تصور کنید..!

تصمیم گرفته اید دو هفته پایانی تابستان را از خوزستان فرار کنید و به سفر بروید، همه برنامه ها را از دو ماه قبل چیده اید و فقط منتظرید که حقوق به کارتتان واریز بشود.

     ناگهان وزارتخانه اعلام میکند با توجه به برگزاری اجلاس سران عدم تعهد، حقوق کارمندان با یک هفته تاخیر واریز میشود. از ناپرهیزی سیاسی جلوگیری میکنید و به زندگی لبخند میزنید، باز هم برنامه تان را اینور و آنور میکنید تا یک هفته دیگر که حقوق بیاید، هفته بعد میرسد و حقوق به کارتتان واریز شده است که ناگهان متوجه میشوید، قیمت مرغ و گوشت و مسکن سه برابر شده است و با حقوقتان تا سوپرمارکت سر کوچه هم نمیتوانید بروید!

     به اهل و عیال میگویید که با وضعیت تورم این چند مدت، باید منتظر ماند تا طلا بکشد پایین! همین کافیست که عیالتان بگوید شما چه کار به طلا دارید، طلا کیست، از کی با او رابطه دارید؟!

     از خانه میروید بیرون و با خودتان فکر میکنید آیا همسرتان دق دلی سفرش را خالی کرده یا واقعاً فکر کرده طلا خانوم وجود خارجی دارند؟! 

     در همین فکرها هستید که زیر پایتان شروع به لرزیدن میکند و از ترس اینکه دیوار کناری به سرتان آوار نشود، به این طرف و آنطرف میروید، ناگهان یک پراید با تمام سرعت زیرتان میکند، فی الفور به بهشت میروید، علتش هم کاملاً واضحست، شما قبلا ایام جهنم را در خوزستان سپری کرده اید و سه روز هم اضافه مانده بودید تا حضرت اجل از راه برسند و جانتان را بگیرند!

زن لندنی!

با سلام به تمامی دوستان

قبل از هر صحبتی فرارسیدن و به اتمام رسیدن ماه رمضان را پس و پیش از آن تبریک میگویم!

واجب کفاییست که کسب نخستین مدال تاریخ ورزش خوزستان را به پهلوان نواب تبریک بگویم، خدا قوت مرد!

     همانطور که میدانید بنده قرار بود تابستان امسال مزدوج بشوم و همسرم هم یک زوجه لندنی باشد اما بنا به دلایلی از ازدواج با او و سطح توقعاتش ترس برمان داشت و تصمیم گرفتیم همسر وطنی اختیار کنیم که هم ضمانتنامه دارد و هم با شرایط سازگارست. بنابراین همینجا اعلام میکنم که دیگر ایمیل نفرستید، بنده با هیچ زوجه لندنی ای زندگی مشترک شروع نکرده ام!

     علت این تکذیبیه هم آنست که اخیراً با اسامی غریبی بنده را صدا میکنند که گویا باورشان شده، من واقعاً در المپیک بوده ام. یکبار به اسم سعید صدایم میکنند و پشت بندش به داوران کشتی فحش میدهند و یکبار هم میگویند دمت گرم نواب، صحنه رو دیدیم، حال کردیم باهات، حیف شد موهاتو زدی! 

     عزیزان به پیرتان، به پیغمبرتان بنده نه سعید عبدولی هستم و نه نواب نصیر شلال، تازه اگر بخواهم یکی از آنها هم باشم، شاید تیره و طایفه ام به سعید عبدولی برسد!

فلذا اعلام میدارم که بنده هیچکدام از اینها نیستم اما حیف شد، لااقل میتوانستم یوسف کرمی باشم!

پینوشت: چرا هیچ خبری از هیچکدامتان نیست، همه منتظریم یکی بهمان سربزند تا سر بزنیم!

تسلیت قلب صبورم، تسلیت مردم خوبم...یا شاسین آذربایجان

كارگاه آموزشي هوش هاليوودي - قسمت سوم

جلسه ي آخر


     هيچ سخني به درازا نمي كشد مگر اينكه خود نويسنده بخواهد! ميخواستم براي روز وبلاگ نويسي قَسَمتان بدهم كه هر اراجيفي را نخوانيد و بي تفاوت از كنار متن هاي بلند نگذريد اما ديدم چه بهترست كه خودم يك مطلب بلند بنويسم و ببينم خواننده هايم تا كجا همراه من هستند و حرفم برايشان سند است كه ...(خودتان حدس بزنيد به جاي آن نقطه چين، چه بايد نوشت!)
     همانطور كه مستحضريد، به دليل به حد نصاب نرسيدن كارآموزان، آموزش كارگاه با تشكيل ساير جلسات موافقت نكردند و اين جلسه ي آخري را هم به هزينه ي خودم تشكيل داده ام.
امروز براي آموزش هوش هاليوودي كلاس را تشكيل نداده ام و مي خواهم دو سه كلمه حرف بزنم:
     راستش وقتي صحنه هايي را مي بينم كه به دليل تحجر گرايي شكل مي گيرد، دلم از زمين و زمان خون مي شود. واقعاً خدا نكند كه كسي نانش را از دست دولت بگيرد و يا تنها دليل سكوتش، ترس از دولت و حكومت وقت باشد.
     سريال فاصله ها را يادتان هست؟ به كرات در صحنه هايي پيش مي آمد كه بيتا شالش را از سرش برميداشت و مي انداخت روي گردنش، الان شما بايد اينجا تصور كنيد كه بيتا با همين حركت تاكتيكي اش، يعني كلي آرايش كرده و اوف! چه جيگري شده واسه خودش(ماشالله، هزار الله و اكبر!)

