تمارض فرهنگی

http://media.farsnews.com/Media/8809/Images/jpg/A0780/A0780222.jpg

ز چشم من ادب امشب مدارید    كه بس مجنون و حیرانم من امشب
آقای محسنی سخنگوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری یک حرف جالبی زده اند، ایشان با تمام کبکبه و دبدبه شان یک حرفی زده اند که عقل سلیم جز لفظ حماقت محض، هیچ توصیف دیگری را نمی تواند در مورد درگوییشان عنایت بفرماید.
     "محسنی درباره دلیل حمایت سازمان میراث فرهنگی و گردشگری(وام 220 میلیون تومانی) از نمایشگاه عكس هدیه تهرانی كه وجه میراثی یا گردشگری ندارد گفت: این حمایت به‌ دنبال انتخاب نام «آبان‌گان» برای نمایشگاه عكس او و تلاش سازمان میراث فرهنگی و گردشگری برای معرفی جشن ایرانی آبان‌گان در ستایش آب انجام شده است."
     آخر جناب سخنگو، هم من و هم شما می دانیم که این وام و وامدهی ها، بی دلیل و علت به آنهایی که خودتان عزیز میشماریدش، پرداخته می شود. دیگر این مسخره بازی ها چیست که سرخودتان و ما در می آورید و سفسطه کاری می نمایید؟
     بگم بگم؟ بگم که شماها تمام این قرطی بازی ها را در می آورید که بگویید دولت کریمه تان، فرهنگ دوستست اما زهی خیال باطل!(نمونه اش همان مرحوم عباس جعفری )
     بگم بگم که اسفندیار خان رحیم مشایی هلک و هلک راه میافتد و میرود به نمایشگاه که بگوید ماها ته فرهنگیم و از این حرفا اما چه فایده وقتی به رییسش می گویی پس این رای ما چی شد؟ می گوید برو جمع کن، تو خس و خاشاکی هنوز!(ایــــــــنه فرهنگ؟ این كه زبون اراذل و اوباش پاكدشتم نیست)
     آقا جان شما یك وامی جفت و جور كنید بلكه بتوانید این شیوه ی سخن گویی رییس دولت پس از نهم را اصلاح بفرمایید. استادان دانشگاه می فرمایند ما هزینه هایی ضروری برای توسعه و پیشرفت امكانات آموزشی دانشگاه را برآورد كرده ایم و ایشان در كمال فرهنگ مداری می فرمایند: گمونم امشب یه 3-4 میلیارد تومانی افتادیم تو خرج؟!
    حالا همه ی این حرف ها به كنار...220 میلیون تومان، نوش جان خانم تهرانی(اصلا شاباش هنرآفرینی اش) اما بنده مداركی دارم كه اثبات می كنند شما این وام ها را بر اساس هیچ اصل و قاعده ای بذل و بخشش می فرمایید(آقا زاده تان در جریانند). بگم بگم که از پنجاه هزار میلیارد تومان وام های عرضه شده توسط بانک های دولتی و خصوصی، فقط 35هزار میلیارد تومانش کف دست 1000نفر به چرک تبدیل می شود و این درحالیست که می شود 35 میلیون نفر ایرانی در حال موت را با همین وام ها زنده نگهداشت؟
اصلا می دانی چیست؟ و حق با توست كه بنده هنوز یك كشاورز زاده مانده ام. فرهنگ شهرنشینی ندارم و درست نمی توانم كلمات را ادا كنم پس جان عزیزت دیگر نیا و یك كار سیاسی ات را فرهنگی جلوه بده كه بدجوری لجمان می گیرد.

هوای بچگی

+ خجالت بکش، 17 سالته! مردی شدی واسه خودت، وقت زن گرفتنه! هنوز داری با آهنگ فیتیله بالا پایین میپری؟
- زن گرفتن چیه؟ مرد کدومه؟
+یعنی چی؟ می خوای بگی هنوز بچه ای؟
-اون از خواجه امیری که هنـــوز دو تا آهنگ نخونده بود، نیروی انتظامی اومد جمعمون کرد. اینم از تو که دو تا قر نیومده، خِـــر گردنمون رو چسبیدی. ولمون نمیکنی.بچه بودیم آزادتر بودیم!

