ضعف و واهمه اي ندارند.

در پايان عرض ميدارم، شايد نتوانيم جهالت را به صورت مطلق از بين ببريم اما تلاش در جهت تقليل آن، بزرگترين اقداميست كه مي توان در جامعه ي امروزي به انجام رساند، پيش از آنكه زمان، فرصت ها را از ما بگيرد.
دختران و زنان عزيز سرزمين من، خودتان را براي مقابله با اين هجمه ها بياراييد و بدانيد كه شما بيشماريد، چرا كه من و تمامي همفكرانم نيز پشتيبان شما خواهيم بود.

توضيح:
* شهر سوخته
** خبر خبرگزاري ايسنا در (اينجا) قابل رويت است.

سفرنامه ي مرد جوان

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجیست که اندر قدم رهروان است

     سرانجام برخي از جوانان بي بخار مملكت اهواز به يك تصميم بي بديل و جسورانه در تاريخ جوانگردي، جامه ي عمل پوشانيده و به رهبري شخص جولومبوري به نام سيامك، سفري به گستره ي اهواز تا مشهد را پايه ريزي كردند و هم اكنون كه نوشتار فوق را مي خوانيد، روز چهارم سفر مي باشد و از آنجاييكه مرد جوان، بي وجود شما نفسش در مي رود! تصميم گرفته است، هرازگاهي  به شرحي از سفرش بپردازد. ضمنا به دليل عدم دسترسي به امكانات گسترده، از طريق كافي نت مشغول اطلاع رساني به شما خواهم بود، همچنين به دليل امنيت پايين كافي نت ها، امكان ورود به بخش مديريت وبلاگ مقدور نمي باشد و از طريق سيستم كامنتينگ، حضور خود در اقصي نقاط كشور را به اطلاعتان خواهم رسانيد. لذا در صورت علاقمندي به سفرنامه ي اينجانب، اخبار را از طريق كامنت پست فوق پيگيري بفرماييد.

شهركرد:
     تنها نكته ي قابل توجه جوانان اين شهرستان هستند، جوانان اين شهر به شدت احساسي بوده و ارتباطشان با هر دختري، به ازدواج ختم مي شود!( بر من خرده نگيريد كه اين چه توضيحي بود، شرح دادي!  چرا كه در مدت اقامتم(يك شب) در اين شهر زيبا، مضمون گفتارهاي رد و بدل شده با جوانانش، چيزي بيشتر از اينها نبود!)

اصفهان:
     در مدت دو روز اقامتم، علاقه ي شديدي نسبت به اين شهر پيدا كرده ام، باشد كه يك مرتبه به صورت مفصل در اين شهر به گشت و گذار بپردازم، البته هرچند كه به دليل عدم هماهنگي هاي سيامك، از تماشاي چهل ستون محروم شديم!
     نكته ي جالب توجه، پاسخ هاي يكسان مردم اين شهر به يك سئوال ما مي باشد، شما از هر كدامشان بپرسيد كه اغذيه فروشي مناسب(ساندويچي) در كجاي شهر هست، بلافاصله پاسخ مي دهند كه: اونجا ساندويچي زياد هست ولي كيفيتشون زياد خوب نيست، شما بريد چهارراه دوم، يه بريوني هايي(غذاي معروف اصفهان) ميده كه انگشتاتم باهاش بخوري! حتما برو!
ما تا حوالي پنج بعد از ظهر در اين شهر خواهيم بود و بعد هم با پرواز مستقيم به مشهد مي رويم(حلالم بفرماييد!)
...

مشهد:

1- دیروز به سرزمین موج های آبی رفتیم و در اولین اقدام نابخردانه ی یکی از همراهان، فوت جوان ناکام سیامک عزیز بر اثر غرق شدن نزدیک بود! شکر خدا با همت مضاعف و کار مضاعف دوستان و از خودگذشتگی و رشادت های بی بدیل علی توانستیم وی را از مرگ نیمه حتمی نجات بدهیم. ضمنا تمامی دوستان تا مرز جویدن خرخره ی فرد خاطی پیش رفتند !

2- نکته ی قابل توجهی که در میان زوار نوروزی دیده می شود، هیجان و سرعت و سبقت بیجای آنها در هر امری(صف بازرسی، صف نماز، صف خرید، بازار رضا و ...) به وضوح مشاهده می شود.
همچنین در خیابان اندرزگو منتهی به خیابان امام رضا، پل عابر پیاده نصب شده است که جهت سهولت رفت و آمد زوار، پله ها برقی می باشند. اکثریت زوار ساده ی شهرستانی در برخورد با این مسئله، حاضر به جان بر کفی در کف خیابان هستند اما از طریق پله های برقی به رفت و آمد نپردازند ! در انتها هم به علت جبر زمانه و اصرار اطرافیان، با جیغ و داد تمامی مسیر را طی می فرمایند.(خدای صبری گرانقدر به اطرافیانشان عنایت بفرماید!)

توضيح ضروري: به دليل وضعيت نامناسب جوي در مناطق شمالي كشور، برنامه ي سفر دچار تغييرات اساسي شد.

