بيوه‌ي سياه

نمي دانم تا بحال اسم عنكبوت بيوه‌ي سياه به گوشتان خورده است، بچه هاي رشته‌ي تجربي بيشتر در اين مورد مي‌دانند. اصلا مي‌دانيد شيوه‌ي رفتاري اين عنكبوت در مواجهه با عنكبوت نر چيست؟
     زيادتر از اين سئوال پيچتان نمي كنم، عنكبوت نر براي خواستگاري از سركارخانم عليه عنكبوت بيوه‌ي سياه، موظفست كه يك هديه‌ي اساسي را در تار عنكبوت كادو پيچ كند و با نهايت احترام به محضر عروس خانم بياورد و در حاليكه عروس خانوم مشغول بازفرمودن كادوي پيشكشي مي باشند، عنكبوت نر فرصت شناسي فرموده و مراودات خارج از شأني را به انجام مي رساند! اما چرا به اين نوع عنكبوت، مي‌گويند بيوه‌ي سياه؟!
     به دليل اينكه اگر شاداماد دست خالي به محضرشان بروند، داماد را يك لقمه فرموده و  در نتيجه هم داماد را از مراودات بي‌بهره مي‌گذارند و هم خودشان را بيوه نگه مي‌دارند!

...

خلاصه اوضاع بحرانيست و بعضي ها هم به نقش بيوه‌ي سياه علاقه‌ي شديد دارند، بابا به خدا جوان مملكت گناه دارد!

همين ديشب رفته بوديم خواستگاري براي داييمان، اينجانب هم نقش راننده را داشتم. آنقدر شرط و شروط براي بنده خدايي گذاشتند كه ما منصرف شديم. از قضا فرداشب هم پسرعموي همان دختري كه ما رفته بوديم خواستگاريش، براي خواستگاري خاله‌ام آمده بودند! بله؟ جانم؟ نخير! اينجا  ديگر در نقش راننده تشريف نداشتم، اينجا خودم سمت و سابقه‌اي داشتم و نظرم در حد چايي ريختن ارزش داشت!

پينوشت: تا حالا مشغول ماموريت در شهرهاي مخالف ايران بوده‌ام، شرمنده‌ي يكايكتان از تاخير پيش آمده...

حضرت حافظ

سلام خوانندگان عزيز و گرامي
     با ياد و نام خداي بزرگ و بلند‌مرتبه، در سايه‌سار حضور مهرانگيز شما عزيزان جان كه گرمابخش دلهاي عاشق و عارفانه است، نوشتار جديد را آغاز مي كنيم، اميدست كه قبول اُفتد.
    اين حقير سرآپا تقصير، مريد شيخي كبير، حضرت حافظ عليه‌السلام، عزم كرده‌ام كه شرح مبسوط و مقبول و معقولي از همايش بزرگداشت حافظ را به محضر شما عزيزان برسانم.(به سبك صالح علاء بخوانيدش لطفاً!)
     از محضر منورتان، اجازتي مي‌خواهم تا بيش از اين دُرهاي گرانبهاي زبان پارسي را به تاراج نبرده و زبان مرسوم خود را پيش گيرم.