     اين كه نشد مملكت! حالا اينها جيره و مواجب بگير دولت هستند، ارشاد يقه شان را مي گيرد، مميزيشان مي كند، چوب مي فرستد در فيلمنامه شان، اين بهمن خودمان ديگر چِش بود كه اوايل فيلم نيوه مانگ(نيمه ي ماه)، صحنه ي رقص زن و مردي را برده پشت ميني بوس قايم كرده و ما را دلخوش كرده به تماشاي پاهاي گليشان!(هرچند اگر خودشان را هم نشان مي داد، آنچنان چيز مالي نبودند اما بعد از مدتها بالاخره دلمان وا ميشد، يك رقص وطني شرف دارد به هزارتا رقص آنور آبي! اينها را من نمي گويم، عموي ناتني ام مي گويد!)
حالا كه اينها را فهميده ام، دارم به اين فكر ميكنم كه نكند فيلم مريم مقدس هم يك جورايي با كنايه ساخته شده باشد و ما عمريست كه بيخودي به پاك بودن مريم مقدس قسم مي خوريم!
والا به خدا!
      خلاصه هنرمان تماماً شده است كنايه و تمثيل بستن و نمايش فندق به جاي گردو! همه ي اينها حكايت از بدبختي صنعت هنريمان و عدم آزادي يك جامعه دارد. جامعه اي كه ديگر مشكلاتش را از طريق تلويزيون و سينما نمي بيند و خود بايد دست به كار شود، علت همين ركود بيش از حد فروش فيلم هاي سينمايي هم همين است. روزگاري دردها و مشكلات را با زبان هنر به مردم عرضه مي داشتند تا خود مردم به حل مشكلات كمك كنند اما امروزه با اين سانسور و مميزي كردن فيلم ها و كارگردان ها، ديگر چشم اميدي نيست كه مسائل اجتماعي بصورت خودجوش و مردمي حل بشود. بيخود هم نيست و نبايد دور از انتظار باشد كه براي مثلاً طرحي مثل مقابله با بد حجابي كه يك مسئله ي فرهنگيست، از نيروهاي انتظامي استفاده بشود تا باز هم مسئولين امر به ما يادآوري كنند كه براي بهبود هر مشكل اجتماعي، تنها راه حل مورد تاييدشان، برخورد نظاميست.

پينوشتيات:

1- تمرين امروزتان اينست كه راجع به اين محدوديات فرهنگي جمله ي قصاري بگوييد، ضمناً پس از خواندن نظراتتان، مدارك معادل دكتراي چنتايتان را تحت عنوان بعد نوشت در همين پست قرار مي دهم.
2- كلي حرف ديگر هم داشتم كه تنها به دليل طولاني شدن متن، از نوشتنشان خودداري كردم(البته شايد بتوانيد در ادامه ي مطلب مطالعه شان كنيد!)
3- در يك فرصت مناسب راجع به اينكه چرا از دردها را مدام به رخ ميكشم، خواهم گفت.

كارآموزاني كه موفق به كسب مدرك دكترا شده اند(به ترتيب حروف الفبا):

1- خانم ستاره علمي (+)

2- خانم غزلك (+)

3- آقاي كوروش (+)

4- خانم مستوره يوسفي (+)

لازم به ذكرست كه كارآموزان فوق در تمامي جلسات حضور مستمر داشته اند.


ادامه نوشته

كارگاه آموزشي هوش هاليوودي - قسمت دوم

قومي متفكرند در مذهب و دين
قومي به گمان فتاده در راه يقين
مي ترسم از آن كه بانگ آيد روزي
كه اي بي خبران، راه نه آن است و نه اين

«خيام»

جلسه ي دوم


     قبل از هر سخني، خوشحالم كه همه ي دوستان جلسه ي گذشته در اين جلسه هم حضور بهمرسانيده اند، تا قبل از اينكه فراموش كنم بايد يادآور بشوم كه به تمامي كارآموزان اين كارگاه آموزشي، پس از گذراندن دوره، مدركي معادل دكترا اهدا مي شود و اميدوارم همه ي شما در آزمون پاياني با كسب حداكثر نمره، خودتان استاد بشويد و شاگردان مصلحي را تحويل جامعه نامصلحمان بدهيد. خب طبق عادت معهود هر استاد روشنفكر، ابتداي هر جلسه اي بايد قدري حرف سياسي بزنيم و بعد برويم به سراغ درسمان. جداً اين مسئولين مملكتي هم تا دلشان مي خواهد سر ما بامبول در مي آورند و عين خيالشان نيست كه ما اهل بامبول نيستيم و اهل دليم! دلمان را نشكنيد! به خدا قسم، اگر دلمان را بشكنيد، ديگر از سر جايتان نمي توانيد بلند بشويد. آخر ماها زير خط فقر كه هستيم، شما هم آب باريكه ي يارانه را از سر قبض ها برداشته ايد كه چه بشود؟ والا كه شاهان داستان ها هم اين شكلي نبوده اند. همانهايي كه مدام با نمايش پستي هايشان، ما را به كرامت و عزت خودتان دلخوش مي كرديد. همانهايي كه وقتي مي خواستند خراج بگيرند، شما بر عليه شان سخنان شعاري مي رانديد. به خدا قسم اگر ما را ... اصلاً خدا بزند توي كمرتان! شما كه قسم حاليتان نيست!