ما کشاورز زاده ایم

فرزندم...
ما کشاورز زاده ایم

ما نان حلال می خوریم و نمی نالیم اما آنان حلال نمی خورند و می نالند...آنانکه به حرامشان، طعم حلال می بخشند.
ما کشاورز زاده ایم
ساز ما نی می نوازد و رقصمان باد و گندم، نگینیم در میان مردم.
اما آنانکه در خفا، سازشان حرام می نوازد و رقصشان گناه، ننگینند در میان مردم
ما کشاورز زاده ایم
آمدیم ریشه ی حرامی ها را قطع نماییم اما باز هم کشاورز زاده بودیم که ریشه مان را کندند
آری فرزندم...ما کشاورز زاده بودیم، هستیم و می مانیم
تا نقل محفل ها بماند، قصه ی ابدی کشاورز زاده ها و قاضی زاده ها

نامه نگار

اومدم و اومدم با .IR اومدم!
نه بابا چه کشکی، چه .IR؟ همین که خودم سالم و سلامت بازگشته ام کلی نعمتست، قدرش را بدانید!
بگذریم...

نامه نگار
هفته ی گذشته، دو نامه توسط بنده نوشته شده بود که تقریبا حواشی پیدا و پنهانی را به همراه داشت. این نامه ها بصورت غیرحقیقی نوشته شده بودند و تنها هدفشان، برجسته نمودن دغدغه های شخصی خود بنده از وضعیت موجود بود. اما از آنجاییکه شخصیتم جوری پایه ریزی شده است تا نامه را بی مقصد رها نکند، این شد که نامه ها را به دو نفر از واجدین شرایط اهدا کردم(البته بصورت مخفی).
نامه ها بصورت رنگی چاپ شده و در پاکت سفارشی و ویژه ای به صاحبان ناخوانده ای اهدا شد که افکارشان مورد تحول قرار بگیرد.
نکته های جالب نامه ها:
1-نامه ی اول را بر سر میز خانم ... -منشی رییس بیمارستان مِمِکو ماهشهر قرار دادم اما گویا ایشان بهشان برخورده بود و بلافاصله موضوع را تحت عنوان "مزاحمت" با رییس بیمارستان درمیان می گذارند و از آنجاییکه هیچ کارمند کپی بگیری در بیمارستان وجود نداشت، کار به جایی نمی برند(!) اما از منابع خبری موثق نقل می شود که رفتار خانم منشی بسیار سنگینتر از گذشته شده است.

2-نامه ی دوم را هم جیب صندلی عقب راننده ی یک تاکسیران پیرمرد با کلی دغدغه و مشکلات مدرنیته قرار دادم. او هم حالش نزار گشته بود و می خواست ببیند این نوستالژی یعنی چه و اصلا به چه کاری می آید؟! درضمن قسم خورده اند، آن نامه نویسی که این نامه را نوشته است، بیابد و بدهد دست پسرانش که حسابی کتکش بزنند تا دیگر از این تهمت های اضافی نزند!!

همانطور که متوجه شدید، دو نامه ی گذشته بسیار حاشیه ساز بوده اند و از آنجاییکه پیام های پنهانی برخی دوستان، خصوصا در مورد نامه ی منشی بیمارستان بسیار هشداردهنده بود(بگم؟ بگم؟)، ایده ی ادامه دادن به نامه نگاری در من قوت مضاعف گرفت و تصمیم گرفته ام این نامه نویسی باری به هرجهت را ادامه بدهم و بلکه در این دنیای هردمبیل به نامه نویس وبلاگستان معروف بشوم!(چه افتخاری زایدالوصف تر از این؟)

مشورت چیز خوبیست پس چرا از این نعمت بی بهره بمانیم؟ حالا که همگی "من الجمله" موافق مشورت هستید، شما بگویید مخاطب بعدی نامه هایم چه کسی باشد؟(خواهشا کسی را بگویید که امکان ارسال نامه برایشان مقدور باشد)

پ.ن: یک چند مدتی، دست حقیر بنده از زمین و زمان کوتاه بود و ادامه ی همان مسائل پرواز ماهشهر ول کنمان نبود. این شد که مدتی کوتاه(حدودا یک هفته) در محیط مجازی حضور کمرنگی داشتیم! جبران می کنم...