***

ديشب رفته بوديم مراسم حافظ، جايتان خالي!
     آنقدري اين مراسم دلچسب بود كه بنده از شوق حضور دوستان حافظ، سعي تمام بردم كه اندك شعري را مِن باب همراهي با جمع ادب و فضيلت، لابه‌لاي مراسم بسرايم اما چه كنيم؟ جو آنقدر سنگين بود كه حتي نمي‌توانستم نام خود را با تلفظ صحيح بسرايم چه برسد به شعرسرايي!
قصد ندارم زياده از حد سخنوري كنم و به ذكر چند نكته بسنده مي‌كنم:
- من را نشناختيد؟! كسي كه در آن محفل ادبي، تيپش عجيب و غريب مي‌زد من بودم. نمي‌دانم راهنماييم شما را تا چه حد به بنده نزديك كرد اما اين را هم بگويم كه در يك برهه‌اي از زمان، جمع كثيري از دختران رويشان را برمي‌گرداندند و مدام به بنده توجه مي‌فرمودند. فكر كنم ديگر متوجه شديد، بله بنده سخنران بودم!(نه مزاح كردم، سخنران نبودم، همان حضار هم از سرمان زيادي بود!)
- يك آقايي آمد كه خيلي سوژه شد برايمان، اول مراسم او را اينچنين معرفي كردند:
ليسانس در دانشگاه فلان، فوق ليسانس در دانشگاه فلان، دكتراي فلان، قطب عالم امكان، فخر زمان، شيره‌ي جان، جناب دكتر..
همين كه معرفي‌اش تمام شد و ايشان خود را به سِن رساندند، پيرمرد بغل دستيمان خيلي جدي به همسرش گفت، همه اينايي كه گفت، اي يارو بي!؟(يك چيزي در مايه‌هاي زبان دزفولي بود)
سخنران هم كلاً انسان خودپروري بودند، ماشالا هزار ماشالا، دكتراي ادبياتشان باورشان شده بود كه سعي تمام بردند تا در شعر حافظ دستي ببرند و اصلاحي بفرمايند!
مثلا مي‌گفتند حافظ مي توانست در مصرع زير به جاي بگشاد‌، بگويد ‌بگشود‌!
"كس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب"
آخر بنده نمي‌دانم گشاد و گشود چه توفيري با هم دارند كه ايشان اينقدر اصرار مي‌فرمود تا بگشود خودش را بكند در پاچه‌ي شعر حافظ!
     سخنراني ايشان بيشتر از يك ساعت طول كشيد و مدام مي‌گفت كه نكته‌ي آخر و حسن ختام برنامه اين باشد اما مي‌ديدي كه از همان نكته‌ي آخر چندتا انشعاب مي‌زد و با يك عمليات ايضايي، 10 دقيقه‌ي ديگر سخنراني‌اش را ادامه مي‌داد!
متاسفانه افتخار حضور تا آخر مراسم را هم به دليل پافشاري همراهان مبني بر بازگشت به منزل، از دست بدادم. راستي آخرش چه شد؟

پينوشت:
پينوشتمان تغيير كرد، استقلالي‌ها برديد، نوش جانتان اما خدايي حقتون نبود!

آنشب رنگ‌كاري!

اين داستان مربوط به يكي از شب‌هاي قدر امسال مي‌باشد.
    منزل يكي از دوستانمان رنگ كاري بود كه بدليل الزام بيش از حد براي به اتمام رسيدن رنگ كاري در ماه رمضان، يكي از شب هاي رمضان راهي منزلش شديم تا هم تجربه اي در امر رنگ آميزي عايدمان بشود و هم بتوانيم شبي را با دوستان خوش باشيم. در همان اثناي كار، آنقدري خوب مسئوليت محوله را به انجام رسانيدم كه در كمترين زمان ممكن، پله هاي ترقي را طي‌ كردم و مسئوليت رنگ‌آميزي ديواري حقير به رنگ‌آميزي آرك شاهرنگ(اصطلاح جديديست كه خود آن را خلق نموده‌ام) تغيير پيدا‌ كرد،الحق و الانصاف هم يك رنگ‌آميزي آستري انجام دادم كه ملت متحير مانده بودند و در همان مدت زمان كوتاه، مريداني به گرد اين حقير جمع گشتند كه با هر سخنم نعره‌ها و فريادها برآوردند. آنقدر فريادشان بنده را به وجد آورد كه لحظه‌اي و ثانيه‌اي پيش مي‌آمد مِن‌باب متبرك فرمودن مريدانم، رنگ را بر روي تنشان مي‌مالاندم تا از كرامات من هم بدانها انتقالي صورت گيرد. البته بايد يگويم يكايك اين مريدان اندكي وحشي تشريف دارند و جنبه ي متبرك شدنشان را در همان عنفوان كودكي سرخور كرده‌اند چرا كه تا يك قطره رنگ بر روي آستينشان دُرافشاني مي‌كرد، يك سطل رنگ را حوالي بنده مي‌كردند(بي انصاف ها، نشانه گيريشان هم خوب نبود، تمامي رنگ را بر روي صورتم ريختند، نامردها!). في‌الحال رنگ‌ها زديم و هنرها آفريديم و يك لحظه احساس كرديم آنقدر فضا هنري شده است كه عزرائيل در كنارمان حضور به‌هم‌رسانيده است! از باب استعداد پيچيدن صدا در محيط‌هاي خلوت، اندكي هم به گلويمان حالي داديم و ترانه‌هاي محلي و غير محلي را تلاوت فرموديم. باز هم بايد بگويم كه اين همسايه‌هايمان هم اصلاً بهشان نيامده كه صداي شجريان گونه‌مان را بشنوند، حالا درست است كه صدايمان آنقدرها هم شبيه شجريان نيست اما باور كنيد، شعرهايمان همانهاييست كه شجريان مي خوانده، به هر مِنوال، با مريدانم شعري را با مضمون تفنگت را زمين بگذار را همخواني فرموديم، هنوز به اوج آواز نرسيده بوديم كه يك فردي با حالت گريزان و چشمان نيمه خواب، به پنجره‌ي خانه ضربه‌اي زد. صورتش را كه ديدم، في‌الفور فاتحه‌اي نثارش كردم، بنده‌ي خدا با ميت به اندازه آنگسترومي فاصله داشت، ‌نفسش به شمارش افتاده بود و با صدايي كه اصلاً در نمي‌آمد به ما فهماند كه نخوانيد. اصلاً همان بهتر كه نخوانيم، اين رعيت ها را چه به شنيدن صداي همايوني ما؟
از اثرات آنشب سرفه هاي ممتد و ناله‌هاي مداومست كه به درگاه باري تعالي روانه مي‌فرماييم با اين اميد كه اندكي در احوالمان تغييراتي حاصل گردد، اين هم از آنشب كه حالي كرديم!

