Hi-Bye


سلام دوستان
حقیقتا قرار نبود این پست را هم بنویسم و شما را دردسر بدهم كه بر خودتان الزام كنید تا به رسم دوستی و مراودات فرهنگی ای كه با هم داریم(!) آن را تا انتها بخوانید. حالا چه شده كه با این جمله شروع كرده ام، در ذیل درج شده است:
        این چند مدتی كه با یكدیگر بوده ایم، درس های بزرگی از شماها گرفته ام و بر این موضوع هم واقفم كه در این محیط تنگ و تاریك و فیلترگرایانه ی مجازی، ارزشمند بودن، خود نوعی افتخار بزرگست، چرا كه هر انسانی دو كلمه حرف درست و حسابی و ارزشمند می زند و سعی دارد كه سطح آگاهی و سواد هموطنانش را بالا ببرد، در وبلاگش تخته می شود و با درنظرگرفتن این قضایا، مطمئنا ارزش شما در دنیای واقعی دو صد برابر این دنیای مجازیست. كلام هایتان تماما ارزشمندست و از اینكه در همین مدت كوتاه فعالیت مجازی ام، با شما دوستان ارزشمند آشنا شده ام، افتخار می كنم و به درگاه مقدس باری تعالی شاكر می شوم. "انسان باید قدر نعمت هایش را بداند و به درگاه باری تعالی شكرگزار بشود كه اگر قدرشان را نداند، ممكنست از دستشان بدهد و دیگر هم به این آسانی ها نمی تواند آن نعمت ها را كسب كند.(این حرف را حاج آقای رنجبر می فرمودند و مادرم من را الزام كرد كه مستمع و مجری سخن هایش باشم، وگرنه از نهار خبری نیست !) بله دیگر، خدا شاهدست كه من قدر یكایك شما را می دانم و به همه تان حسودیم می شود كه اینقدر راحت می توانید برای دیگران دوست های خوبی باشید و ما هنوز در الف دوستی مانده ایم !(انسان حسودی هستیم در كل). بعد از تلنگر سفتی كه همین 2 ساعت پیش به بنده وارد شد، تصمیم گرفته ام كه یك هجرت كوتاه مدت به زادگاه اصلی ام داشته باشم، چرا كه در ولایت ما مقدار زیادی سهام عدالت توزیع شده است، این بود كه در روز 22بهمن مقدار سبزی تجمعات كم شده است و ما می رویم به یاری دوستان ! (حلالمان كنید، از همین حالا یك چنتایی عكس خوشتیپ و گرانقدر از خودمان گرفته ایم كه بعد از وفاتمان بگویند، بابا طرف آدم حسابی بوده !)
        خلاصه آمده ام كه یك مقدار شفاف سازی بكنم و بعد هم از خدمتتان مرخص بشوم، البته مرخص شدن من از همان هاییست كه مسعود شصت چی می گرفت و یكوقت دیدید كه رفتم و اصلا بازنگشتم ! چند مدتیست كه آمارگیر وبلاگ را تحت نظر گرفته ام و به خیلی از پارامترهای معرفی كننده ی افراد دست پیدا كرده ام. دوستان و آشنایان را شناخته ام، زمان ورود و خروج پدرم را كشف كرده ام و حتی دریافته ام كه خواننده ی خاموش یعنی چه(!) بین خودمان بماند، حتی پی بردم كه برادر ِ سینیور اخوانیه هم گهگاهی به این وبلاگ سر می زند !
خلاصه ی مشاهدات در نه روز گذشته به شرح زیر می باشد، این مشاهدات به تقسیم بندی بازدیدكنندگان وبلاگ در چندین دسته پرداخته است:
افراد آفلاین(مدت زمان حضور در وبلاگ 2 دقیقه):
یعنی اینكه عده ای از بازدیدكنندگان، وبلاگ را باز می كنند و پس از مطالعه بصورت آفلاین، ارائه ی نظر می دهند. این عده، به طریق اولی در استفاده از اینترنت صرفه جویی می كنند و مصداق بارز رعایت اصلاح الگوی مصرف می باشند(یاد بگیرید):
1- گروه نخست: مطالب را مو به مو می خوانند و حتی ارائه ی نظر می نمایند اما از آنجاییكه نظرشان در هنگام قطع بودن اینترنت، ره به هیچ جایی نمی برد(!) از اعلام دوباره اش در هنگام اتصال به اینترنت صرف نظر می كنند !
2- گروه ثانویه: در هنگام ارائه ی نظر آنلاین می شوند و جا دارد از زحمات ارزشمند این عده تشكر فراوان بكنم، چرا كه متحمل زحمات گرانقدری می شوند.(خود شخص بنده، جز همین دسته ام)
آنلاین(مدت زمان حضور در وبلاگ 7-10 دقیقه):
1- گروه خارجی(این كه گروه خارجی را در ابتدا نام بردم، بگذارید به پای غریب پرستی ام !):
الف) بازدیدكننده ای كه از شهر frisco واقع در ایالات متحده ی آمریكا می آید و سیستم عامل لینوكس را بر روی دستگاه خود نصب نموده است. ایشان در هر مرتبه مراجعه، وبلاگ را دو بار رفرش می كنند، آمریكایی محترم بدون لینك گرفتن از هیچ منبعی، با تایپ مستقیم آدرس وارد وبگاه می شوند و ضمن خواندن مطالب فوق، بی هیچ سلام و خداحافظی از جمع ما جدا می شوند. جالبی این بازدیدكننده ی محترم اینست كه هرگاه بنده آپ می نمایم، ایشان هم مراجعه می فرمایند !
ب) برادر ِ سینیور اخوانیه نیز در همین گروه قرار دارند كه متاسفانه ایشان فارسی را خیلی خوب درك می كند اما خوب نمی تواند بیان بدارد و به همین دلیل، از ارائه ی كامنت صرف نظر می كند ! ایشان هر هفته، سه بار مراجعه می فرمایند.
2- گروه داخلی:
الف) آنهایی هستند كه بازدید كننده ی خاموش نامیده می شوند و كارت ورودشان را ثبت می كنند و می روند. یعنی فقط می آیند یك مطالعه می فرمایند و می روند حاجی حاجی مكه !
ب) بازدیدكنندگانی كه خیلی بزرگوار تشریف دارند(!) به صورت ناگهانی می آیند و بی هیچ سخنی می روند و گویا قبلاها كامنت داده اند اما پاسخ در خوری دریافت نكرده اند و دیگر محل نمی گذارند(!) غافل از اینكه مشخصه ی آنها را در ذهنم دارم(نبوغ انیشتینی) و مثلا می دانم كه فلانی با سیستم عامل xp و مرورگر كروم با آی پی ...94 كیست و از كدام وبلاگست !
ج)اكثریت بازدید كنندگان مشمول این رده می باشند، مطالعه ی وبلاگ و بیان نظرات سازنده در راستای بهبود وضعیت ساختاری افكار بنده !
ج) بازدیدكنندگانی كه علاوه بر مطالعه ی تمامی مطالب، كامنت كه می گذارند هیچ، یك گشتی هم در سایر مطالب می زنند و خودشان را با مطالب گذشته مشغول می كنند.(این عده دست بوسی بنده را پذیرا باشند، من به نوبه ی خود، شرمنده ی الطافشان هستم)
د) در حدود 3 نفر هم از طریق گوگل ریدر، مطالب را مطالعه می كنند و این عده، آمارگیر ما را به بیل مشهدی چغندر هم حساب نمی كنند !
        به هرحال ما آمدیم كه بگوییم احوالات تمامی دوستان، زیر نظر همایونیمان چرخش دارد و می دانیم اوضاع بر چه صورتیست و چه كسانی گاه به گاه و چه كسانی لحظه به لحظه ما را سرافراز می كنند.
تمامی دوستان بالا جزو نعمات این وبلاگ هستند و قصد دارم در یك مرام نامه ی ویژه، برای هر كدامشان یك كارت تبریك ارسال كنم و عطر آگینش كنم به جملات ماندگار محمد آرمان عزیز.
درضمن اخیرا دوستان از اعلام مواضع سیاسی من احساس نگرانی كرده اند و یكی را هم داریم كه مدام ما را به فحش و فضیحت دعوت می كند و ما هم كامنتش را مورد تایید قرار نمی دهیم، بلكه یاد بگیرد كه ادب مرد به ز دولت اوست ! شاید كوچ كنم با یك نام مستعار.