بعدنوشت:
آن دسته از آقایانی که  لفاظه های دور از ادبشان را با نقد و انتقاد یکسان می دانند، به من این حق را بدهند که دیدگاه هایشان را مورد تایید قرار ندهم.
قالب وبگاه را اندکی ویرایش نمودیم و متوجه شدیم که در لینکدونی گوگل ریدری، وبلاگمان آپ شده است!
کنسرت پاپ و فلامینکو در اهواز- سینما هلال برگزار می شود که صمیمانه از دوستان دعوت به عمل می آید تا با حضور گرمشان، محفل را گرم نگه دارند.
نمایشگاه بزرگ کتاب در دانشگاه شهید چمران(به مناسبت هفته ی پژوهش) دایرست که اکیدا توصیه می فرمایم از این نمایشگاه دیدن بفرمایید(40000عنوان-16 ناشر خارجی).
بار فرهنگی وبگاه با این بعد نوشت ها به طرز محسوسی بالا رفت(!)، چشم بد از ما دور...

نامه ای به تاکسیران شهر

http://tourism.chn.ir/manage/photo/saiz(2).jpg
بنی آدم اعضای یکدیگرند   که در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار    دگر عضوها را نماند قرار

سلام راننده
قصد کرده بودم از دردهایت بگویم و از دردهایی که تو برایم آفریدی اما قلم این دردها را برنتافت.  از اینکه هر روز چشم در چشمانت بیاندازم و هیچی نگویم، شرمم می آمد و این بود که نوشتم این نامه را...
نمی دانم نامت چیست اما بی شک نام یکی از ماها را با خودت یدک می کشی
ما شاید در شمال شهر یک خانه ی مجلل داشتیم و تو در جنوبی ترین نقطه ی شهر یک اتاق هم نداشتی
ما شاید در تمام عمرمان تنها یک بار تو را می بینیم و آن یکبار هم خوب فرصت نشود که با تو هم صحبت بشویم
راستی آقای راننده حال و احوالت چطورست؟
یادم می آید:
آنروزی که به من خرده گرفتی چرا پول خورد نداری، من ساکت ماندم تنها به پاس دردهایت
آنروزی را که برای دخترهای دانشگاهمان ایستادی و حتی مرا ندیدی، من تبسمی زدم به بهانه ی هواخواهیت
آنروز که مرا پیچاندی و پیچاندی و پیچاندی و کرایه را 3 برابر گرفتی، من جر و بحثی نکردم به بهانه ی نیازت
می دانی آنروزی که بنزین گران شد و تو فریادکشیدی خرجت را از کجا تامین کنی، من زیر لب میگفتم: حق با توست؟
می دانی آنروزی که فهمیدم دو فرزندت در دانشگاه آزاد محصلند و تو آرام و ساکت، فقط و فقط کار می کنی تا ساعت 1 شب، من دستم نمی رفت که باقی کرایه ام را از دستان لرزانت بگیرم؟
آنروزها گذشت و امروز رسید
امروز به تو می گویم با من قهر نکن و من را از کیش خودت بدان
من هم در کنار تو راننده ی یک پیکان 63 نارنجی هستم، با کلی خاطرات همراهش
و امروز من می بینم که تو با یک سمند نوی طلایی، تمامی مسافران شیک و پیک من را به مقصد می رسانی درحالیکه من با یک پیکان قراضه، درست درکنار نوستالژی تو ایستاده ام، بی هیچ مسافری!

http://media.farsnews.com/Media/8704/Images/jpg/A0453/A0453741.jpg

پ.ن1:"عیدتان مبارک"
پ.ن2: بخش نظرات پست فوق بسته می باشد.