     اميدوارم كه تمام ملزومات را تدارك ديده باشيد و نگذاريد همين اوايل كار، استاد رنجورتان كه همانا بنده باشم، مورد خطاب و عتاب قرارتان دهد. اصولاً شكمي كه سير نباشد، مغز صاحبش كار نمي كند ونمي توان اميدي داشت كه از صاحب اين مغز، عمل خارق العاده اي رخ بدهد(اين را بنده نمي گويم، آقامحمدخان قاجار مي گويد كه روزگاري براي در امان ماندن از تظاهرات رعيت اش، دستور داد كه گرسنگي را تا حد امكان به مردم بچشانند). پس حتماً بايد بعد از يك افطار درست و حسابي بياييد، حرف هاي من را بخوانيد.
     نمي دانم تا حالا آن سريال هايي كه حسن چاخان ديده، شما هم ديده ايد يا نه. در هر صورت آن سريال ها راهگشاي بسياري از امور خواهند بود مخصوصاً اگر شما بعد از شنيدن فايل صوتي سخنراني هاي حسن چاخان، برويد و آن سريال ها را ببينيد. اين نيمچه انسان كه حركت مداوم دستان و پاهايش، انسان را ياد دوران طفوليت مي اندازد، به حدي نگاهش ژرف و بينشش بالاست كه بنده را هم متحير ساخته! شايد برايتان سئوال باشد كه شنيدن صحبت هاي حسن عباسي و تماشاي سريال هاي هاليوودي چه تاثيري دارد؟
      بايد به استحضارتان برسانم كه اكثريت ما آدم ها، با اين تكنولوژي و پيشرفتي كه در كنارمان جفتك پراني مي كند، تقريباً از هيچ اسرار بشري، بي خبر نمانده ايم. يكي از اين اسرار بشر، مسائل مرتبط با س.ك.ص است كه به لطف گوشي هاي موبايل، تقريباً تماميمان از ديدن فيلم هاي پورنو بي نصيب نمانده ايم. مَخلَص كلام اينكه، چشمانمان پورنو ديده اند اما ذهنمان هنوز قابليت اين را پيدا نكرده كه هر چيز و ناچيزي را به پورنو ارتباط بدهد. شما با تماشاي اين سريالها همراه با توضيح و تفسير حسن عباسي، مي توانيد نوع نگاه حسن عباسي را در خودتان پايه ريزي كنيد، اين كار دو مزيت دارد كه به ترتيب عبارتند از:

1- پورنوگراف مي شويد و مي توانيد از نخ شلوار به شب زفاف برسيد!

2- ذهنتان فعاليت متجانس گرايانه اي مي گيرد و مي توانيد شخصيت هاي مهم و غير مهم مملكتي را در انواع سريال ها شناسايي كنيد و كلي بهشان بخنديد!

مثلاً فرض كنيد كه در سريال لاست، هوگو همان رضازاده است و يا اينكه، همين كروبي خودمان، نقش جان لاك را بازي مي كند و آن دكتر كله شق، همان الفنون است و جان لاك مدام با شكستن كاسه و كوزه دكتر الفنون، او را تا حد جنون ديوانه مي كند!(من كه با ديدن سريال لاست در قالب همچين بازيگرهايي، به حد مرگ خنديده ام، شما را نمي دانم!)
ببينيد عزيزان من، اصولاً در سريال هاي ايراني حُجب و حيا سهم عظيمي در به نقش نكشيدن واقعيات تلخ جامعه دارد، پس بايد خودتان هشيار باشيد و پي به اين واقعيات ببريد. يكي از واقعيات تلخ جامعه، بچه مي باشد. نمي دانم تا به حال، چند تا سريال و فيلم سينمايي ديده ايد كه بچه شان با هردمبيل بازي به دنيا آمده باشد اما مي خواهم ببرمتان به سالهاي خيلي دور، سالي كه من ترانه 15 سال دارم اكران عمومي شد و حتي سالي كه دعوت اكران شد(منظورم اپيزود خانم مريلا زارعي و فرهاد قائمي است) خوب فكر كنم حساب كار دستتان آمده باشد. برويم سراغ مثال اين جلسه:

سريال جراحت

دختري در عنفوان كودكي با پسري ميگشته كه روابطشان منجر به پيدايش يك بچه مي شود، صد البته، قسم به پير و پيغمبر، در هنگام نطفه بودنشان، صيغه ي محرميتشان را خوانده اند(خيالتان تخت! همه ي اصول شرعي اوليه رعايت شده است!) اما اصل قصه اي كه مي شود با نوع بينش حسن عباسي از اين سريال برداشت كرد: جريان از اين قرار است كه يك آقا پسر مومن، متعهد، انقلابي، خدوم، دلسوز به وطن و ... به اتفاق دختر خانوم مومن، محجبه، تربيت شده در خانواده ي مذهبي و ... در نصفه شبي همچون اين شبهاي عزيز و مكرم، مشغول بازي با كودكان زير دوسال بوده اند كه ناغافل بچه دار ميشوند، اين قضاياي صيغه خواني و محرم كردن همه اش حقيقت محض است و جناب كارگردان، صرفاً جهت مزاح بينندگان، هر دقيقه تاكيد مي كند كه اينها صيغه ي محرميت خوانده اند!
خب حالا نوبت مي رسد به هوش هاليووديتان كه سبب افزايش سطح اطلاعاتتان راجع به دختر خانم هاي چادري و آقا پسرهاي ريش نشان! مي شود، چرا كه لابد، پدر و مادر همه شان(همچون سريال جراحت) در عنفوان كودكي صيغه ي محرميت جامعة النسوان و جامعة الرجلان را برايشان مي خوانند كه ديگر عمل هايشان نامشروع نميشود و همه چيز در قالب حكم الهي و دستگاه شرعي انجام پذيرفته، نمونه اش همين كهريزك خودمان! البته اين چادري ها و ريش نشان هايي را هم كه مي بينيد خيلي محجوب از آب درآمده اند و بچه اي به پايشان بسته نشده و بچه مثبت ريش نشان هستند، هم صيغه شان را خوانده اند و هم ماهي گيرهاي قابلي هستند اما آب گيرشان نيامده بنده خداها، آخِي، طفلكيا!