پينوشت از روي دست لايك‌مون!:

جهت اطلاع رسانی دوستان اهوازی! پنجشنبه ، 22 مهر ماه ساعت 8 شب در تالار اجتماعات باشگاه نفت (نیو ساید) مراسم بزرگداشت حافظ برگزار میشه همه هم میتونن بیان :) حتي بنده هم ميتونم بيام، شمام بياين.

پسورد گمشده‌ي من به كجا چنين شتابان؟!

راستش من اونقدرا عادت ندارم كه راجع به مسائل شخصيم تو وبلاگ بنويسم اما خب اين تاخير چند مدته و ناگهاني من، نياز مبرم به يك سري توضيحات داره و صد البته بالاخره بعد از اين همه مدت باهم‌ بودن، اگه نتونم به شما اعتماد كنم و مسائل شخصيم رو بگم، بايد در اين وبلاگ رو تخته كرد!
     باور كنيد الان هم كه ميشينم با خودم كلنجار ميرم، واسم خيلي سخته مشكل پيش آمده رو بگم، لطفا چشاتون رو درويش كنيد، آخه همچين به من زُل مي زنيد كه انگار قراره در مورد مسائل ضد اخلاقيم حرف بزنم! اصلاً به من مياد كه مسائل ضد اخلاقي داشته باشم؟ ازتون انتظار نداشتم تاييد كنيد، واقعاً كه!
     خب بهتره بيشتر از اين با خودم كلنجار نرم، قضيه از اين قراره كه بنده پسورد وبلاگم رو گم كرده بودم، فقط همين. هوووم! اونقدرا هم كه انتظار ميرفت سخت نبود، تازه خيلي هم كيف داد، چه احساس لذتبخشي در وجودم داره قُل قُل ميكنه! چي؟ كدومتون گفت پيرْ پسر؟ كيه داره ميگه، آلزايمر دارم؟ اِ خواهر من اين چيه به من نسبت ميدي؟ زوال عقلي ديگه چيه؟
(عزيزان، عاميانه حرف‌زدن در چنته‌ي من نمي‌گنجد، بهترست به همان زبان مرسوم حرفهايم را بازگو كنم)
     مشكلي نيست، شما هرچي دلتان مي خواهد بگوييد، همانطور كه مي‌دانيد، بنده آنقدري برايتان ارزش و احترام قائلم كه اصلاً خم به ابرو نمي‌آورم و حتي اگر شما در همچين مشكلي گير بيافتيد، كلي دست و پا ميزنم كه نجاتتان بدهم، به جان رييس دولت پس از نهم! چي؟ چرا تا حالا خبر نداده‌ام؟ چطور شده كه پسوردم را فراموش كرده‌ام؟ مگر توئيترم را نمي خوانيد؟ آنجا به اين نكته اشارات فراواني كرده بودم، فقط همينم مانده بود كه بروم يك اكانت توئيتر بسازم به نام پسورد گمشده ي من را بيابيد!
     اصلاً حالا كه فهميده‌ام از توئيترم چيزي را نمي‌خوانده‌ايد، مي‌روم همان چنتا توئيتي را هم كه به اميد كمك و ياريتان نوشته بودم را حذف مي‌كنم، اينطوري سنگين‌ترم!
     در هر صورت بعد از كلي ارسال ايميل به روابط عمومي، سرانجام معجزه‌اي در حد شكاف دريا توسط حضرت موسي و موهبتي به هيبت يك ايميل، در حق بنده رخ داد و ايشان به ايميلم جواب دادند و پسورد را در اختيار بنده گذاشتند. اما كي، زمانيكه دلم خون شده بود و وبلاگ جديدي در يكي از سيستم‌هاي غيروطني ساخته‌بودم. حالا كه بعد از اين همه معطلي، من مانده‌ام و حوضم! قرار گذاشته‌ام ديگر بر روي اين سيستم‌هاي سرويس‌دهي وطني، نوشته‌هاي نازنينم را به اشتراك نگذارم كه بعداً براي يافتن پسوردم، مجبور نشوم كلي "ننه من غريبم" بازي دربياورم!
شايد هم نوشتم، بستگي دارد به نتيجه‌ي غايي‌اي كه پس از تحقيقات محلي‌اي كه اخيراً به انجام رسانده‌ام.
جا دارد از تمامي دوستان عزيزم كه دورادور از طريق ايميل و بخش نظرات وبلاگ، جوياي احوال بنده شده بودند،‌ كمال تشكر را داشته باشم.