درضمن آندسته از دوستانی كه از فنون ارزشمند مخفی كاری بهره می برند، یك لطفی هم نسبت به بنده روا داشته باشند كه از قافله عقب نمانیم ! آخر می گویند كه در ممالك غربی، نرم افزاری تعبیه شده است كه فرد ایرانی الاصل را در محیط مجازی مبدل به یك فرد جنتلمن آمریكایی الاصل می كند كه حتی خودش هم خودش را نمی شناسد !(چنانچه شما نیز اطلاعاتی راجع به این موصوع داشتید، به صورت خصوصی كامنت بگذارید)

"پیامك هفته"

یك آدم فقط یك جفت چشم نیست. و در سفر اگر نتوانی موقعیت تاریخی خودت را هم عین موقعیت جغرافیایی عوض كنی، كار عبثی كرده ای. Paul Nizan

"پیشنهاد ویژه ی هفته"

مطالعه ی كتاب شازده كوچولو، صد بار هم اگر بخوانیش، باز هم كمست.

"اتفاق ویژه ی هفته"

امروز فیلم مزخرف "وقت ِ بودن" را مشاهده فرمودیم و كلی لذت بردیم !بی ربط نوشت: امشب تا خود صبح بیدارم، بلكه این وبكم قزل قورتمان، راه بیافتد و بتوانیم بعد از 15 سال دوری در مملكت غریب، چت یادگارانه ای را با خاله ی بزرگوارمان به ثمر برسانیم.(نوشتیم كه این شب ماندگار بماند)

نوستالژی گریه و مادربزرگ


هوای دلم حسابی گرفته، دلم می خواهد كه یك دل سیر گریه كنم. اصلا حال و هوای دل من را با همین آهنگ پس زمینه ی وبلاگ دربیابید. ما آدمها به گریه نیازمندیم و واقعا باید به این عنصر احساس اهمیت زیادی بدهیم. حال كه نیازمند گریه شده ام، به هر بهانه ای متوسل میشوم تا گریه كنم و اشك بریزم اما خوب كه دقت می كنم و كنجكاو میشوم، گریه ام نمی آید. گریه كنم برای آن بازیگر تلویزیون كه بعد از كلی داستان عشقی، نامزدش می میرد و تنها و بی كس می شود !