تهران:

دو روز زودتر از مشهد خارج شديم و شب هفتم فروردين و صبح هشتم را در تهران بوديم.

1- به هر زحمتي كه بود، مسير حركتمان را به سمت تونل توحيد تغيير داديم و با وجود مكافاتي كه با تغيير مسير عايدمان شد، خود را از تماشاي اين سازه ي عظيم مهندسي محروم نكرديم. حقيقتا تمامي مدت زماني را كه در تونل صرف كرديم، ماندگار ماند. چرا كه يك لحظه احساس كرديم، از فضا و جو جهان سومي ايران خارج شده ايم و در قطعه اي از اروپا(شايد لس آنجلس آمريكا) به سر مي بريم. البته هر چند كه پس از يك دقيقه، بوق ممتد يك پژوي 206 نقره اي رنگ توهممان را آشفته كرد !

2- اين روزها احساس زندگي مضاعفي بر من وارد گشت، چرا كه هر جا مي رفتم جز سبزي جنبش محبوبم چيزي نمي ديدم !

3- اطراف فلكه ي دوم صادقيه، رضا عطاران را ديديم و تا ما آمديم از اين دست خيابان برويم آن دست خيابان، بلكه سلام و عليك و تشكري از او بكنيم. سوار ماشينش شد و رفت !

4- اين روزها همه از دوازده فروردين سخن مي گويند، شما چطور ؟

اهواز:

1- همين اول كاري ماشينمان را مالاندند !

2- همين اول كاري، گرد و خاك به استقبالمان آمد !

3- همين اول كاري آمديم و وبلاگ را آپ كرديم !

4- همين اول كاري، ميزبان 13 مهمان نوروزي بوديم !

پينوشت:
1- مسير سفر را در ادامه ي مطلب ترسيم و شرح داده ام كه كم و كيف ماجرا در دسترستان باشد.
2- تمامي راه هاي موجود جهت اطلاع رساني را امتحان كرده ام، تنها روزنه ي اميدي كه برايم مانده بود، همينست كه مي بينيد.(جهان سومي هستيم، لطفا مراعات حالمان را بفرماييد!)

3- لغو تمامي سفرهاي مناطق شمالي كشور، به علت وضعيت بد آب و هوايي بود. ضمنا بدليل تغيير در برنامه ي از پيش تعيين شده، سفر را زودتر از موعد به پايان رسانديم.
ادامه نوشته

تا بحال شده است كه نان و نمك كسي را بخوريد و نمكدانش را بشكنيد ؟

«هرگز در پی آن مباش که این اندیشه را که "بی تردید کامیاب خواهی شد" فرو خوابانی.»

برتراند راسل

سلام دوست عزيز
اين قصه سر دراز دارد و من هم نيامده ام كه از ابتدا تا انتهايش را به مثنوي هفتادمن بسط بدهم و سرت به درد بيايد. تنها 5 دقيقه وقت بگذاري به پاسخ سئوال فوق مي رسي. هدفم از نگارش اين پست، دعوت كردن شما به نوعي همياري مليست و انجام ديني كه بر گردنم سنگيني مي كرد.

       به 8 سال جنگ تحميلي كه حقيقتا هزاران اميد و آرزوي ازدواج را در دل جوانان نسل جنگ ما كور كرد، فكر مي كردم. مي دانيد همين جنگ تحميلي تا به چه اندازه خسارت و زيان را بر ما تحميل كرده است كه حتي 20 سال بعد از آن هم، تلنگر جنگ بر اندام نحيف ايران عزيزمان سخت مي آيد ؟يك نمونه از مجموعه ي عظيم تاثيرات جنگ در آينده، همين متولدين سال هاي 60 تا 68 هستند كه به عنوان سربازان اسلام ناميده شده اند، همين هايي كه به شدت كثرت يافته اند و در يافتن شغل، به در بسته مي خورند! اين جنگ با دايره المعارفي از خسارات و زيان، چه هدفي را دنبال مي كرد ؟ آيا براي دفاع از تماميت ارضي كشور ايران و همچنين حفظ منابع عظيم نفتي جنوب كشور نبود ؟ آيا بدست آوردن خوزستان توسط صدام، نوعي ورشكستگي اقتصادي ايران و دست يابي صدام به بزرگترين گنج تاريخ در 200 سال اخير عراق نبوده است ؟
شرح كوتاهي از ارزش هاي اقتصادي خوزستان:
- سهم عمده ي تامين منابع نفتي در ايران
- سهم عمده ي تامين منابع آبي در مركز كشور
- حاصلخيز ترين جلگه ي جنوب كشور( البته اين قضيه را مي توان انكار نمود! )
- تامين كننده ي اصلي نيشكر و خرما در كشور
و ...
مشكلات عمده ي اجتماعي-اقتصادي خوزستان:
- گرد و غبار
- عدم بودجه ي كافي براي توسعه و آباداني شهر ها و روستاها
- عدم اصلاح ساختار شهري پس از جنگ تحميلي
- عدم دسترسي به‌آب شرب با كيفيت نرمال
- ترويج فساد و فقر به صورت وسيع در سطح استان
- عدم گازرساني مناسب به شهرستان هاي اطراف آبادان و خرمشهر

