سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می تراود از این غم ترانه ای
باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!

        خیلی وقتست که قلمم خشکیده است، احوالاتی بر من غالب شده است که حتی از دستنوشته های خودم دل خوشی ندارم. به یاد می آورم روزی را که تصمیم گرفتم در همین دنیای مجازی، تمامی تصورات ذهنم را به واقعیت برساندم، به روزی می اندیشیدم که نوشته هایم خط بطلانی باشد بر باورهای غلط انسان های ساده باور، به روزی می اندیشیدم که توصیف هایم به واقعیت ماجرا نزدیک تر باشند، به روزی می اندیشیدم که ...
         قصد نداشتم این پست را در دید عموم قرار بدهم، مرتبه ی پنجمست که 10 خط می نویسم و با یک Ctrl+A همه اش را آبی می کنم و بعد هم Delete. در همان پنج مرتبه ی گذشته اشاره کردم به تمامی تلخی هایی که در مدت یک ماه مرا اسیر انکارها کرده اند، مشکلاتی  از سازمان هواپیمایی که به شدت مرا تخریب کرد، از کینه جویی استادی که فرصت حضور در عرصه ی کاری را از دستانم رهاند و سلسله ی بی انتهای دردهای بی صدایی که نوشتن در موردشان اندکی زجرآورست(حداقل برای خودم به همین صورتست). با خودم گفتم که دردها برای یک نفر هست و خنده ها برای همه، از خدا می خواهم که روحتان بر مدار خنده مستدام باد.
...و بدین صورت سطر پایان این پست هم رقم خورد.