برای آن روضه ای كه فلان شخص در فلان سال توبه كرده است و من هنوز معرفت توبه اش را درك نكرده ام ؟
برای اخم پدرم كه مثلا از من دل بریده و من هم از خودم دل بریده ام ؟
برای مادرم كه دیگر با مهر من دلش آرام نمی گیرد و من هم با مهربانی وداع طولانی كرده ام؟
و ...؟
نه فایده ای ندارد، این دل به این سادگی ها اشكش نمی آید.
دلم گرفته است و هوای آن دارم كه بروم و بشوم یك كودك 5 ساله با تمامی شور و شرهایش. بخوانم و بپرم در میان آسمان و زمین و به قولی از دیوار راست بالا بكشم. آنقدر این و آن را اذیت كنم كه وجودم پر از گرمای انرژی كودكانه بشود. بعد هم با یك توپ بزنم و گلدان تزیینی مادرم را خرد و خاكشیر كنم و در نهایت با اخم و تَََخم مادرم روبرو بشوم. پدرم هم كه از سركار آمد، با شكوه و گلایه های مادرم اخت بگیرد و دق دلی هرچه كه در طول روز برایش پیش آمده را در لابلای پیچ كمربند بپیچاند و به سرعت باد، بر تنم نقش و نگار بكشد. بعد من اندكی دلم بگیرد و به زخم و زیلی هایی كه سگك كمربند بر روی تنم خشكانده خیره بشوم و دلم برای خودم بسوزد. درد جسمی را كناری بگذارم و گریه كنم و گریه كنم و گریه كنم. آنقدر كه وقتی مادربزرگ، طبق معمول هر عصر به خانه مان آمد، بیاید و به دنبال عزیز و جگرگوشه اش بگردد كه این نوه ی گل من كجاست. دو تا نقل بگذارد كف دستم و از دلم ببرد هرچه كه پیش آمده است.
اما افسوس كه امروز نه دیگر مادربزرگی هست و نه كمربند نقاشی. می ترسم مثل همانروزها گریه ام بگیرد و آنقدر منتظر بمانم تا مادربزرگ بیاید و به گریه ام امان بدهد و تمامش كند. اما مادربزرگ نیاید و من تا آخر عمر گریه كنم...

آنچه كه عراق برای ما "داشت، دارد، خواهد داشت"

ضمن تسلیت ایام اربعین حسینی، بهانه ی موجهی پیدا شد كه در مورد عراق صحبت كوتاهی داشته باشیم.
یادتان باشد كه سعادت جامعه ی امروز جوانان ما در بیان آزادی خلاصه نمی شود بلكه:
-امنیت اجتماعی
-عدم تهدید به بیكاری
-عدم سرخوردگی
نیز نقش بسزایی در سعادت جوانان امروزی دارند.