خُب، تمرين امروزتان اينست كه حداكثر 5 دقيقه به آن نخ ها خيره بشويد و بعد شلوار آن نخ ها را تصور كنيد، ضمناً كساني كه تصوراتشان در مورد شلوارها را در بخش نظرات پست فوق بنويسند، امتياز مثبت خواهند گرفت.
پرسش و پاسخ در ارتباط با جلسه ي فوق را هم مي توانيد از طريق بخش ديدگاه هاي همين پست مطرح كنيد.

كارگاه آموزشي هوش هاليوودي - قسمت اول

من نمي دانم اين كارگردان هاي تلويزيون با خودشان چه فكري كرده اند؟

سريالي ميسازند كه از اول تا آخرش را بايد خودت تصور كني! به نوعي، نخ ميدهند دستت و خودت بايد شلوارش را تصور كني!

     تمام خانواده هاي ايراني كه شخصي مثل من در كنارشان نيست تا نخ ها را به شلوار برساند(!)، بعضي خانواده ها هستند كه اصلاً تا حالا شلوار به چشم نديده اند و تصور شلوار برايشان لايعقل است! بعضي ها هم هستند كه البته تا آنور شلوار را هم ديده اند(خواهشاً اگر شما جزو آندسته هستيد، از همين حالا بكشيد كنار، اين كارگاه آموزشي ظرفيتش محدود است و جايي براي شما ندارد، بيخودي فضا را اشغال نكنيد اما بايد بهتان بگويم كه به جاي اين كارگاه آموزشي، برويد كانون اصلاح و تربيت!)

     حالا اينكه چرا بنده ميخواهم به اين مقوله بپردازم، اينست كه ما تحريميم و تماشاي سريال هاي آنور آبي برايمان مقدور نيست و از طرفي هم صلاح نيست كه تا وقتي دامان سريال هاي خودمان مانده است، به دامان استكبار جهاني دست بياندازيم! لذا بايد براي كيفور شدن از تماشاي سريال هاي وطني، همچون ساير عرصه ها خودكفا باشيم. به هرحال حيفست كه يك كارگردان ايراني كلي زحمت مي كشد تا قوه ي تصورمان را بالا ببريم اما ما بي تفاوت از كنار سريال ها و فيلم هايش رد بشويم.

جلسه اول:

     ببينيد عزيزان من، از آنجائيكه در ايران آزادي بصورت مطلق است، كارگردان ها نمي توانند هر چيزي را به شكل واقعي اش نمايش بدهند و شما بايد با روش تجربي جديد خودم كه ماحَصَلِ رنج استاد و جُورِ پدرست، به يك هوشي برسيد كه به صورت اختصاري نامش مي شود هوش هاليوودي! بنده شخصاً به تك تكتان قول ميدهم كه اگر دستورات من را مو به مو اجرا و از مثال هايم نكته برداري كنيد، سر يك ماه نكشيده كه ماهواره را مي اندازيد دور و فقط رسانه ي اُمُلي را تماشا مي كنيد.
در پايان اين مجموعه جلسات، قوه تصورتان آنقدري بالا مي رود كه مثلاً بعد از تماشاي فيلم "حسني چگونه مرد شد"، احساس يك شهروند آمريكايي را داشته باشيد كه رفته و از نزديك فيلم "زندگي عجيب بنجامين باتن" را ديده است!

ملزومات:
1- يك شكم سير
2- چند عدد سريال هاليوودي مورد نظر حسن عباسي
3- چند عدد نخ شلوار
4- روزنامه ي كيهان
5- سايت رجا نيوز
6- مجموعه سخنراني هاي حسن عباسي
7- يك وعده سينماگردي به اتفاق اينجانب(البته به حساب خودتان، از حالا گفته باشم كه شام، فقط پيتزا مي خورم!)

خب ديگر، برويد و اين ملزومات را هرچه زودتر جمع آوري كنيد، تا سريال ها تمام نشده اند، بايد بتوانيم از هوش هاليووديمان بهره هايي ببريم.

تذكر جدي: اين طرح بصورت آزمايشي اجرا مي شود و مسئوليت عواقب احتمالي بعدي بر عهده ي خودتان مي باشد.

ضمناً تمرين امروز هوش هاليووديتان اينست كه تصور كنيد كامنت گذاشته ايد در حاليكه بخش كامنت ها بسته است!

اصل غافلگيري!

"اين داستان ممكنست براي هر كدام از ما وبلاگ نويس ها اتفاق بيافتد"