معرفي اسمايلي(ويژه)!:

http://young-man.persiangig.com/image/404_error.gif  بنده در تلاش براي يافتن پسورد 

http://young-man.persiangig.com/image/excuses1.gif  نااميدي از يافتن پسورد

http://young-man.persiangig.com/image/excuses7.gif تضرع و زاري به در خانه‌ي عليرضا شيرازي براي پس‌گرفتن پسورد


شادي بعد از پس‌گرفتن پسورد (هنوز اختراع نشده، با كمال پوزش!)

تهران

.:سينيوريتا و سينيور اخوانيه، وصلت فرخنده تان گرامي باد:.

اجازه بدهيد همين اوايل صحبتم يك عرض كوچكي خدمتتان داشته باشم:
     عزيزان دل من، بابا يه كم يواشتر بروز كنيد. بخدا چشمانمان پوكيد! از ديشب تا حالا فقط توانسته‌ام مطالب 12 تايتان را بخوانم و هنوز گوگل ريدرم صفر نشده. به فكر انگشتان نازنين خودتان نيستيد، به فكر چشمان بنده باشيد. همه‌اش دو روز نيست كه رفته‌ام مسافرت، گوگل ريدرم شده است +1000
     آقا حرف زدن خوبست ولي كم و كوتاه، جناب هيتلر يك جمله مستهجني راجع به اين كوتاه سخن گويي گفته كه در هر صورت مضمونش مي‌شود: سخن هرچه كوتاهتر باشد به هدف نزديكتر است(گير ندهيد، محال است برايتان بگويم!)
     يك مدتي عزم تهران فرمودم تا هم در جشن كوچك و خودماني عقد سينيور اخوانيه و همسر محترمشان حضور داشته باشم و هم چنتايي كتاب از انقلاب بخرم، كه صد البته به لطف حضور پررنگ و مستمرم در مراسمات مختلف و بي‌بهانه‌ي سينيور جان، موفق به خريد كتاب هم نشدم(بر طبق آمار و مستندات، بنده بيشتر از عروس در كنار آقاداماد حضور داشته ام!).