        یادتان هست كه در فیلم های دفاع مقدس، همیشه دشمن بعثی را از دشمن فرضی هم ابله تر نشان می دادند كه فرق انسان را با درخت نمی دانست و به قولی آی كیوشان با جلبك، قرابت رفتاری خاصی داشت ! همان هایی كه پس از 5 تا تیر هوا كردن، یكی از همان تیرها به خودشان می خورد و میمردند و همه ما با هیجان مضاعفی می گفتیم: ماشالله به این برادران غیور ایرانی، احسنت به این جنگ، ای ولله به تمام برادران رزمنده، خدا قوت، ببینید، خدا میزنه تو كمر این بعثی ها !
        نخیر عزیزان من، آن عراقی هایی كه در فیلم ها دیده اید، همه اش خواب و خیال بوده است و باید بروید بنشینید پای حرف های دو تا مامور بنیاد شهید در جبهه ها كه با چه زجر و اشك و آهی، تكه های بدن های قطعه قطعه شده ی جگرگوشه ی مادران ایرانی را از روی زمین جمع می كرده اند. باید بروید بنشینید پای صحبت مامورین تفحص كه برایتان از گورهای دسته جمعی بگویند، باید بنشینید پای صحبت های پدر من كه برایتان بگوید چگونه كماندوها در مقر فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیاء فرود آمدند و به دنبال سردار هاشمی آنقدر جستجو كردند كه سردار علی هاشمی مجبور شد در باتلاق خودش را زنده به گور كند، بلكه نیروهای دشمن به اطلاعات حساس نظامی دست پیدا نكنند. ما با دشمن ابله روبرو نبوده ایم كه در فیلم های ایرانی همیشه شكمشان جلوتر از خودشان می رود، آنها اندام ورزیده و آموزش های سخت مقدماتی ای را گذرانده بودند و حقیقتا سربازان دفاع مقدس با دست خالی و شكم گرسنه جنگیدند.
        عراق آن دوره و زمان جنگ تحمیلی، به مراتب وحشی تر و هوشیارتر و با جربزه تر از این عراقی هایی بود كه در فیلم می بینید، اما انگار با خداحافظی نسل فیلم های دفاع مقدس از پرده ی سینماهایمان، یادآوری آن خاطرات تلخ هم به فراموشی گرایید. آن روز و روزگار كه گذشت و حالا آمده ایم به امروز و این روزها، روزهایی كه آدم از به فراموشی سپردن گذشته، قهرش می گیرد. آن زمان ها به سردمدار عراق و حزبش مرگ و نفرین می فرستادیم و مردمش را مقصر نمی شماردیم و گویا مردم عراق تنها در دوران جنگ آمریكا و عراق، به صورت غیرقابل باوری قشر شیعه هایشان فزونی یافته است و در همین دوره بوده است كه حمایت حداكثری را از ایران دارند ! در همان زمان جنگ تحمیلی حتی اگر 50 درصد مردم عراق را شیعه تشكیل می داد كه اینطور نیست و بر طبق گفته ی (
Click) حدود 60 درصد را تشكیل می دهد كه بازهم بر طبق گفته های لینك فوق، اكثریت را جوان تشكیل می دهند، همان 50 درصد هم می توانستند مقابل صدام با اقتدار بایستند و زمام حكومت دیكتاتوری را از چنگال فاسدش بیرون بكشند. مگر می شود با 38 درصد سنی، 62 درصد را مجبور به انجام كاری نمود ؟ برادران ارزشی و خواهران مقدس، به این مسئله اذعان داشته باشید كه مردم عراق نقش موثری در تحمیل این جنگ بر ما داشتند اما ما فراموشكاری را بر وفاداری به آرمان ها ترجیح می دهیم و غرامت جنگی كه نمی گیریم هیچ، یك جایزه ای را هم دو دستی تقدیمشان می كنیم.
        بله عزیزان من، شما و ما دوست داریم در خواب باشیم و به این مسائل رخ داده در پیرامونمان بی توجهی اكید داشته باشیم اما بگذارید از این خواب عالم گیر بیدار بشویم. بگذارید طفلی نباشیم كه بیدار می شود اما تقاضای یك لالایی دارد بلكه دوباره خواب نازنینش را ببیند:
گوییم كه بیدار شدیم ! این چه خیالیست
بیداری ما چیست؟
بیداری طفلی كه محتاج به لالاست
از ماست كه بر ماست
        همین امروز، اگر به شهرهای بانه و مهاباد بروی، مانیتورهای LCD و كلی اجناس دسته دوم و بی كیفیت خارجی را مشاهده می كنی كه با قیمت مفت و ارزان فروخته می شوند تا امنیت شغلی جوانان ما در معرض خطر قرار بگیرد. اگر به شهرهای استان كردستان عراق بروی خواهی دید كه چه پیشرفتهایی كرده اند و بالكل در حال پیشرفت های چشمگیری هستند از صدقه سر همین آقای طالبانی شكم گنده، و دیری نخواهد پایید كه شهرهای كردنشین اطراف مرزهای عراق دچار واگرایی شده و میل ملحق شدن به حكومت خودمختار كردستان عراق را در سر می پرورانند.
        گفتگویی را همراه یكی از اقوام در مورد نفتكش های عراقی به بحث نشاندیم و تعریف می فرمودند كه فلان نفتكش به بهانه ی انتقال مواد سوختی راه را گم می كند و سر از نزدیكی های تهران در می آورد ! این نفتكش ها حامل سلاح و مهمات هم هستند و به این صورت كه در ازای اسلحه، تریاك به سرزمین خود جابجا می كنند و بعضی هایشان جاسوس هم هستند. این مسئله امنیت اجتماعی ما را نیز در معرض خطر قرار می دهد.
        توصیه ی اكید من به شما جوانان(كه خودم هم جزو آنها می باشم) اینست كه به راحتی گذشته را فراموش نكنید. ملاك حال انسان هاست اما مگر می شود دزدزاده را نشانی از پدر نباشد ؟! بیایید خودمان را دچار سرخوردگی اجتماعی نكنیم و از گذشته مان كه هزینه های بسیاری را بر ما متحمل ساخته است، درس های بزرگی بگیریم.
دردها بی شمارند و ما می سوزیم و می نالیم و باز هم آن آقازاده ی بلخی دزدی می كند و وبلاگ نویس شوشتری را بر سر دار می برند.

پینوشت: دوستان گرامی برای سلامتی پدر خانم وارش(
كلیك)، در این شب های اربعین دعا بفرمایید.

اندوخته ی تاریخی، عقیم شدن آقا محمدخان قاجار !


مطالعه ی كامل مطلب فوق را از افضل واجبات بدانید !