نامه ای به منشی رییس بیمارستان

سلام خانم مهندس
    می دانم تمامی تلاشت را کردی که مدرک کامپیوتر بگیری و برای خودت کسی بشوی اما اکنون به این حال و روز افتاده ای و اجبار خیلی نگاه ها تو را به این خط آخر نامه ی من رسانده است. می دانم از سر قصد نیست که من را مدام به بهانه های واهی از خود می رانی و می گویی برو تا نوبتت بشود و نوبت من سالهاست که در تعقیب چشمان تو بی استفاده مانده است. امروز که پس از سالها از این اتاق تاریک و نم کشیده ی دستگاه کپی می روم و مهندس عسلویه می شوم، تو دیگر مرا نخواهی دید. خدا را چه دیدی شاید قسمت شد و باز هم برگردم و این بار نه یک کپی بگیر ساده باشم بلکه بیایم و بشوم رییس تو. آنوقت به تو اجازه نخواهم داد که برای جلب نظر روسای شرکت ها، هزار قلم آرایش را به صورتت بیارایی و برای خاطر دلشان به شوخی های زشت و بی مزه شان، طعم شیرین لبخندت را بچشانی.
     آنوقت به تو می گویم که خودت باش و مجبورت نمی کنم برای آنکه خودت را یک دختر جوان 20 ساله جا بزنی به هر ادا و اطواری تن بدهی. آنوقت توبیخت می کنم، اگر برای جوان نشان دادنت به بالا و پایین بپری و مسیرها را دو ثانیه ای بپیمایی و نشان بدهی که شور جوانی ات غلغله کرده است.
    آنوقت اخراجت می کنم اگر در پایان روز هم با مزه پرانی هایی که خودت می دانی نباید بگویی، با رییس خداحافظی گرمی داشته باشی و بخواهی دل رییست را بدست بیاوری. راستی خانم مهندس از امروز دیگر مرا نخواهی دید و بهترست دلت به حالم نسوزد چون همین رییس جنابعالی با پی بردن به غیرت بنده بود که مرا به راحتی یک نامه اخراج کرد و من به پشتوانه ی درس خواندن های چهارسال قبلم می روم به عسلویه. می ماند در دلم همه ی آنوقت هایی که گفتم، به آنوقت هایم هیچ توجهی نکن، شاید در یک صبح آفتابی و خنک عسلویه از ارتفاعی پرت بشوم پایین، بی آنکه آنوقت هایم رنگ حقیقت به خود بگیرند و تو حتی خبر مرگ مرا هم نخواهی شنید...

آن روز، پرواز تهران-ماهشهر(قسمت اول)

دوستان محترمی که مدام لطف خودشان را نسبت به مطالب وبگاه و شخص بنده دارند، در اطلاع هستند که در ماه گذشته بنده دچار سلسله حوادثی شدم که وضعیت روحی مرا شدیدا تحت تاثیر قرار داد. از جمله حوادثی که در ماه گذشته به وقوع پیوست، بازداشت بنده توسط حفاظت پرواز فرودگاه ماهشهر بود که حقا و انصافا یک مسئله ی غیرقابل باور بود. در این پست تصمیم گرفته ام که بصورت کوتاه و مختصر به بیان این حادثه ی عجیب بپردازم.

بوئینگ 747

        همانطور که می دانید، در حال حاضر بنده در اهواز سکونت دارم و خانواده نیز بدلیل موقعیت شغلی پدرم به اهواز آمده اند. خواهر بنده هم بدلیل ادامه ی تحصیل در تهران ساکن می باشند که متاسفانه در جریان حوادث 13 آبان به صورت جزئی دچار جراحت هایی از ناحیه صورت شد. این شد که برای بهبود وضعیت جسمانی و روحیش، لازم بود یکی از افراد خانواده به عیادتش برود و حال و احوالی از او جویا بشود.