سئوالات من و مردم خوزستان از مسئولين:
آيا مردم خوزستان از نفتشان به قدر "مالچ"[1] هم سهم ندارند كه وزارت نفت كشور[2]، حاضر به توزيع رايگان آن نيست ؟!
آيا مردم خوزستان از 80 درصد بودجه ي كشوري كه توسط نفت تامين مي شود، سهمي براي بهبود ساختار شهريشان ندارند ؟!
آيا مردم خوزستان از رودخانه ي دز و سرچشمه هاي اصلي رود كارون سهمي ندارند ؟!
آيا محل سكونت مردم خوزستان از محل سكونت مردم قم دورترست ؟!

در پايان عرض مي دارم كه جوانان وبلاگ نويس، قدري به فكر هموطنانتان باشيد و براي حمايت از آنها، هر كدامتان در وبلاگ ارزشمندتان، يادي از نمك دان هاي شكسته ي مردم خوزستان بكنيد. شوخي نيست كه مردم ضعيف و پايين دست اهواز، در خاك دست و پا بزنند و بدليل نبود منابع مالي گسترده، حتي قادر به خريد يك دستگاه تصفيه ي ساده نباشند اما 500 كيلومتر آنطرف ترشان، آبي سبك و گوارا داشته باشند و هواي پاك و سالمي را استشمام كنند !

پي نوشت:
اين پست تنها ابراز دين كوچكي به خوزستان عزيزست، باشد كه مورد قبول قرار گيرد.

پاورقي:
1- نوعي ماده ي نفتي كه براي تثبيت موقت خاك، بر مناطق بحراني ايجاد گرد و غبار پاشيده مي شود.
2- براساس گزارشي از خبرگزاري مهر، وزارت نفت با توزيع مالچ به قيمت دولتي ليتري 407 تومان موافقت كرده است.{لينك خبر}

بعد نوشت(22-12-88):
**جا دارد كه از زحمات ارزشمند و قابل تقدير جناب آقاي عرعري عزيز، وارش خانوم گرامي و نوشين خانوم مهربان، نهايت تشكر را داشته باشم.

**لطفا با كليك بر روي لوگوي بالا و قرار دادن كد مخصوص در وبلاگتان، ما را همياري بفرماييد.

**ضمنا چنانچه مطلبي در ارتباط با موضوع گرد و خاك نگارش فرموديد، لطفا در بخش ديدگاه ها اطلاع رساني بفرماييد.

صفحه حمایتی ما در فیسبوکRemoving dust(كمپين رفع گرد و غبار)

ايرانيان همراه:

1- ستاره خانوم با مطلبي تحت عنوان یک قرار وبلاگی!

2- آقاي كاپيتان براد با مطلبي تحت عنوان هيچ حواستان هست ؟

3- وارش خانوم با مطلبي تحت عنوان آيا حق تو اين است ؟

4- غزلك خانوم با مطلبي تحت عنوان به کدامین گناه؟

5- آقاي كاكا جنوبي با مطلبي تحت عنوان گرد وغبار جان حالت چطوره ؟

6- آقاي سينيور اخوانيه با مطلبي تحت عنوان حماسه ي خاك ِ سبز

7- سحر خانوم با مطلبي تحت عنوان امان از این گرد و غبار!!!امان از دست...!!!

8- آقاي اميد20 با مطلبي تحت عنوان بازتاب

9- خانم معلم با مطلبي تحت عنوان کلیک کن اگه برات مهمه که آسم نگیری!

    + خانم معلم با مطلبي تحت عنوان از آسمون ... میاد.

10- آقاي محمد آرمان با مطلبي تحت عنوان میزبانی خاك، میزبانی مرگ

11- آقاي غوزك با مطلبي تحت عنوان خاك در مشت ... خاك در چشم و خاك در جيب ...

12- گردآفريد خانوم با مطلبي تحت عنوان مشکل تو مشکل من هم هست هموطن

13- آوا خانوم با مطلبي تحت عنوان نمك نشناس

14- مستوره خانوم با مطلبي تحت عنوان همصدایی...

15- آقاي حميد.ش با مطلبي تحت عنوان گرد و غبار جان !!! سلام ما را به خانم جوادی برسان{تابستان88}

16- نوشين خانوم با مطلبي تحت عنوان ای خاک همه بهانه از توست!

17- مداد سفيد با مطلبي تحت عنوان ...

18- آقاي سعيد خاطرات با مطلبي تحت عنوان گرد و خاك، نوعي حبس تعزيري

19- آقاي عرعري با مطلبي تحت عنوان آسمان آبی ات کو؟

20- خاله ي سه حرفي با مطلبي تحت عنوان شاید کسی فکری کنه

21- آقاي سعيد با مطلبي تحت عنوان آنجا که حتی نفس کشیدن را هم حرامشان کردند!