اما شرح ماوقع:

     از مراسم عقد سينيور، همينقدر بگويم آنقدري شُل كن و سِفت كن درآوردند كه ما يادمان رفت اصلاً براي چه به محضر آمده‌ايم! خدارا شكر كه من بودم وگرنه مشخص نبود تا كي عروس خانوم را ميفرستند به دشت و دمن و تجريش و دربند! بلكه سرانجام گلي بياورد! بعد از عقد هم كاملاً اتفاقي سر از پارك جمشيديه درآورديم و يك شام گرانقيمتي را به خرج خودش حساب كرد كه به گمانم تا سالها در خاطرش خواهد ماند(مهم نيست از صدقه سر عروسي اش بود كه اين خرج را تقبل فرمود يا در رودربايستي گير كرده بود، مهم اينست كه شكممان بعد از مدتها غذاي گرانقيمت نوش‌جان فرمود!).
     در حين گشت و گذار، بنده يك صحنه هايي هم در اين پارك ديدم كه به مخيله ام خطور نمي‌كرد كه بشود همچين صحنه‌هايي را بصورت زنده و با همچين رزولوشني در ايران مشاهده كرد، في المثل عرض مي‌فرمايم، خانمي به همراه شوهرش آمده بود و اوايل خيلي موقر رفتار مي‌كرد اما به محض اينكه رسيدند به وسايل بازي، عنان اختيار از كف بدادند و چنان با جيغ و ويغ از اين سرسره و تاب بهره بردند كه در ابتداي امر شك بردم، نكند اينها مست و لايعقل شده باشند، چرا كه مي گويند آدم هاي بزرگ، عقلشان سرمايه‌شان محسوب مي شود اما گويا اينها سرمايه‌شان را در يك جاي نامربوطي به وديعه گذاشته بودند كه عينهو اورانگوتان، از تاب و سرسره ي بچه ها بالا و پايين مي‌رفتند اما ظاهراً بنده با محيط ناآشنا بودم، چرا كه اكثريتشان از انجام همچين حركاتي، هيچ واهمه‌اي نداشتند. حالا قصد ندارم بگويم كه دُخملا و پِسملا تك تك مي‌آمدند و جفت جفت مي‌رفتند، و اصلاً هم قصد ندارم بگويم كه حتي پيرمردها هم، جوان و نوجوان گلچين مي فرمودند، فقط اين را مي گويم كه در همچين اماكني حساب كار دستتان باشد، از ما گفتن بود!(آزادي پوششي و رفتاري در اين پارك آنقدري بود كه بعضي هايتان از رفتن به دبي و جاهاي ديگر منصرف شويد، آقا جان من دبي چه دارد، به جنس وطني راضي باش. غريبه‌پرستي تا كي؟)
     در طول مدت اقامتم، سينيور مدام غافلگيرم مي فرمود و اصلاً هم نميگفت كه اين غافلگيري‌ها ممكنست منجر به آريتمي قلبي بنده بشود. باز هم في‌المثل عرض ميكنم، در لابه‌لاي مراسم عروسي‌اش، يكهو ديديم ريتم لري مي‌زنند، ناغافل ديدم كه شاداماد با سرعت بي‌نظيري به سمت بنده آمد و ما را برد نشاند روي سكو و گفت بخوان، گفتم خواندن نمي‌توانم، گفت: بخوان، ديدم جدي جدي ملت هم يكصدا مي‌گويند بخوان و اين شد كه بنده ناخواسته خواندم اما چه خواندني؟! راستش زبان لري ام آنچنان قوي نيست كه بشود باهاش حال كرد اما ديگر در هَچَل افتاده بوديم. به لطف غافلگيري ناجوانمردانه‌ي سينيور، آنشب هجمه‌ي عظيم و غيرقابل بخششي را به زبان لري وارد فرمودم كه تا قيام ِ قيامت از ذهنم برون نخواهد رفت!
خب بس است ديگر، تا سوتي‌هايم را بيشتر از اين بازگو نكرده‌ام، برويد پي‌ امور شخصيتان!

معرفي اسمايلي: 
http://www.irfreeup.com/images/ls1enbjhqlbw29igk.gif بنده در حال فرار از تهران!