با مشورت جمع گرم خانواده که همیشه در جستجوی یک دیوار کوتاه، هراسانند بالاخره بنده به عنوان نماینده انتخاب شدم و پس از برنامه ریزی کوتاهی، عازم سفر شدم. از آنجاییکه این مسافرت بصورت ناگهانی پیش آمده بود و من هم بدلیل کلاس های دانشگاه، زمان کافی برای مسافرت نداشتم پس لازم می نمود که بنده هر جور شده است یک هواپیمایی دست و پا کنم و به تهران بروم. این شد که از فرودگاه ماهشهر اقدام کردم و پس از جویا شدن از احوال خواهرمان و کلی گشت و گذار سرانجام به سمت خانه رهسپار شدم.
        پرواز ماهشهر با نیم ساعت تاخیر همراه بود و بنده به محض آنکه بر روی صندلی هواپیمای بوئینگ 747 متعلق به سازمان هوایی ایران ایر(هما) تکیه دادم، ناگهان احساس نیازی پیدا کردم که حوصله ام را سر برده بود. دوستان پروازی مطلع هستند که سرویس بهداشتی هواپیما جز در زمان پرواز، در باقی موارد قابل استفاده نمی باشد در نتیجه تصمیم گرفتم که از سرویس بهداشتی فرودگاه استفاده کنم بنابراین این مسئله را با خدمه ی پرواز در میان گذاشتم که متاسفانه اجازه ی این کار را ندادند. در نهایت بنده را نیم ساعت تمام در صندلی جلوی هواپیما منتظر نگهداشتند که تقریبا طاقتم به اتمام رسید و حالتی در حد مردن بر من هویدا شد. پس از 5 دقیقه پیغام کمربند ها را باز کنید بر روی صفحه نمودار شد، در این میان ناگهان صدای خر خر پیرزنی از صندلی های عقبی به گوش رسید. همین که مهمانداران هواپیما از این وضعیت مطلع شدند، خود را به پیرزن رسانده و مشغول عملیات نجات و امداد شدند. بنده هم انگار که از قفس رهانده باشندم، خیلی سریع کمربندم را باز کردم و به سمت قسمت جلویی هواپیما پیش رفتم. از آنجاییکه چشمانم رو به سیاهی می نمود و کسی را نمی دیدم تنها به یک دستگیره خیره شدم و  به سرعت به طرف آن دستگیره رفتم. آقایان عنایت ویژه بفرمایند که من هی دستگیره را فشار می دادم و می گفتم "بیا بیرون، یالا دیگه" اما در باز نمی شد و اصلا صدایی از آنطرف در نمی آمد. بعد از یک دقیقه که وضعیت همینجوری ادامه داشت ناگهان از پشت سرم، 3 نفر بنده را قفل پیچ کرده و با صدای بلند گفتند "اینجا چیکار می کنی؟"
        من که حسابی غافلگیر شده بودم با صدای بریده و آرامی گفتم "می خواستم از سرویس یس یس بهداشتی ی ی استفاده کن کن کنم". تقریبا داشتم از حال می رفتم و آنها هم مدام مرا سئوال پیچ می کردند که با تمام جانم فریاد زدم "بابا یه دستشویی پیدا نمیشه؟ من مردم آخه!" یکی از آنها هم که حسابی جا خورده بود، بلافاصله دو تا خواباند در گوش مبارکمان و گفتند "من سرتیم گارد امنیت پوراز هستم، چرا فریاد می زنی؟ اوضاع مسافران به هم ریخته بشه، مسئولیتش با منه، جنابعالی به منطقه ی ممنوعه اومدید و این کارتون مجازات سنگینی داره. برای مشخص شدن وضعیتتون باید بازداشت بشید(!)" من را می گویید، هاج وواج مانده بودم و فقط تقاضا می کردم "آقای عزیز، بنده اطلاع ندارم چه پیش آمده ولی اگر لطف کنید و من رو به یک سرویس بهداشتی برسونید، بسیار ممنونتون میشم. حداقل بذارید حالم جا بیاد".
        آنها هم در کمال همدردی به بنده فرمودند "فعلا تا تکلیفتون مشخص نشه و ندونیم به چه دلیل برای باز کردن در کابین خلبان تلاش می کردید، باید سرجاتون بشینید. شما و شما برید دستشویی ها رو چک کنید"
دو نفرشان به سمت سرویس های بهداشتی رفتند و دو نفر دیگر از خدمه، مرا کشان کشان به سمت صندلیم بردند و گفتند "تا مشخص شدن وضعیتت باید همینجا بشینی".
...
ادامه دارد.

"پ.ن1: دیشب اوضاع بر وفق مراد نبود، آن از آرسنال که 3 گل خورد و یکیشان را هم جبران نکرد و آن هم از رئال مادرید که این همه موقعیت ساخت و آخرسر باخت(این سومین باخت در زمان سرمربیگری گواردیولاست)."
"پ.ن2: مصاحبه ی ماه گذشته ی من با مجله ی دنیای سرگرمی را در آدرس زیر بخوانید:
جنگ خان ها و گفتگو با مهدی نامور، فرمانده ی برتر قوم پارس"
پ.ن3: میهن بلاگ هم یواش یواش دارد قاطی مرغ ها می شود، بنده پاسخ یکی از کامنت ها را داده بودم اما به نام محمد آرمان ثبت شده بود(!)