22- مهرشيد خانوم با مطلبي تحت عنوان برای شهر تو، هم وطن

23- آقاي پسركي دويست توماني با مطلبي تحت عنوان درد نفس کشیدن

24- علمي(ستاره) خانوم با مطلبي تحت عنوان سهم مردم جنوب از هوای پاک!!!

25- آقاي روح الله با مطلبي تحت عنوان  خارج از محدوده!

26- آقاي محمد درويش با مطلبي تحت عنوان دو تصوير از پل معلق ايران!{مهر88}

27- آقاي امين كاكا با مطلبي تحت عنوان مزایای گردو-غبار !!

28- خانم معلم با مطلبي تحت عنوان اینجا نفس غنیمته!!

29- خانم سيمين اميري با مطلبي تحت عنوان سرزمین مادری

30- آقاي عبدالرحيم سوار نژاد با مطلبي تحت عنوان 105 - گرد و غبار

31- سامانتا خانوم با مطلبي تحت عنوان خوزستان عزیز ما صدای تو را به گوش همه میرسانیم

32- آقاي محمدرضا دهداري(عكاس خبرگزاري فارس) با مطلبي تحت عنوان گرد و غبار

33- آقاي احسان با مطلبي تحت عنوان عكس گرد و خاك اهواز

34- آقاي ناظمي با مطلبي تحت عنوان زمين در محاصره  گرد و غبار(ضميمه پنجشنبه 23 اردي بهشت 89 - روزنامه جام جم)

35 آقاي سرمست با مطلبي تحت عنوان  سونا به بزرگی یک شهر

ادامه نوشته

آن روز، پرواز تهران-ماهشهر(قسمت دوم)

 از خیلی وقت پیش كه قول داده بودم در مورد پرواز ماهشهر بنویسم تا الان فكرم مشغول بود. آخر این اواخر اعلام فرمودند كه از مسائل پیش آمده، به هیچ عنوان در مكان های عمومی داستانسرایی(عین لفظ خودشان هست) نكنید وگرنه در همین جا وعده ی دیدار ما خواهد بود. من هم زیاد به این مسئله توجه نكردم و با بی مبالاتی تمام، آمدم قسمت دوم را بنویسم و گفتم مگر این دو خط نوشته ی مرا چه كسی می خواند؟(همه خودی اند) اما زمانیكه به آمارگیر وبلاگم مراجعه كردم، قضایا پیچیده تر شد! موتور جستجوگر گوگل در راستای مددرسانی به كسانیكه حقشان بیهوده و بی علت خورده می شود، فعالیت های عمده ای انجام می دهد. یكیشان، قرار دادن متن های انتقادی در صفحه ی نخست نتایج جستجو می باشد. به هرحال كافیست شما در اینترنت "پرواز ماهشهر" را جستجو نمایید و ببینید كه پست بنده در صفحه ی نخست خودنمایی می كند و جالب اینكه توضیح پست هم به شرح زیر می باشد:
"  از جمله حوادثی که در ماه گذشته به وقوع پیوست، بازداشت بنده توسط حفاظت پرواز فرودگاه ماهشهر بود که حقا و انصافا یک مسئله ی غیرقابل باور بود.   "
    اینطور كه از ظواهر قضایا نشان می دهد، بنده یك سابقه ای را در پرونده ی پروازهای ماهشهر ثبت كرده ام كه مراتب قضاییش مرا درگیر خواهد نمود. پس چه بهتر خواهد بود كه بنده در همین پست، قضایا را ختم به خیر نمایم:
    بعد از فرود هواپیما، من را تا خروج آخرین نفر در هوایپیما نگهداشتند و پس از چك نمودن تمامی موارد پس از پرواز، سرانجام من را به قسمت حراست فرودگاه منتقل كردند. جلوی چشمان من سیاهی رفته بود و مدام تقاضا می كردم كه حداقل یك بابایی اجازه بدهد، تماسی كوتاه با خانواده داشته باشم. اما این اجازه صادر نشد تا 24 ساعت بعد و درست زماینكه مادر بنده از دلشوره و نگرانی، اوضاع نامناسب روحی پیدا كرده بود. پس از بازجویی های مختصر سرتیم امنیت گارد پرواز و سئوال و جواب های بی هدف افراد داخلی حراست، سرانجام رییس فرودگاه ماهشهر به همراه مسئول كل حراست فرودگاه تشریف فرما شدند. چند سئوال با لحنی نامناسب از جانب مسئول حراست پرسیده شد و رییس فرودگاه با رافت اسلامیشان، به بنده اجازه دادند كه از سرویس های بهداشتی استفاده كنم. همچنین امكاناتی فراهم كردند كه بنده تماسی هم با خانواده داشته باشم. با منزل تماس گرفتم و مادرم بلافاصله گوشی را برداشت و وقتی كه جریان را برایش شرح نمودم، گفت: من این همه نگران توام، بعد تو میای داستان تعریف میكنی؟ و بلافصله گوشی را به پدرم می دهد و خلاصه ی كلام اینكه پدرم به ماهشهر می آید و در نهایت با دوست و آشنایانی كه دارد، من را از آن مهلكه رهایی می دهد. اما پس از آن پرواز بود كه رفت و آمدنهای مكرر، بنده را از پای درآورد.
    در آن مدت تمامی آزمایش های خون، اعتیاد، سلامتی عقلی-روانی، پزشكی قانونی و ... انجام دادم و در نهایت با اثبات بی گناهی بنده، یك قرار قضایی برای حضور در دادگاه ثبت می شود و تمامی تلاش بنده در همین مدتی كه ناراحتم كرده بود، عدم ثبت مسائل رخ داده در پرونده ی قضایی بود. خوشبختانه تاكنون یك سری ملایمت ها و مهربانی ها از جانب رییس فرودگاه انجام شده است و واقعا باید ایشان را ستایش فرمود.
به هرحال این مسائل من را از خیلی از نكات مهم زندگی محروم كرد، استاد زبان انگلیسی بدلیل عدم نظم و حضور بموقع در كلاس، اجازه ی حضور در امتحان فاینال را ندادند و ...