تصور كنيد شما يك وبلاگ نويس كاملا معمولي هستيد كه نه ميدانيد "گوگل ريدر" چيست و نه اسم "بالاترين" به گوشتان خورده است، شما فقط براي دل خودتان مي نويسيد و نوشته هايتان تماما سياسي مي باشد. به بازديدكنندگانتان سپرده ايد كه هيچ كجا كامنتي نمي گذاريد و در صورت علاقمندي به كل كل با نويسنده ي وبلاگ، از طريق ياهو و بصورت اتوكشيده بيايند و با خشتك پرچم شده بازگردند!
     يك روز كه به صورت عادي مشغول چت كردن مي باشيد، آي دي zeinab_2010 مدام به شما پيام ميدهد. شما معمولا افراد ناشناس را سئوال پيچ مي كنيد بنابراين طبق معمول از او مي پرسيد كه چگونه به آي دي شما رسيده است. پس از اصرار فرمودن در حد تيم ملي! مي گويد آي دي شما را از اين سايت هاي تشخيص مخفي بودن آي دي پيدا كرده و اصلا شما را نمي شناسد.
     معمولا افرادي هستند كه شما علاقه نداريد با آنها روبرو بشويد و بصورت مخفي چت مي كنيد، مطمئنا كار يكي از آنهاست كه آي دي شما را در همچين سايت هايي ثبت كرده است. به مرور زمان، شما رفته رفته تصميم به سواستفاده از دختري مي گيريد كه با آي دي زينب چت مي كند. شماره ي تلفنتان را به او ميدهيد و مدام حرفهاي ناپسند و بي شرمانه اي تقديمش مي كنيد. از آنجائيكه زينب، بي نهايت مبادي آداب تشريف دارند و شعور و دركشان از محيط اطراف بالاست، مابين عشقولانه هايتان، چند تايي از روشنفكري هاي سياسيتان را هم براي او بازگو مي كنيد بطوريكه شخص اول و آخر و ميانه ي مملكت را با پدر و مادرشان وصلت ميدهيد و او هم مدام تاييد مي كند و با خنده مي گويد: ديوونه! تو خيلي كله شقي!
     شما براي اينكه او بيشتر بخندد، ايندفعه اول و آخر خودتان را با اول و آخر او وصلت مي دهيد اما ديگر نمي خندد و گوشي قطع مي شود! بعد از كلي اصرار و التماس، رابطه ي عشقيتان را از سر ميگيريد منتهي اين بار، شما ديگر در نقطه ي ضعف قرار داريد و براي كسب رضايت او مجبوريد اعتمادسازي كنيد وگرنه فرصت اجراي نيت پليدتان را از دست مي دهيد. در جهت اعتمادسازي، هرچه اوميپرسد شما جواب ميدهيد، از نوع، رنگ و شماره ي پلاك ماشينتان گرفته تا منزل هفل هشتتان، همه را صاف و بي كلك برايش شرح مي دهيد.
     سرانجام او با گفتن اينكه ميخواهد يك روز را تنها با شما، "يگانه مرد صادق كلام" زندگيش بگذراند، از شما آدرس دقيق منزل را طلب مي كند.

***

     روز موعود فرا رسيده است، سرانجام زمان آن رسيد كه نيت پليدتان را اجرايي كنيد، شما از آن دسته انسان هاي بي جنبه اي هستيد كه سعي دارند در اولين ديدار، چشم و گوش دختر مردم را باز كنند، بنابراين سي دي هاي نافرمي را تدارك مي بينيد و لباس گل منگولي لس آنجلسي تنتان مي كنيد. زنگ خانه به صدا در مي آيد، شما براي هندي كردن ماجرا و اينكه دل به دل راه داره و شما مي دانيد پشت در كيست، بي آنكه بپرسيد، بي معطلي و حيوان صفتانه به سمت در مي رويد.
همين كه در را باز مي كنيد، ناغافل هشت تا مامور سياه پوش به خانه تان مي ريزند و شما را به همراه سي دي هاي مستهجن روانه ي بازداشتگاه مي كنند. جرم شما كاملا مشخص است:
گزارش محرمانه ي مامور مخفي سايبر
اتهامات:
توهين به اشخاص حكومتي(فايل صوتي به پرونده پيوست شده است)، استفاده از مطالب وبلاگش در شعارهاي راهپيمايي هاي ضد دولتي(مداركش موجودست)، لايك  +1000 براي هر مطلبش، امتياز ويژه در بالاترين، كشف سي دي هاي مستهجن در منزل متهم
برادر زي822ن7673ب
5 جمادي الثاني 1431

شنبه

سلام
آقاجان، حالم اصلا خوب نيست، به شما هم مي گويند رفيق؟
بعد سالي، يك روزي به اسم مرد ثبت شده است، چرا نيامديد تبريك بگوييد؟ اصلا از روي من خجالت نمي كشيد، از روي وبلاگم خجالت بكشيد كه اسمش "يادداشت هاي يك مرد جوان" است! من كه نمي بخشمتان، روحيه ام را بالكل تضعيف فرموديد! به هرحال اسامي آنهايي كه در اين تبريكات صميمانه كوتاهي كردند، يادداشت كردم و دو تا ضربدر گنده هم كنارش درج فرمودم تا در يك فرصت مناسب جبران مافات كنم!
بگذريم!

     تصميم گرفته ام از امروز تا يك هفته ي ديگر كه به سلامتي از خدمتتان مرخص خواهم شد، خاطرات روزانه ي يك دانشجوي شب امتحاني را برايتان بنويسم. اولين روزش كه شنبه باشد، امروز تقديمتان مي شود تا بعدش ببينيم چه پيش خواهد آمد. ضمنا مديونيد كه اگر فكر كنيد اين خاطرات مربوط به منست! و قسمتان ميدهم به جان تراولتا و جاني دپ! اين دفعه ديگر ذهنتان را منحرف نگردانيد. چون روز يكشنبه قرارست، باز هم خاطره ي بو دار تعريف كنم!