برخی مشكلات عدم پیشرفت ایران عبارتند از:
-دشمن تراشی
-عدم پذیرش اشتباهات
-عدم مرور تاریخ

معمولا سایت های خبری، بازدید كننده های بسیاری دارند، به عنوان مثال وبسایت خبری تابناك از جمله ی این سایت ها می باشد كه بر طبق آمار وبسایت های پر بازدیدكننده ی ایرانی در مقام ششم[click] قرار داد. خبرهایش را كه می خوانی با تیترهای جالب و جذب كننده ی افشاگری های سردار احمدی مقدم، موضوعات نامه ی مهم هاشمی رفسنجانی در ارتباط با آیت الله یزدی، جدیدترین نقش دشمن های جهانی در حوادث اخیر، ناگفته های جدیدی از نقش آمریكا در حوادث اخیر و ... روبرو می شوی و با خیال خام، تصور می كنی كه به اسناد محرمانه و فوق سری دست پیدا كرده ای. همه ی ما مردم با مطالعه ی این تیترها و خبرها به خیال خودمان مشغول خواندن حوادث مهم رویداده در ایران هستیم و تصورمان اینست كه فردی آگاه هستیم و از دیگران بیشتر می دانیم. اصلا افتخارمان اینست كه نكات اینچنینی را فقط خودمان می دانیم و در بحث های مختلف مثلا به فرد مخالف می گوییم، تو چی میگی؟ من خودم این خبر رو از یك منبع موثق شنیدم كه بابا جوونای مردم رو ... كردند اما كافیست كه این خبرهای دسته اولت را برای یك تاریخ دان تعریف كنی تا خیلی بی تفاوت بگوید كه از قبل هم وجود داشته است. ما مردم ایران علاقه ی بسیاری به پرده دری و افشاگری و دشمن سازی داریم و برای همینست كه سعی در كسب اطلاع كردن از این خبرها داریم. همیشه عادت كرده ایم كه دشمنی بیافرینیم و نوك پیكان ستیزه جویانه یمان به طرفش نشانه برود تا خودمان در امان بمانیم. حالا چه گزینه ای بهتر از آمریكا كه كشور دوست و برادر افغانستان و عراق و پاكستان را تحت استعمار خود دارد و اخیرا در زلزله ی هائیتی و زلزله ی بم و جنگ ستارگان و هر فتنه ای كه در این جهان خاكی صورت می گیرد نقش داشته است. چه كسی بهتر از كل اروپا كه در 20 سال پیش به هوای نفتمان سعی در كمك رسانی بی بدیل به عراق داشتند و او را علم كردند در مقابلمان و ما هم تا توانستیم جنگیدیم و شهید دادیم. امروز همان عراقی كه به هزار تبصره و قانون و پارتی متوسل شدیم تا جنایتكار جنگی شناخته بشود و آغاز كننده ی جنگ نام بگیرد و هر روز بعد از صرف یك وعده دیدار الهی باید بر سردمدارش مرگ و لعنت می فرستادیم. شده است برادر ناتنی ما كه باید از نفت و بنزینمان بزنیم تا حلقش پر بشود و آن طالبانی شكم گنده برایمان یك رقصی بزند و بگوید انرژی هسته ای حق مسلم ایرانست. به قولی دشمن دیروز، دوست امروزمان شده است و ما گذشته را فراموش كرده ایم. اكبر هاشمی رفسنجانی كه دیروز به عنوان یكی از بزرگترین فرماندهان دوران دفاع مقدس، سردار سازندگی، یار دیرین رهبر انقلاب و ... بود را ابتدا عالیجناب خاكستری پوش و بعد هم دشمن اصلی نظام و انقلاب نامیدیم كه به تركی الفیصل نامه داده، بیا مملكت ما را بگیر و ما هم دستت را می بوسیم. به قولی دوست دیروز هم دشمن امروزمان شده است، باز هم گذشته را فراموش كرده ایم. البته هاشمی رفسنجانی هم خودش زبان دارد و هم قلم دارد، اصلا به من چه كه از او دفاع كنم ؟! بحث اصلی من اینست كه خود مردم از همه مجرم ترند، آن قاضی مردمی مفسدی كه در قضاوتش نان را بر دینش ترجیح می دهد و آن مامور راهنمایی و رانندگی مردمی ای كه رشوه می گیرد و آن كارمند مردمی ای كه با عدم كاركرد مناسب سعی در از زیر كار در رفتن دارد و به هوای مادر مریضش، در یك حركت پوپولیستی با 5 تا نیكول كیدمن سر می كند و كار را به عنوان تفریحم حساب نمی كند تا در نهایت به چرخه ی اقتصادی كشور لطمات جبران ناپذیری وارد بشود، در آینده ای نه چندان دور چوبش را می خورد. نمونه ی بارز لطمات اقتصادی را در همین اجناس ایرانی بی كیفیت می توانیم مشاهده كنیم. آیا اینان از آمریكا و انگلستان دستور گرفته است؟ آنها گفته اند كه شما بیا و جنس مزخرف و بی كیفیت را به هموطنانت بفروش و هموطنانت هم بعد از دوبار گزیده شدن از یك سوراخ، بیخیال جنست بشوند تا كارخانه ات برشكسته بشود؟ آنها گفته اند كه فلانی رشوه بگیر و سر مردمت كلاه بگذار و ...؟ همین دشمن تراشی های بی موردمان كه نوك پیكانمان را به هر طرفی جز خودمان نشانه می گیریم، عامل بدبختیست. ریشه ی مشكلات را در كارنامه ی گذشته ات نگاه كن آقای قاضی، جناب سردار، ریشه ی فریادها را از گذشته ی پرسنلت جویا شو. ما غافل از این هستیم كه عامل اصلی مشكلات موجود، در گذشته ی نه چندان دورمان جریان دارد و مدام دست و پا می زنیم و آرشیو سخنان باراك اوباما در دوران نوزادی اش را زیر و رو می كنیم كه فلانی در همانجایی كه شیرش را ندادند و گریه می كرد، یك جایی صدای همچون اسم ایران در آورد و گفت كه قصاص شیر نخورده اش را از ایران می گیرد ! همان جایی كه حاضر نبودیم فاجعه را ببینیم و مدام از روزنامه ها می خواستیم كه فرت و فرت از ما تعریف كنند و منتقدی نباشد.
تمامی این مشكلات موجود در گذشته هم وجود داشته است و ما سعی می كنیم تنها به مطالعه ی اتفاقات همین چند ماه و چند سال گذشته بپردازیم، در حالیكه اگر به گذشته ی ایران رجوع كنیم، خواهیم دید كه در همین گذشته ی معاصر به كرات از این دست اتفاقات رخ داده است و سرانجام هایشان هم قابل پیش بینی است. جالبست با وجود سابقه طولانی جنگ هایمان با عثمانی ها و اعراب كه در قرون و اعصار حكایت از آن دارد كه آبمان با اعراب در یك جوی نمی رود اما باز هم اصرار داریم بگوییم كه تاریخ یعنی عقیم شدن آقا محمدخان قاجار ! من اطمینان خاطر دارم كه با مرور تاریخ حتی قابلیت پیش بینی آینده را هم كسب می كنیم، یعنی اگر همین خسرو معتضد را با شاه آشتی بدهیم، خواهید دید كه چگونه از ایران برایتان آینده نگری خردمندانه می كند. پس چرا با عدم مرور گذشته مسبب رخ دادن اتفاقات خطرناك و هزینه ساز می شویم؟ چرا با عدم مرور گذشته مان كه بسیار هزینه ها و افرادی برای كسب تجربه اش تلف شده اند، به تكرار آنها در این زمان و تلف كردن دوباره ی هزینه ها و افراد كشورمان می پردازیم؟
من به نوبه ی خودم به تمامی جوان های ایرانی عزیزم می گویم كه لطفا در كنار مطالعه ی ملزم و اساسی رمان های ویكتور هوگو و داستایوفسكی، مقداری هم به مطالعه ی تاریخ وطنتان بپردازید و نگذارید كه اندوخته ی تاریخیتان، چیزی بیشتر از داستان عقیم شدن آقامحمدخان قاجار نباشد.
در پایان هم شما را می سپارم به جان آن آقازاده ای كه در بلخ دزدی كرد و وبلاگ نویسی در شوشتر را بر دار آویختند !