خب تا همین جا هم كافیست و بنده تقریبا به قولم عمل كرده ام. باقی دردها  و سوزش ها بماند برای خودم...
پ.ن: بخش نظرات پس فوق را هم می بندم كه اگر پیگیری های قضایی پیش آمد، شما مصون بمانید.
غ.ن: پایان نزدیكست...
مرتبط:
آن روز، پرواز تهران-ماهشهر(قسمت اول)

اهانت به مقدسات !


یادتان هست چند وقت پیش با نهایت عصبانیت در پینوشتم مرقوم فرمودم كه در كانون زبان را با گل بالا می آورم؟ حالا اوضاع فرق كرده است و من باید به شخصه بروم دست استاد و رفتگر و تمامی پرسنلشان را ببوسم كه این چنین لطفی در حق بنده كرده اند و مرا رد نموده اند! از آنجاییكه هیچگونه رسانه ی عمومی ای در اختیار بنده نیست و زورم هم به هیچ بنی بشری نمی رسد، به محیط مجازی پناه برده ام و براساس قانون هر ایرانی، یك رسانه عمل می كنم. و اما داستان از چه قرارست؟

    روز دوشنبه با كلی عصبانیت به سمت دفتر مركزی كانون زبان روانه شدم و از استادمان، وضعیت نمرات را جویا شدم. لیست نمراتم حاكی از آن بود كه زبان آموز فعال و سختكوشی بوده ام. زیرا در چهارمرتبه پرسش كلاسی، 3مرتبه اش را 90 گرفته ام و یك مرتبه هم بدلیل عدم آمادگی، صفر ناخوشایندی نصیب بنده شده است. فاینال را هم با نمره ی 82 گذرانده بودم اما تمامی غائله ها به همان صفر ختم می شد. در نهایت متوجه شدم كه استاد با دستبرد شخصی و مقرر فرمودن غیبت چهارم، اشنتیون داده اند و ردمان كرده اند تا نمره ی نهایی ما بشود 50!
    دو دوتا چارتایی كردم و متوجه شدم كه از این بابا آبی داغ نمی شود و نباید انتظار قبولی داشت. در نتیجه با دو روز تاخیر به سراغ مدیر اصلی كانون زبان رفتم. درددل و واگویه ها فرمودیم كه بابا آن یك جلسه غیبتمان را هم از صدقه سر همین ماهشهر رفتن های بی اراده بوده است. مدیر كانون زبان كه از صداقت بنده سواستفاده كرده و متوجه شده بود كه در صورت پیشروی بیش از حد، سو سابقه ای برایم پیش می آید! عنان كار را از دستم گرفت و شروع به  سفسطه گری نمود:
   آقای محترم، در این مسئله ای كه عرض می كنید، هیچگونه شبهه ای وجود نداره. نمره ی حقیقی خودتون رو گرفتید و من كاملا اطمینان دارم كه استادهای ما هیچگونه تخلفی نمی كنند!(حق هم دارد كه بگوید تخلف نمی كنند، در غیر اینصورت كه حیثیت كانون زبانش به باد می رود) شما جای فرزند من هستید و بهتون هم نمی خوره كه اهل اعتراض و داد و هوار باشید. پس من ازتون اجازه می خوام كه چند دقیقه ای رو، رك و پوست كنده با همدیگه حرف بزنیم.
    ببینید، من و شما قبول داریم كه قلم استاد میزان توانایی و استعداد جنابعالی و سایر دوستان همكلاسیتان رو مشخص می كنه و مطمئن هم هستیم كه به عدالت در میان سایر زبان آموزان حكم میكنه چون بر طبق آمار، 80% همكلاسی هایتان قبول شده اند. وقتیكه این قلم به عدالت حكم می كنه یعنی مقدسه. شما باید این رو بدونید كه در نظام قانونمند اسلامی ما، اهانت به مقدسات نوعی جرم محسوب میشه(محارب فی الارض). و شما هم در عادل بودن قلم استاد، تشكیك ایجاد كرده اید. پس من پیشنهاد می كنم كه بهتره بیشتر از این مسائل رو ادامه ندید و در همینجا ختم به خیرش كنید. این حق رو هم به من بدید كه مدیر كانون زبان، فرصت كافی نداره تا حدود 700 نفر زبان آموز اینجا رو، نفر به نفر چك كنه و ببینه كه به كی نمره داده شده و به كی نمره نداده اند؟ سابقه ی ما هم نشون می ده كه ...
حرفش را قطع كردم و گفتم:
جناب آقای ... شما هم مطلع هستید كه در قرآن می فرمایند: ن.والقم و ما یسطرون، قلم خداوند از تمامی قلم ها مقدس ترست.
از اتاقش بیرون زدم و با خودم عهد بستم كه دیگر به هیچ محكمه ای ره نبرم، چرا كه ما هنوز كشاورز زاده ایم و آنها هنوز قاضی اند.