     تا زمان برگزاري آزمون ها يك هفته اي وقت دارم، پس بروم اول يك كم سر و صورتم را اصلاح كنم. اي واي! راستي كامران را يك چند وقتي هست كه نديده ام، بايد اول آن شغال را ببينم، خيلي وقتست كه ازش خبري نداشته ام و قرار بوده شام دعوتم كند. خوبست بروم يك زنگي به او بزنم و برنامه بريزيم كه امشب برويم كيانپارس، تماشاي جلوه هاي ويژه ي بصري!
     پيش خودمان بماند اما اين كامران جدا انسان بي جنبه ايست(!) نمي شود دو دقيقه تحويلش بگيري. من را بگو كه با اين همه ذوق و شوق، براي او وقت قبلي تعيين ميكنم و ميگويم كه بيا اين شب، قبل از امتحاني دور هم خوش باشيم اما او نه تنها امتحان را بهانه مي كند، بلكه خودم با چشم هاي خودم ديدم كه بي انصاف، شامش را با دوست دخترش در پيتزا فروشي جنب خانه مان كوفت فرمود! اصلا حالا كه اينطورست، اينها براي من رفيق نخواهند شد، آدم بايد تنها تكيه اش اقوامش باشند، بروم يك زنگي بزنم و با دايي ام دلي از عزاي صحبت در بياورم. دايي مطمئنا طاقت حرف هايم را دارد، قربون دايي خودم بروم...
     هيچ ميدانستيد دايي خسيسي هم داشته ايم و خودمان عمري بي خبر بوده ايم! خب من تماس گرفته ام، درست است و من با او كار دارم، باز هم درست است اما چه كار كنم كه شارژم 200 تومان بود زودي تمام شد! حالا كه او تماس گرفته، چه اشكالي دارد كه خساست را كنار بگذارد، آن هم براي خواهر زاده ي گلي همچون من! تازه شم او كه هم كارمند است و هم تلفنش دائميست، حالا گيريم كه فقط من حرف ميزدم و او فقط گوش ميكرد و بازم گيريم كه او در تهران هست و تلفن خانه شان قطع است و با موبايل حرف ميزند، اين كه نمي شود گوشي را در حاليكه يك جوان‌ آينده ساز مملكت مشغول صحبت است، قطع بفرمايند و پشت بندش بگويند، زِر زِروي بي مصرف! بعد هم به خانواده بسپرند كه دايي جان پس از قطع شدن گوشي، به قصد زيارت جاي پاي امام رضا(ع)!، مستقيم و بي معطلي عازم نيشابور شده اند! و تاكنون خبري از او در دسترس نيست!
اصلا امروزمان روز خوبي نبود، هيچ كي من را درست و حسابي تحويل نگرفت و حالم حسابي گرفته شده است، پس ميروم ميخوابم. كي حال درس را دارد! از فردا شروع ميكنم.

يك پيشنهاد بي شرمانه!

     تصور كنيد اواخر ترم است و شما سخت مشغول خواندن و دادن مي باشيد! دروس بار معنايي زيادي دارند و شما را بارور فرموده اند، درس رياضي 1 نيز يكي از اين دروس است كه با مباحث بسيار زيادش، حوصله تان را سر برده است. درست سه روز قبل از امتحان، استاد رياضيتان با شما تماس مي گيرد و از شما مي خواهد كه جزوه ي درس رياضي را برايش بياوريد. تعجب بسياري مي كنيد كه استادتان شماره ي شما را از كجا پيدا كرده است. در هر حال، حوالي ساعت هفت عصر بر سر قرار حاضر مي شويد اما استادتان ساعت هشت خودش را مي رساند. شما سعي مي كنيد كه براي استاد خانمتان مقداري جنتلمن جلوه كنيد و معطلي يك ساعته را به رويش نياوريد اما او اصلا به روي شما نمي آورد و شما هم كم كم باورتان مي شود كه معطل كردن شما را چندان مهم نمي داند. پس تلاش مي كنيد كه با نيش و كنايه به او بفهمانيد، معطل كردن انسان ها چندان كار جالبي نيست، حتي اگر استاد باشيد! بنابراين با خنده مي گوييد: اگه اشتباه نكنم، قرارمون ساعت هفت بود اما خب من حاضرم به خاطر خدمت به شما، تا هر ساعتي منتظر بمونم. او تشكر مي كند و يخ رفتارش آب مي شود و با لبخندي در چشمان شما زل مي زند. ناگهان ترس و اضطراب شما را احاطه مي كند، اين نگاه معمولي نيست و خبر از يك پيشنهاد مي دهد. او با صداي ظريف و عشوه ي فراوان صحبت مي كند و پس از كلي مقدمه چيني، به شما يك پيشنهاد بي شرمانه مي دهد! شما در ابتدا باورتان نمي شود و مات و مبهوت مانده ايد. سرانجام با عصبانيت به او مي گوييد: من آدمش نيستم. و بلافاصله بي آنكه دفتر را از او بگيريد، محل را به سرعت ترك كرده و به خانه مي رويد.
     با زحمت فراوان و به كمك دوستانتان درس را مي خوانيد و به  قدر 15 نمره اي را جفت و جور مي كنيد اما در هنگام اعلام نتايج، نمره ي شما 1/5 درج شده است! باورش برايتان سخت است، بنابراين بلافاصله به دفتر استادتان مي رويد و او با همان لبخند سر قرارش از شما استقبال مي كند. موضوع را با او در ميان مي گذاريد و از نمره ي پانزده تان دفاع مي كنيد اما او با بي توجهي به حرف هايتان، نگاه معصومانه اي مي گيرد و پيشنهاد بي شرمانه اش را تكرار مي كند، شما به درگاه خدا پناه برده و قيد نمره را مي زنيد. به سمت در رفته و دستگيره ي در را به سمت پايين فشار مي دهيد اما در باز نمي شود! شما حبس شده ايد و از آنجاييكه دفتر استادتان در متروكه ترين نقطه ي دانشگاه واقع شده است، پس صدايتان به هيچ كجا نمي رسد! با نگاه مضطرب از او خواهش مي كنيد در را باز كند و اجازه بدهد كه شما برويد اما او پيشنهاد بي شرمانه اش را مدام تكرار مي كند و شما به ناچار تن به پيشنهادش مي دهيد. آن شب در خانه ي شما، كسي جرات رو به رويي با شما را ندارد و شما تا خود صبح بيدار مي مانيد و به عمل بي شرمانه تان فكر مي كنيد.
     فردا در محل كارتان حاضر مي شويد و متوجه مي شويد كه تمامي كارمندان نيز از عمل بي شرمانه ي شما مطلع شده اند، مي شنويد كه يكي از كارمندان به آبدارچي مي گويد: نامردِ بي وجدان، واسه هيچ كي پارتي راه نمي انداخت كه وام مسكن بهش بدن، ببين واسه استادش وام 15 ميليوني مسكن گرفته! بعد هي بياد بگه وجدان كاري داشته باشيد!