بعد نوشت:
1- از تمامی دوستانی كه به بنده اظهار لطف فرموده اند، كمال تشكر را دارم.
2- دلم نیامد كه تك بیت زیر را از شادروان قیصر امین پور، ضمیمه نكنم:

هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر كوه بی فرهاد، كاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، انــــــــــــــــدوه مادرزاد

یك ترانه، یك داستان


داستان زیر را دایی بزرگوارم نوشته اند و خواندنش را ضمیمه می كنم به شنیدن ترانه ی باران با صدای امید
[click]

http://www.payegan.ir/images/sarbaz.gif
        حوالی پاییز سال 74 بود كه به خدمت مقدس سربازی اعزام شدم، تمامی تلاش خودم را به كار بسته بودم بلكه بتوانم یك سال دیگر خدمتم را به تعویق بیاندازم و با همت استواری برای كنكور بخوانم اما درنهایت عازم خدمت شدم. سوز سرمای منطقه ی كوهستانی دورود جسمم را و پژمردگی پادشاه فصل ها، روحم را ناجوانمردانه با جام تلخ غربت سیراب می كرد و درونم را می سوزاند. در این تنگناهای پر پیچ و غم غربت، یاد مادرم مرا تا مرز دیوانگی كشانده بود، مادرم را بیشتر از هر ارزش و جایگاهی در این دنیای خاكی بالاتر می دانم و او را می ستایم. بعد از آذر 57 كه پدرم در جریان تظاهرات مردمی به شهادت می رسد، مادرم با دست خالی و مستمری بگیری اندكش، 7 تا پسر و دختر را بزرگ كرده است. از همه مهمتر آنكه به كوچكترین فرزندش یعنی من، مهربانی و وابستگی خاصی نشان می داد و یك جورهایی می توان گفت كه وابستگی مادرم، من را همراه همیشگی اش كرده بود. اما این نخستین بار بود كه به مدت دو ماه تمام ندیده بودمش و سخت ترین قسمت این دوری طاقت فرسا، فراموشی چهره اش بود، یادآوری خون دل هایی كه از صدقه سر من خورانده بودشان، یادآوری ...
        طبق قوانین آسایشگاه، در روزهای مشخصی باید به استحمام می پرداختیم و یكی از همان روزهایی كه مشغول استحمام بودم، دل تنگی عجیبی تمام وجودم را گرفته بود. آرزوی شنیدن صدای مادرم، تمامی ذهنم را مورد تشویش قرار داده بود. سرم را به زیر دوش بردم و گرمای آب، سرمای اطرافم را برای چند لحظه ای از خاطرم زدود و تنها دلمشغولی ام، دوری از مادر بود. سربازها مشغول خواندن شعرهای مختلفی در زیر دوش آب بودند كه ناگهان همه ساكت شدند و یكی از سربازها با صدای گرم و زیبایی مشغول خواندن شد، بی حركت ماندم تا بهتر صدایش را بشنوم. هنوز هم صدایش در ذهنم یادآور همان خاطراتست. شعر باران با صدای امید كه مطمئنا در ایران طرفداران بسیاری هم دارد، با صدای گرم سرباز، یك حال و هوای عجیبی پیدا كرده بود و دردهای دل تنگی از زیر خاكستر آرامشم زك زك می كردند:
گرید به حالم، كوه و در و دشت، از این جدایی
می نالد از غم، این دل دمادم، فردا كجایی
سفر بخیر، سفر بخیر، مسافر من
گریه نكن، گریه نكن، بخاطر من
        با خواندنش نمی دانید كه چه آتشی در وجودم گر گرفته بود و زبانه اش با صدای های و هوی گریه ام شعله می كشید. اصلا در فكر شستشوی جسمم نبودم و تنها با خیال شستشوی افكار غم آلودم با این صدای محزون، در زیر شر شر آب گریه می كردم. نمی دانم چرا ناگهان بغضم تركیده بود و مانند كودك دو ساله ای دلم هوای مادرم را می كرد:
باران می بارد امشب، دلم غم دارد امشب
آرام ِ جان ِ خسته، ره می سپارد امشب
در نگاهت، مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب...
        صدایش پس از مدتی خاموش شد، گمانم خودش هم دیگر طاقت خواندن نداشت. من هم دیگر طاقت ماندن در زیر دوش را نداشتم و بلافاصله با سرعت لباس هایم را پوشیدم و از حمام خانه بیرون آمدم، سایر رفقایم هم از حمام بیرون آمده بودند، به چشم هایشان كه نگاه كردم، سرخ شده بودند و بی آنكه حرفی بزنند به سمت آسایشگاه روانه شدیم.