"خدواند بخوبی مطلعست كه چه كسی از طریقش گمراه شده و او به راه یافتگان داناترست. پس از تكذیب كنندگان اطاعت مكن، زیرا آنها دوست دارند كه نرمی كنی تا نرمی كنند.(سوره ی قلم-آیات 7-9)"

پ.ن1: بزودی با برخی از وبلاگ نویسان مصاحبه های كوتاهی را به عمل می آوریم.
پ.ن2: دوستان علاقمند به تست هوش، بد نیست به
+ و + مراجعه فرمایید.

اظهار نظر چرخشی !

دم دمای ظهر بود كه اجبار به پرداخت شهریه ی كانون زبان، من را به خلوت ترین بانك محل كشاند. منتظر رسیدن نوبتم بودم كه متوجه حضور یك عده پیرمرد شدم، گرم صحبت شده بودند و كلی بالا و پایین می پریدند كه سیاست فلانست و بمانست، از میان تمامی آنها، یك پیرمردی خیلی نمود پیدا كرده بود و با صدای بلند و حرارت بسیاری كه انسان را به وجد می آورد، داد و هوار می كرد. آنقدر صحبتش بلند بود كه لازم نبود برای شنیدن صدایش به خودت خرج بدهی و میان صندلی ها، یك جای خالی كنارش بیابی و به بهانه ی مطالعه ی روزانه ی روزنامه، جفتش جا پهن كنی. تمام بانك با آن تزیینات سنگیش، به گفتار پیرمرد اكو میداد و پیرمرد هم از این وی‍ژگی بهره می برد و تن صدایش را در لحظاتی خاص به شدت افزایش می داد. الحق و الانصاف صدای گرمی هم داشت كه من را مجاب كرده بود به تمامی حرف هایش گوش بدهم و از خدایم بود كه ای كاش، پیرمردی با همچین صدایی در نقش یك پدربزرگ سواددار ظاهر می شد و تمامی داستان مدیر مدرسه را با همین صدا برایم می خواند:
- آقایان عنایت بفرمایید كه این احمدی نژاد سر جمع دو كلاس سوات سیاسی نداره و جای دفاع هم نداره، بعد میره كلی هارت و پورت راه میندازه كه من مدیریت جهان رو برعهده می گیرم، جمع كن بینیم بابا، مردك زپرتی !
+ البته به اینصورت هم كه می فرمایید نیست، ها !
- چی چی نیست؟ دیگه چی می خواست باشه، كم تحریم بودیم، ‌آقا جان به كی بگم ؟ با اومدن این بابا، آفتابه لگن وطنی مستراح رو هم تحریم كردن !
- حالا شما زیاد حرص و جوش نخورین، سیاسته دیگه آقا...به من و شما چه مربوطه؟
در همین حین، كارمند بانك نام افراد متقاضی وام را صدا میكرد و نام پیرمرد شاكی را در ابتدای لیستش خواند و او هم به نشانه ی حضور دستش را بالا برد.
كارمند بانك نیم نگاهی به پیرمرد كرد كه لنگ لنگان به سمت باجه می آمد و خیلی آرام با سقلمه ای به بغل دستیش كه گرم حسابرسی به قبوض جریمه ی راهنمایی رانندگی بود، فهماند كه حواست را جمع كن و ببین چطوری حال این پیرمرد رو بگیرم و بلافاصله با اخم های درهم رفته ای گفت: آقای صدری شما هستید؟‌
- بله، خودم هستم كه این وام رو بی زحمت اگه زودتر بدین تا ...
كارمند بانك حرف پیرمرد را قطع كرد و با تحكم لرزاننده ای گفت: آقا جان ما به شما وام نمیدیم !
- یعنی چی؟ آخه واسه ی چی؟
كارمند بانك اخم هایش را زیر لیست قایم كرد و با لبخند معنا داری پاسخ داد: به افراد سیاستگرا وام تعلق نمیگیره.
- این چه قصه ایه؟ یعنی چی؟ مگه چی شده؟
كارمند بانك با تكان دادن بی هدف دستش در میان هوا به پیرمرد فهماند كه حوصله ی پاسخگویی ندارد و بلافاصله گفت: یعنی همین كه گفتم ... پدر من! شما از صدقه سر همین دولت پس از نهم، داری وام مهر رضا میگیری و كلی به سر و تیپ دولت فحش و بد و بیراه میدی؟ برو آقاجان، ما اصلا وام نمیدیم!
پیرمرد كمی جر و بحث می كند، مردم از عقب فشار می آورند كه وقت متصدی را نگیرد و بگذارد كار دیگران به انجام برسد. سرانجام پیرمرد نفس عمیقی كشید و با آه جگرسوزانه و لبخند معنادارش گفت:
- جوون ما كه اون زمونا به جوونیمون می نازیدیم، اینجوری یه پیرمرد رو با دو تا حرف نپخته، زار و گرفتار نمی كردیم و احترامش از افضل واجبات بود. حالا شما یه دفتر و دستكی جمع كردین و ریش و قیچی كل ملت دستتونه. اما پسرم، اولا كه توی این مملكت، همین سیاسون ان كه وامشون دست به نقده. در ثانی، آقا جان كیه كه تو این مملكت حرف سیاسی نزنه. حالا شما اومدی خِر ِ گردن ما رو چسبیدی كه چرا بحث سیاسی می كنی ؟ اصلا من سر هم دو كلاس سواد معمولی ندارم، چه برسه به سیاست ! همش تقصیر این جوانك جلومبوره كه اومد پای بحث سیاسی رو باز كرد و پاپیچ شد كه منم حرفی بزنم. اینا رو هم دیشب بی بی سی می گفت وگرنه ما كه از خودمون حرف بلد نیستیم سر هم كنیم! جوون بیا و بزرگی كن، گیر ننداز توی كار پسرمون. تازه ازدواج كرده و خدا رو خوش نمیاد دست خالی برن سر خونه و زندگیشون. ما 30 سال پیش یه خبط بچه گونه كردیم و عین رای ندیده ها، بیخود و بی جهت اوقات خودمون رو كردیم زهر مار كه شمای جوون حالا بیای و من پیرمرد رو بندازی به غلط كردن ! دست بردار جوون...
 و من كارم راه افتاده بود و از بانك خارج شدم...