پينوشت: خيلي خسته ام و به صورت مبسوط سرم شلوغه، فعلا اينو از من داشته باشيد تا ببينم بعدا چه پيش خواهد آمد.

توريست

زمانيكه پس از صنعت نفت و گاز، صنعت توریسم پردرآمد ترین صنعت در دنیا می باشد، چرا در مورد جذب توریست در ايران بي تفاوت باشيم؟
        بر اساس گزارش سازمان جهانی گردشگری، ایران رتبه 10 جاذبه های باستانی و تاریخی و رتبه پنجم جاذبه های طبیعی را داراست اما از لحاظ بهره برداری از این منابع در جایگاه مطلوبی قرار نگرفته است و تمامي اينها در حاليست كه كشورهايي همچون دبي و امارات با نيمي از جاذبه هاي گردشگري و توريستي، درآمد اقتصادي قابل توجهي را كسب كرده اند. شايد حسرت اين آگاهي در اين نكته سوزش پذير باشد که سهم ایران با وجود رتبه ممتازش در جاذبه های جهانگردی از درآمد گردشگری جهان حتی به یک درصد هم نمی رسد. بد نيست در اين راستا، نگاهي به صنعت توريسم در برره داشته باشيم:

بخشداري برره براساس طرحي از ياور طغرل، در اقدامي نمادين به گردن حيوانات موجود در برره(گاو، گوسفند، خروس، مرغ و ...) نوشته اي را آويزان نمود و بصورت شبانه در بخش هاي اطراف پخش نمود.
"اين هديه ي ناقابل ِ مردم خونگرم برره بيد. اميدوارم بيديم كه با حظورتان در برره، گاو و گوصفند بيشتري وَديم كه نوش جان وَكنيد."

        در چند روز گذشته اولين توريست شهرنشين و متشخص فسا به برره قدم گذاشت كه در طي مدت اقامت ايشان(3 روز) تكريم توريست با اقداماتي از قبيل برگزاري 73 جشن مختلف و با هزينه هاي جمع آوري شده از مردم برره صورت گرفت. همچنين اين توريست كه با مبلغ 43 تومان وارد برره شده بود با مبلغ 2500 تومان از برره خارج شد!
پس از ترك نخستين توريست برره، بخشداري برره با برآورد هزينه ي توريست پذيري، جلسه اي  برگزار نمود و در آن عنوان شد(متن برگردان به زبان پارسيست):
اين كه نميشه؟ ما هي توريست دعوت كنيم، بعد پول نوچوفسكو و آب نخودش را ما بدهيم و كيفش را او ببرد! از اين به بعد، پول نوچوفسكو و آب نخودمون رو اون مي ده، كيفش را ما مي بريم!
توريست شهرنشين ِ بخت برگشته كه حسابي خوش خوشانش شده بود و قصد داشت علاوه بر احداث يك هتل در برره، چند شعبه آژانس توريستي- سياحتي برره را پايه ريزي كند، در هفته بعد با گروهي 23 نفره به برره آمد كه:
- پول هايشان را بايد با واحد پول برره تطبيق مي دادند و از آنجاييكه نخود، واحد اصلي پول برره محسوب مي شود، هر كدام از آنها مجبور بودند براي خريد سوغاتي، يك گوني نخود را بر دوش خود حمل كنند!
- يكيشان سكته كرد و بدليل كمبود امكانات درماني مرد!
- يكيشان در چال اسكندرون به صورت نمايشي دخول پيدا كرد اما خروج پيدا نكرد!
- اكثريت آنها به زور مجبور بودند كه 5 تومان بدهند و بر ديوار كنار چال اسكندرون يادگاري بنويسند!
- در جنگل نوردي پارك برره، دو نفرشان را دايناسور خورد!
        ضمنا بر اساس آمار رسمي كيوون، مبلغ اسكناس هاي همراه اين جماعت چيزي در حدود صد هزار تومان بود كه در هنگام خروج از برره، علاوه بر گرفتن تمامي صد هزارتومان، طي اقدامي نمادين، كت و شلوار و ساعت و كفش و كلاه آنها را از تنشان درآورده و لباسي از جنس گوني، تحت عنوان "لباس محلي" تنشان كردند و راهيشان فرمودند!

نمايي از لباس محلي مخصوص برره

بر اساس آخرين اخبار منتشره، شنيده ها حاكي از آنست كه به احتمال قطع به يقين، تمامي مردم برره امشب با دلي آرام و قلبي مطمئن و شكمي سير به سوي خواب خواهند رفت.

پينوشت:

1- به ميرحسين موسوي راي بدهيد.(كليك)
2- گاهي اوقات هم مي شود به رسانه ي ميلي اميدوار بود، اخبار 20:30 چهارشنبه و پنجشنبه (راجع به موضوع گرد و غبار) حاصل تماس هاي 5 تن از دوستانمان بود.
3- قرار بود تا پايان فروردين ننويسم اما مگر مي شود!
4- شما هم توئيتري شويد!