بهوونه

قرار وبلاگيمان گويا دامنه دارد و ماجراهاي بعدش به مراتب از خودش بيشتر خبر ساز شده است!
     جالب است بدانيد، اخيراً يك عمويي آمده، با صداي الكس! من را تهديد كرده و حتي يكي ديگر هم برايم جوك خوانده و خودش هم كلي به جوك هايش خنديده!
     يك همشهري هم براي تسكين درد ناشي از حضور كمرنگتان در قرار وبلاگي، پيشنهاد كرده كه با هم برويم كافي شاپ، به حساب خودم!
     جالبترين نكته اش هم حضور يك دختربچه بود كه با صداي فوق مخملين و نازگل منگولي اش، از من و تمام پسرهاي فاميلم خواسته كه براي ازدواج از او مشاوره بگيريم!(خدا به سر شاهده كه صدايش دختربچه مي زند!)
     خلاصه درست است كه اوايل از استقبال كم رنگتان در قرار وبلاگي كمي ناراحت شده بودم اما الان يك مقداري آرام گرفته ام و تازه دارم با چنتايتان حال ميكنم و كشف كرده ام كه چه خواننده هاي باحالي هم اينجا من را مي خوانند!
اما برويم سراغ بهانه هايتان!
بنده ايمان دارم كه تمام بهانه هايتان راستي محض است اما فرض مي گيريم كه دقيقاً تمامي بهانه هايتان حقيقتش كمرنگ است! اينجوري مي توانيم اندكي به بهانه هايتان بخنديم.
     بهانه هاي جور و واجوري در اين چند مدته من را متحير زبردستيتان در امر كلام كرده كه به تفسير و تفصيل شرح نتوان فرمود، فلذا به چنتا از آن دانه درشت هايشان اشاره اي چند مي فرمايم و باقي را تخفيف داده و از دست انداختنشان مي گذريم، باشد كه بروند و با شخصيت كاريزماتيكمان حال كنند!

...

      حقيقت ماجرا اينست كه آمدم يك چيزهايي بگويم اما ديدم ممكن است، كدورت هايمان فزوني پيدا كند، به همين دليل هم در كل، پست بهانه ها را براي هميشه ثبت موقت كردم تا فقط خودم بخندم(اين را بگذاريد به حساب جريمه تان!)

پينوشتيات:

فرا رسيدن ماه رمضان گرامي باد، انصافاً كمر همت ببنديد و كمي خودسازي كنيد. همين امروز و فردا كه يارانه ها را بردارند، مجبوريم تمام دوازده ماه سال را روزه بگيريم!
يك عذرخواهي هم از حضورتان بكنم كه اينجا سال مي گذرد و ما به زور يك كافي نتي، چيزي پيدا ميكنيم و همين دو كلمه را به اشتراك مي گذاريم، خولاصه حضور كمرنگ من در وبلاگ را به پاي بي معرفتي نگذاريد، من بيشتر از اينها پاي رفيق خرج مي كنم.(چي فكر كرديد راجع به من!؟)

تصوير فوق متعلق به پارك كيو در شهرستان خرم آباد مي باشد.

پايان مهلت قانوني!

http://www.irfreeup.com/images/5shwyy1et4fa7oy1yyvf.jpg

الحمدلله تعالي، قرار وبلاگيم توفيق چنداني نيافت، تا من باشم، ديگر قرار وبلاگي پر هزينه طراحي نكنم! هرچند بنده خبر موثق دارم كه چنتايتان به عمد اين كار را كرده ايد تا بنده اين شور و اشتياق آشنايي بيشتر با شما را يا به گور ببرم و با نكير و منكر قسمت كنم(!) و يا با حضور پررنگ در قرار وبلاگيتان، جمعي را به وجود خود مشتعل كنم!

     حالا هم كه آمده ام، قصدم اعلام به اتمام رسيدن مهلت قانوني قرار وبلاگيست(مهلت غير قانوني اش هم وجود دارد كه يك وقت دوستان علاقمند، از به اشتراك گذاشتن صدايشان نااميد نباشند)
نتايج بصورت زير اعلام مي شود:
1- سينيور و سينيوريتا اخوانيه
2- خانم "ر"
3- مرد جوان