آن روز، پرواز تهران-ماهشهر(قسمت اول)

دوستان محترمی که مدام لطف خودشان را نسبت به مطالب وبگاه و شخص بنده دارند، در اطلاع هستند که در ماه گذشته بنده دچار سلسله حوادثی شدم که وضعیت روحی مرا شدیدا تحت تاثیر قرار داد. از جمله حوادثی که در ماه گذشته به وقوع پیوست، بازداشت بنده توسط حفاظت پرواز فرودگاه ماهشهر بود که حقا و انصافا یک مسئله ی غیرقابل باور بود. در این پست تصمیم گرفته ام که بصورت کوتاه و مختصر به بیان این حادثه ی عجیب بپردازم.

بوئینگ 747

        همانطور که می دانید، در حال حاضر بنده در اهواز سکونت دارم و خانواده نیز بدلیل موقعیت شغلی پدرم به اهواز آمده اند. خواهر بنده هم بدلیل ادامه ی تحصیل در تهران ساکن می باشند که متاسفانه در جریان حوادث 13 آبان به صورت جزئی دچار جراحت هایی از ناحیه صورت شد. این شد که برای بهبود وضعیت جسمانی و روحیش، لازم بود یکی از افراد خانواده به عیادتش برود و حال و احوالی از او جویا بشود.