برره قانون مدار مي شود..؟! + بعد نوشت

توضيح نويسنده: اين بخش(جرايد برره) را همانطور كه پيش از اين وعده كرده بودم، به وبلاگ اضافه كردم. ضمنا لازمست كه اينجانب بيان بدارم: مطالب اين بخش اصلا سياسي نخواهد بود و قصد بي احترامي و يا هتك حرمت به هيچ شخص حقيقي و حقوقي را ندارد. تمامي مطالب منعكس شده در اين بخش، صرفا هجويات يك ذهن تبدار مي باشد ! ضمنا جرايد برره، تنها مطلب اصلي موجود در صفحه ي اول را منتشر مي كند.
با تشكر از حسن توجه شما

     بخشداري برره بر اساس بيانيه اي كه در هنگام ملاقات با رياست كل بخشداري كشور كِش رفته بود، اطلاعيه اي صادر كرد. برخي مفاد بيانيه ي كِش رفته به شرح زير بود:
- در شهرهاي بزرگ و با تعداد جمعيت بالا، جهت سهولت در رفت و آمد شهروندان محترم، برخي خيابان هاي پر رفت و آمد شهر را يكطرفه كرده و مسيرهاي جايگزين را در نقشه ي اصلي شهر تعريف نماييد.
- تمامي پرسنل نظامي موظفند كه در پيشبرد بهتر اين طرح و همگاني شدن آن، تا پايان دوره ي آزمايشي به هموطنان عزيز راهنمايي لازم را ارائه بدهند.. همچنين مامورين بايد نهايت همكاري را با مردم در دوره ي آزمايشي-آموزشي طرح داشته باشند.
- طول دوره ي آزمايشي با توجه به سطح فرهنگ و آگاهي مردم، توسط مسئولين مجري طرح تعيين بشود.

     بر همين اساس، بخشدارهاي برره نيز، از آنجاييكه برره را به عنوان يك كشور بزرگ مي شناسند تا يك شهر بزرگ ! و حتي طي نامه اي ارسالي به سازمان ملل، خواستار ارائه ي فرصت به بخشدارهاي برره جهت انجام پروژه ي طولاني مدت مديريت جهاني شده اند ! لذا تصميم گرفته اند كه اين بيانيه را به نحو احسن انجام دهند تا لياقت خود را جهت كسب نمودن پست مديريت جهاني به اثبات برسانند. از آنجائيكه در برره هيچگونه وسيله ي نقليه اي يافت نمي شود و مردم بصورت في النفسه(پياده روي) مسيرها را مي پيمايند، لذا اين مقررات تنها براي عابرين پياده انجام مي پذيرد و وسائل نقليه ي شخصي و همچنين حيوانات مخصوص حمل بار از اجراي اين قانون مستثني هستند. همچنين در اين اطلاعيه توصيه ي اكيد شده است كه جهت اجراي بهتر طرح، با خاطيان برخورد قانوني سخت گيرانه اي انجام گيرد.
     طرح آزمايشي قانون ترافيك جديد، در زمان تقريبي نيم ساعت به طول انجاميد كه بخشدارهاي محترم برره طي مسيري از درب خروجي بخشداري برره تا منزلشان، طرح را افتتاح و آزمايش نمودند كه بدليل رضايت حداكثري بخشدارهاي برره و نارضايتي حداقلي مردم برره، اين طرح تصويب شد.
     در دو روز نخست اجراي اين طرح، از 91 نفر اهالي برره، دستكم 80 نفر دستگير و روانه ي بازداشتگاه شدند كه به علت كمبود فضاي مناسب، ژاندارمري در يك اقدام انساندوستانه، مبالغي را جهت خريداري طول مدت زندان از مجرمين دريافت كرد و به آزادي آنها مبادرت ورزيد.
    همچنين مسيرهاي اعلام شده جهت جايگزيني، مسافت 20 متري را به 12 كيلومتر تغيير داده اند ! به اينصورت كه يك بخش نشين برره اي جهت اجابت مزاج از درب خانه تا درب مستراح، بايد كوه بوربورنج را ابتدا دور زده، سپس مبلغ 5 تومان به ژاندارمري برره تقديم و آنگاه از مستراح شخصي خانه اش استفاده ببرد.(ضمنا در صورت عدم علاقمندي جهت دورزدن كوه بوربورنج، بخش نشينان موظف به پرداخت 25 تومان مي باشند) در حال حاضر مسيرهاي آزاد جهت رفت و آمد، مسير بخشداري تا ژاندارمري و ژاندارمري تا منازل بخشدارهاي برره مي باشد.

چند ساعت بعد...

     بخشدارهاي بالا و پايين برره، به شكرانه ي بودجه ي هنگفتي كه از اجراي اين طرح كسب نموده اند، در حال عزيمت به كافه ي شب هاي برره بودند كه بدليل تخطي از قانون، مبلغ 1000 تومان جريمه شدند. بخشدارها هم به همراه تمامي افراد آزاد موجود در بخش(23نفر) به جهت اعتراض، ابتدا شيشه هاي منازل خود را شكسته و سپس قانون تصويب شده را پس از اجراي يك هفته اي، ملغي اعلام نمودند !

بعدنوشت(11-1-89):
پست فوق آخرين پست اين ماه خواهد بود.
ضمنا بدليل انجام مصاحبه جهت استخدام، چهاردهم عازم تهران خواهم شد و از آنجاييكه روز تولدم اهواز نخواهم بود، پيش پيش مي گويم: خيلي ممنون، لطف كرديد!