از تمامي شركت كنندگان كمال تشكر را دارم كه كمر همت بستند تا از روي زمين ماندن و سنگ روي يخ شدن قرارمان جلوگيري كردند.
     سينيوريتا و سينيور اخوانيه به مناسبت عقدشان، متن فوق العاده زيبايي را براي بنده خوانده اند و به نوعي از اينجانب دعوت فرمودند تا در عروسيشان حضور داشته باشم، ضمن تشكر از اين دو زوج خوشبخت كه بسي بنده را شرمنده كردند، قول ميدهم در اواخر شهريور ماه، سفري به تهران داشته باشم و علاوه بر تقديم فرمودن هديه ي قرار وبلاگي، يك هديه ي ويژه هم براي عقد و عروسيشان يكجا تقديمشان كنم.
     خانم "ر" واقعا از متن فوق العاده احساسيتان تشكر ميكنم، بنده در آن حدي نيستم كه شما تعريف و تمجيد فرموده ايد اما نشان از لطفتان دارد، چون در صداي ارسالي هم فرموده بوديد كه خصوصي است، من نيز به ديده ي منت دستور را اطاعت كردم. ضمناً هديه ي ناقابلي با عنوان يادبود، به ايميلتان ارسال شده است.
در پايان ضمن تشكر از تمامي دوستان، جا دارد اصلا بيايم يك پست بنويسم و در مورد بهانه هايتان كه به نحوي از زير قرار وبلاگي شانه خالي كرده ايد بنويسم و دور هم كلي بخنديم!

پينوشت: تصوير متعلق به قلعه ي فلك الافلاك خرم آباد مي باشد.

سفر به زادگاه

آنقدر بر خودمان باليديم و اهواز را دو دستي چسبيديم كه مجبورمان كردند از اين شهر عزيز و خورشيد محض ايران! كوله بار بربنديم و برويم. البته رفتنمان بصورت موقتيست و زياد هم طول نمي كشد، همه اش حدود 3 ماه است كه نصفش هم تا حالا رفته، پس لطفا دلتان يك وقت براي من تنگ نشود ها! قول ميدهم زودي بروم و برگردم. حالا كجا ميخواهم بروم؟ مطمئنا همه ي آنهايي كه تا حالا به پروفايل مرد جوان رفته اند، هميشه دلشان ميخواسته بدانند، مرد جوان آنجا كه درباره ي خودش مي گويد:"هرآنچه را لازمست بدانيد، خواهم گفت" چي هست؟ اصلا خواهد گفت يا همچنان در پرده اي از ابهام خواهد ماند. به شما مژده ميدهم در اين پست كه اگر خدا بخواهد آخرين پستم هم خواهد بود، بعضي هايشان را مي گويم. راستش ديگر آرام و قرار ندارم و بعد از مدت ها(چيزي در حدود يك سال) نديدن اقوام و دوستان قديم، پرنده ي هجرتم مدام بال بال ميزند و قصد كرده كه به زادگاه مهاجرت كند تا هم بتوانم يك ترم تابستاني را بگذرانم و هم حال و احوالي را احسن كنم.
و اما زادگاهم ...
     زادگاهم يكي از همسايه هاي همجوار استان خوزستان است و موقعيت جغرافيايي اش در كوهستان قرار گرفته. اكثريت مردمانش با دولت كنوني مشكل اساسي دارند و آبشان با احمدي نژاد در يك جوب نمي رود! سوغاتش هم عسل در وهله ي اول و جاجيم در وهله ي دومست. به شدت مهمان نواز تشريف دارند و كافيست بفهمند يك مسافري غريبست، آنوقت است كه حتي جانشان را ميدهند تا او اوقات خوشي را در آنجا سپري كند. سياست مهمان نوازيشان هم به اينصورت است كه به مهمانشان عسل تعارف مي كنند و مهمان هم در حاليكه يك فرد قوي هيكل را بالاي سر خودش مي بيند، بايد حتما بخورد. زشتست! بي احترامي به ميزبان محسوب مي شود، بي احترامي اش در حديست كه انگار كن به يك مرد با سيبيل هاي هشتاد متري بگويي، سيبيلاتو بزن، دختر خانوم!(تو خود حديث مفصل بخوان ازين مجمل!) جدا مردم دوست داشتني اي هستند و هواي مهمانشان را دارند.
     مناطق تفريحي بسيار زيبايي هم دارد و بايد حتما در يك فرصت مناسب چند عكس بگيرم و برايتان بياوردم، در كلام قلم نمي گنجد كه بگويم زادگاهم چه بهشتيست. در هر صورت من امروز و يا فردا و يا حداكثر پس فردا! شايدم پسين فردا! شايدم... به زادگاهم مي روم و براي رفتن نيازست كه از تمامي شما خوانندگان ثابت وبلاگ مجوز بگيرم. لذا يك مسابقه طراحي نمودم، جايزه اش هم يكي از همان سوغاتي هاي زادگاهم هست، من از شما مي خواهم كه:
  1- زادگاهم را حدس بزنيد.(جايزه: هوش سرشار شما را حكايت مي كند)
  2- مرد جوان قصد سفر به زادگاهش را دارد و از شما رضايت مي طلبد، به جالب ترين رضايتنامه جايزه اي تقديم خواهد شد.(جايزه: سوغاتي استان موردنظر، داور هم خودم نيستم)