با مشورت جمع گرم خانواده که همیشه در جستجوی یک دیوار کوتاه، هراسانند بالاخره بنده به عنوان نماینده انتخاب شدم و پس از برنامه ریزی کوتاهی، عازم سفر شدم. از آنجاییکه این مسافرت بصورت ناگهانی پیش آمده بود و من هم بدلیل کلاس های دانشگاه، زمان کافی برای مسافرت نداشتم پس لازم می نمود که بنده هر جور شده است یک هواپیمایی دست و پا کنم و به تهران بروم. این شد که از فرودگاه ماهشهر اقدام کردم و پس از جویا شدن از احوال خواهرمان و کلی گشت و گذار سرانجام به سمت خانه رهسپار شدم.
        پرواز ماهشهر با نیم ساعت تاخیر همراه بود و بنده به محض آنکه بر روی صندلی هواپیمای بوئینگ 747 متعلق به سازمان هوایی ایران ایر(هما) تکیه دادم، ناگهان احساس نیازی پیدا کردم که حوصله ام را سر برده بود. دوستان پروازی مطلع هستند که سرویس بهداشتی هواپیما جز در زمان پرواز، در باقی موارد قابل استفاده نمی باشد در نتیجه تصمیم گرفتم که از سرویس بهداشتی فرودگاه استفاده کنم بنابراین این مسئله را با خدمه ی پرواز در میان گذاشتم که متاسفانه اجازه ی این کار را ندادند. در نهایت بنده را نیم ساعت تمام در صندلی جلوی هواپیما منتظر نگهداشتند که تقریبا طاقتم به اتمام رسید و حالتی در حد مردن بر من هویدا شد. پس از 5 دقیقه پیغام کمربند ها را باز کنید بر روی صفحه نمودار شد، در این میان ناگهان صدای خر خر پیرزنی از صندلی های عقبی به گوش رسید. همین که مهمانداران هواپیما از این وضعیت مطلع شدند، خود را به پیرزن رسانده و مشغول عملیات نجات و امداد شدند. بنده هم انگار که از قفس رهانده باشندم، خیلی سریع کمربندم را باز کردم و به سمت قسمت جلویی هواپیما پیش رفتم. از آنجاییکه چشمانم رو به سیاهی می نمود و کسی را نمی دیدم تنها به یک دستگیره خیره شدم و  به سرعت به طرف آن دستگیره رفتم. آقایان عنایت ویژه بفرمایند که من هی دستگیره را فشار می دادم و می گفتم "بیا بیرون، یالا دیگه" اما در باز نمی شد و اصلا صدایی از آنطرف در نمی آمد. بعد از یک دقیقه که وضعیت همینجوری ادامه داشت ناگهان از پشت سرم، 3 نفر بنده را قفل پیچ کرده و با صدای بلند گفتند "اینجا چیکار می کنی؟"
        من که حسابی غافلگیر شده بودم با صدای بریده و آرامی گفتم "می خواستم از سرویس یس یس بهداشتی ی ی استفاده کن کن کنم". تقریبا داشتم از حال می رفتم و آنها هم مدام مرا سئوال پیچ می کردند که با تمام جانم فریاد زدم "بابا یه دستشویی پیدا نمیشه؟ من مردم آخه!" یکی از آنها هم که حسابی جا خورده بود، بلافاصله دو تا خواباند در گوش مبارکمان و گفتند "من سرتیم گارد امنیت پوراز هستم، چرا فریاد می زنی؟ اوضاع مسافران به هم ریخته بشه، مسئولیتش با منه، جنابعالی به منطقه ی ممنوعه اومدید و این کارتون مجازات سنگینی داره. برای مشخص شدن وضعیتتون باید بازداشت بشید(!)" من را می گویید، هاج وواج مانده بودم و فقط تقاضا می کردم "آقای عزیز، بنده اطلاع ندارم چه پیش آمده ولی اگر لطف کنید و من رو به یک سرویس بهداشتی برسونید، بسیار ممنونتون میشم. حداقل بذارید حالم جا بیاد".
        آنها هم در کمال همدردی به بنده فرمودند "فعلا تا تکلیفتون مشخص نشه و ندونیم به چه دلیل برای باز کردن در کابین خلبان تلاش می کردید، باید سرجاتون بشینید. شما و شما برید دستشویی ها رو چک کنید"
دو نفرشان به سمت سرویس های بهداشتی رفتند و دو نفر دیگر از خدمه، مرا کشان کشان به سمت صندلیم بردند و گفتند "تا مشخص شدن وضعیتت باید همینجا بشینی".
...
ادامه دارد.

"پ.ن1: دیشب اوضاع بر وفق مراد نبود، آن از آرسنال که 3 گل خورد و یکیشان را هم جبران نکرد و آن هم از رئال مادرید که این همه موقعیت ساخت و آخرسر باخت(این سومین باخت در زمان سرمربیگری گواردیولاست)."
"پ.ن2: مصاحبه ی ماه گذشته ی من با مجله ی دنیای سرگرمی را در آدرس زیر بخوانید:
جنگ خان ها و گفتگو با مهدی نامور، فرمانده ی برتر قوم پارس"
پ.ن3: میهن بلاگ هم یواش یواش دارد قاطی مرغ ها می شود، بنده پاسخ یکی از کامنت ها را داده بودم اما به نام محمد آرمان ثبت شده بود(!)

برداشت آزاد !

هرچه بگندد نمکش می زنند، وای به روزی که بگندد نمک!
خدا را شکر که در مملکت جمهوری اسلامی سکونت داریم و خبرهایمان را از جریان زندگی در زیر پوست شهر بدست می آوریم، بی آنکه نیازی به رسانه ی ملی باشد.
پای صحبت های نگهبان محله مان نشسته بودیم که میگفت:
ساعت 20:43
پرشیا ی سفید رنگی، چراغ هایش را خاموش می کند و به انتهای کوچه مان(تاریکترین محل کوچه) می رود. سرنشینانش 3 پسر و یک دختر سیاهپوش هستند. دختر از ماشین پیاده می شود و 3 کوچه آنطرفتر به منزلش می رود...

ساعت21:20
پراید نقره ای رنگی با دختری که در جلویش نشسته به سمت همان محل تاریک کوچه مان می رود و دختر پیاده می شود و 3 دقیقه در آنجا معطل می شود و سپس از آن محل تاریک خارج می شود...

ساعت 22:03
دختری با قدم های لرزان از همان نقطه ی تاریک در حال آمدنست، پرایدی با سرعت از کنارش رد می شود...

ساعت 22:33
ماشین کمری اش را با سرعتی آهسته، همپای دخترک می راند...

پی نوشت:
مرا دوست بدار
   اندکی اما طولانی..!