قصد نداشتم خاطره ی فوق را در وبلاگ بگذارم اما مادرم بعد از خواندن این متن، اصرار كرد كه باید حتما این داستان را بر روی وبلاگ قرار بدهی. شب كه سروقتش رفتم، در گوشه ای از حیاط بر روی زانوهایش سر گذاشته بود و آرام آرام اشك می ریخت.
اكثریت ما انسان ها تا زمانیكه هستیم، قدر داشته هایمان را نمی دانیم و كافیست در كسری از ثانیه، احساس جدایی از داشته ها ما را در آغوشش بفشارد، آنوقتست كه ماندن داشته هایمان هم برایمان حسرت آفرینست.معمولا گذر زمان بر روی ارزش هایمان گرد فراموشی می پاشد و باید طوفانی درونی برپا بشود كه ارزش هایمان دوباره زنده بشوند، مثل همین داستان و ترانه اش.
"پایان"

"پیامك هفته"
هیچگاه در راه رسیدن به آرزوهایت تسلیم مشو، زیرا انسانی كه رویاهای بزرگ در سر دارد بسیار قدرتمند تر از كسیست كه به حقیقت ها چسبیده است.

"پیشنهاد ویژه ی هفته"
داستان هایی از چرچیل با زنان

"اتفاق هفته"
جشنواره ی فجر یك شعبه اش را در اهواز برپا كرده است !


نقد دلسوزانه


خوانندگان گرامی سلام !


