تصور کنید..!

تصمیم گرفته اید دو هفته پایانی تابستان را از خوزستان فرار کنید و به سفر بروید، همه برنامه ها را از دو ماه قبل چیده اید و فقط منتظرید که حقوق به کارتتان واریز بشود.

     ناگهان وزارتخانه اعلام میکند با توجه به برگزاری اجلاس سران عدم تعهد، حقوق کارمندان با یک هفته تاخیر واریز میشود. از ناپرهیزی سیاسی جلوگیری میکنید و به زندگی لبخند میزنید، باز هم برنامه تان را اینور و آنور میکنید تا یک هفته دیگر که حقوق بیاید، هفته بعد میرسد و حقوق به کارتتان واریز شده است که ناگهان متوجه میشوید، قیمت مرغ و گوشت و مسکن سه برابر شده است و با حقوقتان تا سوپرمارکت سر کوچه هم نمیتوانید بروید!

     به اهل و عیال میگویید که با وضعیت تورم این چند مدت، باید منتظر ماند تا طلا بکشد پایین! همین کافیست که عیالتان بگوید شما چه کار به طلا دارید، طلا کیست، از کی با او رابطه دارید؟!

     از خانه میروید بیرون و با خودتان فکر میکنید آیا همسرتان دق دلی سفرش را خالی کرده یا واقعاً فکر کرده طلا خانوم وجود خارجی دارند؟! 

     در همین فکرها هستید که زیر پایتان شروع به لرزیدن میکند و از ترس اینکه دیوار کناری به سرتان آوار نشود، به این طرف و آنطرف میروید، ناگهان یک پراید با تمام سرعت زیرتان میکند، فی الفور به بهشت میروید، علتش هم کاملاً واضحست، شما قبلا ایام جهنم را در خوزستان سپری کرده اید و سه روز هم اضافه مانده بودید تا حضرت اجل از راه برسند و جانتان را بگیرند!

زن لندنی!

با سلام به تمامی دوستان

قبل از هر صحبتی فرارسیدن و به اتمام رسیدن ماه رمضان را پس و پیش از آن تبریک میگویم!

واجب کفاییست که کسب نخستین مدال تاریخ ورزش خوزستان را به پهلوان نواب تبریک بگویم، خدا قوت مرد!

     همانطور که میدانید بنده قرار بود تابستان امسال مزدوج بشوم و همسرم هم یک زوجه لندنی باشد اما بنا به دلایلی از ازدواج با او و سطح توقعاتش ترس برمان داشت و تصمیم گرفتیم همسر وطنی اختیار کنیم که هم ضمانتنامه دارد و هم با شرایط سازگارست. بنابراین همینجا اعلام میکنم که دیگر ایمیل نفرستید، بنده با هیچ زوجه لندنی ای زندگی مشترک شروع نکرده ام!

     علت این تکذیبیه هم آنست که اخیراً با اسامی غریبی بنده را صدا میکنند که گویا باورشان شده، من واقعاً در المپیک بوده ام. یکبار به اسم سعید صدایم میکنند و پشت بندش به داوران کشتی فحش میدهند و یکبار هم میگویند دمت گرم نواب، صحنه رو دیدیم، حال کردیم باهات، حیف شد موهاتو زدی! 

     عزیزان به پیرتان، به پیغمبرتان بنده نه سعید عبدولی هستم و نه نواب نصیر شلال، تازه اگر بخواهم یکی از آنها هم باشم، شاید تیره و طایفه ام به سعید عبدولی برسد!

فلذا اعلام میدارم که بنده هیچکدام از اینها نیستم اما حیف شد، لااقل میتوانستم یوسف کرمی باشم!

پینوشت: چرا هیچ خبری از هیچکدامتان نیست، همه منتظریم یکی بهمان سربزند تا سر بزنیم!

تسلیت قلب صبورم، تسلیت مردم خوبم...یا شاسین آذربایجان