حضرت حافظ
سلام خوانندگان عزيز و گرامي
با ياد و نام خداي بزرگ و بلندمرتبه، در سايهسار حضور مهرانگيز شما عزيزان جان كه گرمابخش دلهاي عاشق و عارفانه است، نوشتار جديد را آغاز مي كنيم، اميدست كه قبول اُفتد.
اين حقير سرآپا تقصير، مريد شيخي كبير، حضرت حافظ عليهالسلام، عزم كردهام كه شرح مبسوط و مقبول و معقولي از همايش بزرگداشت حافظ را به محضر شما عزيزان برسانم.(به سبك صالح علاء بخوانيدش لطفاً!)
از محضر منورتان، اجازتي ميخواهم تا بيش از اين دُرهاي گرانبهاي زبان پارسي را به تاراج نبرده و زبان مرسوم خود را پيش گيرم.
ديشب رفته بوديم مراسم حافظ، جايتان خالي!
آنقدري اين مراسم دلچسب بود كه بنده از شوق حضور دوستان حافظ، سعي تمام بردم كه اندك شعري را مِن باب همراهي با جمع ادب و فضيلت، لابهلاي مراسم بسرايم اما چه كنيم؟ جو آنقدر سنگين بود كه حتي نميتوانستم نام خود را با تلفظ صحيح بسرايم چه برسد به شعرسرايي!
قصد ندارم زياده از حد سخنوري كنم و به ذكر چند نكته بسنده ميكنم:
- من را نشناختيد؟! كسي كه در آن محفل ادبي، تيپش عجيب و غريب ميزد من بودم. نميدانم راهنماييم شما را تا چه حد به بنده نزديك كرد اما اين را هم بگويم كه در يك برههاي از زمان، جمع كثيري از دختران رويشان را برميگرداندند و مدام به بنده توجه ميفرمودند. فكر كنم ديگر متوجه شديد، بله بنده سخنران بودم!(نه مزاح كردم، سخنران نبودم، همان حضار هم از سرمان زيادي بود!)
- يك آقايي آمد كه خيلي سوژه شد برايمان، اول مراسم او را اينچنين معرفي كردند:
ليسانس در دانشگاه فلان، فوق ليسانس در دانشگاه فلان، دكتراي فلان، قطب عالم امكان، فخر زمان، شيرهي جان، جناب دكتر..
همين كه معرفياش تمام شد و ايشان خود را به سِن رساندند، پيرمرد بغل دستيمان خيلي جدي به همسرش گفت، همه اينايي كه گفت، اي يارو بي!؟(يك چيزي در مايههاي زبان دزفولي بود)
سخنران هم كلاً انسان خودپروري بودند، ماشالا هزار ماشالا، دكتراي ادبياتشان باورشان شده بود كه سعي تمام بردند تا در شعر حافظ دستي ببرند و اصلاحي بفرمايند!
مثلا ميگفتند حافظ مي توانست در مصرع زير به جاي بگشاد، بگويد بگشود!
"كس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب"
آخر بنده نميدانم گشاد و گشود چه توفيري با هم دارند كه ايشان اينقدر اصرار ميفرمود تا بگشود خودش را بكند در پاچهي شعر حافظ!
سخنراني ايشان بيشتر از يك ساعت طول كشيد و مدام ميگفت كه نكتهي آخر و حسن ختام برنامه اين باشد اما ميديدي كه از همان نكتهي آخر چندتا انشعاب ميزد و با يك عمليات ايضايي، 10 دقيقهي ديگر سخنرانياش را ادامه ميداد!
متاسفانه افتخار حضور تا آخر مراسم را هم به دليل پافشاري همراهان مبني بر بازگشت به منزل، از دست بدادم. راستي آخرش چه شد؟
پينوشت:
پينوشتمان تغيير كرد، استقلاليها برديد، نوش جانتان اما خدايي حقتون نبود!