پایان یک ماجرا با طعم سیاست

در روزهای اخیر بروی خروجی بسیاری از خبرگزاری های مطرح داخلی، مرگ وزیر آکسفوردی  درج شد که این خبر با واکنش جناح های راست و چپ وارد مجرایی سیاسی شد و در نهایت وبلاگنویسان را هم متقاعد ساخت تا در مورد این مرگ ایده هایشان را بنویسند. از آنجایی که بنده بسیار کندتر از زمان حال پیش می روم، این شد که کمی دیرتر از زمان معمول پست یک مرگ سیاسی را نوشتم:
       روزی چرچیل(نخست وزیر بریتانیای کبیر) به همراه یکی از دوستانش به قبرستان شهر رفت، در میان قبور مشغول طی مسیر بودند که دوستش به یکی از قبرها اشاره کرد و گفت: این قبری که می بینید مربوط به یک سیاستمدار باکفایت و شریف است. چرچیل با لبخند رو کرد به دوستش و پاسخ داد: هیچوقت دو نفر در یک قبر جا نمی شوند، یا اینکه او یک سیاستمدار با کفایت بوده که در اینصورت نمی توانسته شریف باشد و یا انسان شریفی بوده که نمی توانسته سیاستمدار خوبی باشد!(...تو خود قاضی حکایت ها باش...)

دردی با صدای قلم

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می تراود از این غم ترانه ای
باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!

        خیلی وقتست که قلمم خشکیده است، احوالاتی بر من غالب شده است که حتی از دستنوشته های خودم دل خوشی ندارم. به یاد می آورم روزی را که تصمیم گرفتم در همین دنیای مجازی، تمامی تصورات ذهنم را به واقعیت برساندم، به روزی می اندیشیدم که نوشته هایم خط بطلانی باشد بر باورهای غلط انسان های ساده باور، به روزی می اندیشیدم که توصیف هایم به واقعیت ماجرا نزدیک تر باشند، به روزی می اندیشیدم که ...
         قصد نداشتم این پست را در دید عموم قرار بدهم، مرتبه ی پنجمست که 10 خط می نویسم و با یک Ctrl+A همه اش را آبی می کنم و بعد هم Delete. در همان پنج مرتبه ی گذشته اشاره کردم به تمامی تلخی هایی که در مدت یک ماه مرا اسیر انکارها کرده اند، مشکلاتی  از سازمان هواپیمایی که به شدت مرا تخریب کرد، از کینه جویی استادی که فرصت حضور در عرصه ی کاری را از دستانم رهاند و سلسله ی بی انتهای دردهای بی صدایی که نوشتن در موردشان اندکی زجرآورست(حداقل برای خودم به همین صورتست). با خودم گفتم که دردها برای یک نفر هست و خنده ها برای همه، از خدا می خواهم که روحتان بر مدار خنده مستدام باد.
...و بدین صورت سطر پایان این پست هم رقم خورد.  

حسرت ِ دیدار

دو چشم منتظر


به لحظه هایی غبطه می خورم که بی تو گذشته اند
به آشنایی هایی چشم می بندم که به تو نرسیده اند
به آدم هایی پشت می کنم که معنای جدایی از تو بوده ند
اکنون به خاک دیارت بوسه می زنم که سرانجامش تو بودی
اکنون به چشم ِ گریه می بینم، تصویر تو را در خیال
.
.
.
و اکنون من در این دیار تنهای تنهای تنهایم
در جنگ سیاه بدخواهی ها
در گردباد مهیب بی مهری ها
...بی وجود تو، بی صدای تو، بی چشم های تو...
دلم از روزگار گرفته است مگر آنکه باز ببینمت
تا بگویی به زبان روایت زندگی
تا بیارآیی به آرامشی تمام وجودم را
تا بخندی به طعم شیرین زندگی
82/2/27
7 صبح
نیشابور