بعد نوشت: توئيتر در مدت نبودنم هم فعال خواهد بود كه دوستان در صورت نداشتن فيلتر شكن جهت مشاهده ي توئيت هايم، مي توانند با كليك بر روي "twitter" واقع در سمت چپ وبلاگ به توئيت هاي من دسترسي پيدا كنند.

يك مدتي از دست من و نوشته هايم خلاص مي شويد، حلالم كنيد.

لازم به توضيح است كه به دلايل كاملا مادي، بخش نظرات مطلب فوق بسته مي باشد، از دوستاني هم كه كامنت گذاشته اند، بي نهايت عذرخواهي ميكنم، هرچند كه هيچكدامشان نه زادگاه بنده را درست حدس زدند و نه رضايت نامه صادر فرمودند!

مرد واقعي

- بدو بدو!
+چي شده؟
- اومده ش، مگه نمي خواستي بدوني كِي مياد؟
+ خب حالا چي كار كنم؟
- برو بيارش ديگه!
+ هنوز كه آماده اش نكردم!
- پَه! ... تو كه گفتي صبي رفتي خريديش.
+ آره خب! ولي از همون طرف رفتم دانشگاه و تازه رسيدم خونه.
- خب پس، پس ... من يه كم مشغولش ميكنم كه تو هم اين دو تا زيمبل و زيمبو رو آويزون كني. خوبه؟
+ آره، بدو ديگه، اومد كه!

***

     بردمش كنار پل اهواز، كلي صحبت كرديم تا دم دماي شب، تا زمونيكه خورشيد رنگ سرخش رو از كارون پس مي گرفت. درد گفتم و درمان گرفتم. گل گفت و لبخند تحويل گرفت. خميازه اش رو مي خورد، چشمانش رو از نيمه باز شدن مي رهاند. لابد بي انصافي بود كه با تمام خستگي اش، من هم وِبال گردنش شده باشم و دور شهر بچرخانمش. بس بود ديگر. اصلا يك جشن كوچك و خودماني كه نبايد اين همه زجر و زحمت داشته باشد! از خانه تماس گرفتند كه 5 تا پيتزا هم بخر و بيار. دلم نميامد گردش اجباريمان، بيشتر از اين باشد. به فرشيد اس ام اس زدم و تا ما برسيم، پيتزاها هم آماده شده بودند.

***
     امشب بعد از مدت ها خندانديمش، بعد از مدت ها فهميديمش و بعد از مدت ها يك جشن مردانه گرفتيم. يك جشن براي يك مرد واقعي واقعي ...

پينوشت: سرانجام روز مردي و مردانگي رسيد، اين روز را صميمانه به تمامي پدران و مردان حقيقي سرزمينم، آنها كه تفسير مردانگي اند، تبريك مي گويم.

عدالت ورز

"پيش از هر سخن و گفته اي جا دارد كه خاطرنشان بشوم، براي نخستين بار در طول فعاليت وبلاگ نويسي ام، اين مطلب وراي آن ادبيات مودبانه و رفتار متانت برانگيزانه ام مي باشد، لذا براي مراعات خاطر عوام و رضايت خواص و همچنين عدم عمومي فرمودن افشاگري هايم، اين مطلب را به صورت خصوصي اكران نموده ام! دوستان جهت اطلاع از رمز، پيام خصوصي بگذارند."

ادامه نوشته