پس از مدت مدیدی همراهی و نگاشتن31نوشتار، سرانجام وقت آن رسیده است كه به یك جمع بندی و نتیجه گیری كلی برسیم اما لطفا، قبل از آن به اتفاق جالبی كه برای من رخ داده است توجه بفرمایید:
        امشب بر حسب عادت مشغول خواندن مطالب دوستان از طریق گوگل ریدر بودم و لذتی می بردم از اینكه با سختی ها و مشكلاتی كه همین آدم های وبلاگی دارند اما هنوز سخت و محكم در مقابل همه ی مشكلات می ایستند و لبخند می زنند و حتی به روی خودشان هم نمی آورند كه مشكلی هست و یا حتی مشكلات را به حدی مضحك نشان می دهند كه بیشتر شبیه یك جوك هست تا یك مشكل صعب العلاج. بگذریم ! در حال مطالعه ی مطالب دوستان بودم كه پدرم وارد اتاق شد و گفت: من نمی دونم چطور بعد این همه تمیزكاری و تعمیرات(بازسازی اتاق)، حوصله می كنی كه پشت كامپیوتر بشینی؟ لبخندی زدم و از پدرم خواستم كه چند دقیقه ای را كنارم بنشیند و بر كارهایم نظارت كند. دو دقیقه ای نگذشته بود كه مادرم من را صدا كرد و من پدر را با اینترنت تنها گذاشتم. بعد از نیم ساعت بازگشتم و در كمال تعجب دیدم كه پدرم مشغول مطالعه تمامی مطالب شما دوستان می باشد. نظرش را جویا شدم و پدرم می گفت كه از بعضی وبلاگ ها بسیار لذت برده است و حتی علاقمند به گذاشتن كامنت بوده اما از آنجاییكه پدرم شنیدن را به سخن گفتن ترجیح می دهد، بنابراین از ارائه ی دیدگاه صرفنظر كرده است. وبگاه های دوستان را مطالعه كرد و از اینكه جوانان روشنفكری در عرصه ی وبلاگستان قلم می زنند، تعریف و تمجید فراوانی به عمل آورد. حتی برخی از آدرس ها را هم یادداشت كرد كه بعدا در محیط كار پیگیر مطالبشان باشد. بعد از مطالعه وبلاگ دوستان، لبخندی بر گوشه ی لبانش نشاند و چشمانش را به سمت من چرخاند و گفت: خب آقا مهدی، وبلاگ شما كجاست؟ من كه تا بحال حرف خاصی از وبلاگم نزده بودم، مقداری مِن و مِن كردم و با تردید آدرس وبلاگ را تایپ كردم، پدرم مشغول مطالعه ی مطالب من شد و دانه به دانه ی مطالب را خواند و حتی به آرشیو رفته و نظرات پست ها را هم با دقت می خواند و من در تمام این مدت به تماشای تلویزیون پرداختم. بعد از حدود نیم ساعت، پدرم من را صدا كرد و گفت: بیا آقا زاده، بیا نمره ات رو بگیر ! من كه خودم سلیقه پدرم را به خوبی می شناختم، پیش بینی هایی را از ذهن گذراندم و آهسته به كنارش رفتم و در نهایت خضوع و خشوع(قابل توجه پدرم كه مطالبم را می خواند) مستمع سخنان گهربارشان شدم. انتقادات و تعاریف بسیاری از من شد كه پاسخ به برخی هایشان برای پدرم قانع كننده بود و در ادامه به بیان انتقاداتی كه هیچگونه پاسخ منطقی ای در بر نداشتند، می پردازم:
-مطالبت بیشتر حول مشكلات و تلخی ها می گذرند.
-راهكارهای خاصی برای بهبود مشكلات مطرح شده، ارائه نكرده ای.
-اگر كلمات بدیع و بداهه نگارانه ات را از متن جدا كنیم، تمامی پست در دو-سه جمله جمع بندی می شود.
-آنقدر از خودت گفته ای كه هركس نداند، تصور می كند آمده ای مجلس خواستگاری !
-زود به زود آپدیت كرده ای و بعضی از پست هایت، زنجیروار به تكرار یك موضوع پرداخته اند.
-نامه هایت، موضوع و نگرش مناسبی داشته اند اما اگر مطالعه بیشتری انجام می دادی، واقعی تر جلوه می كردند.
-به جای شرح اتفاقات رخ داده با آب و تاب فراوان، تنها به بیان آن در قسمتی تحت عنوان اتفاق هفته بپرداز.
-در پاسخ به بعضی از كامنت ها، ادب را گذاشته ای دم كوزه !
-آقای دكتر احمدی نژاد دارای هر شخصیتی باشند، به هرحال رییس جمهور عده ای از مردم می باشند و رعایت ادب و احترام در هنگام یادكردن از ایشان، واجب كفایی است.
-بخش دیدگاه ها را چرا هر چند وقت یكبار باز می كنی؟ بازدیدكنندگان را شاكی كرده ای !(در پاسخ به انتقاد فوق الذكر، مطلب قانع كننده ای ارائه شد و مورد قبول قرار گرفت)
-...
        البته هرچند كه تعریف و تمجید های پدرم بیشتر از انتقادهایش بود اما من انتقادهایش را نوشتم، مثلا گفته بود كه نامه ای به منشی رییس بیمارستان، موضوع جالبی بوده و به خوبی توانسته به بیان برخی از مشكلات و فسادهای موجود در ادارات اشاره كند و حتی در شیوه بیانش هم جالب عمل كرده ای، بطوریكه در خواننده احساس حقیقی بودن این رخداد شكل می گیرد و ...
        جا دارد ضمن تشكر از پدر گرامی ام كه همواره با انتقادهای سازنده شان در بهبود ساختار اجتماعی و شخصی بنده نقش پررنگ و مثبتی داشته اند، در همین مكان مقدس اعلام بدارم كه شیوه نگاه من نسبت به بیان مسائل مقداری تغییر كرده است و قصد دارم به شیوه ای نوین و پیشرفته، دست به قلم ببرم(یك چیزی در حد اینكه اصلا ننویسم !).
البته هرچند تغییر نگرش و دیدگاه نسبت به مسائل جامعه، در برخی اوقات سخت و گزنده می باشد اما به هرحال، گاهی به تغییر فكر می كنیم و تا به عمل رساندش تاخیر می كنیم. امروز دیگر جای تاخیر نیست و باید تغییر كرد.

با تشكر از حسن توجهتان
مهدی نامور
نهم بهمن ماه یكهزار و سیصد و هشتاد و هشت

پینوشت: دوستان گرامی، بیایید در همین پست گره هایمان را وا كنیم و هرچه انتقاد داریم، به دور از تعارفات مرسوم در طبق اخلاص قرار بدهیم. فلذا خواهش عاجزانه ای دارم كه هرگونه انتقاد و نقدی نسبت به رویه ی نوشتار بنده را در قسمت دیدگاه پست فوق بیان بدارید.

چند نكته ی فخر فروشانه !


این روزها همه ی افراد مشغول بازی هستند. حق هم دارند، منطقی هم هست كه در این دوره و زمانه ی باری به هر جهت و هردمبیل گرا، كه هر فرد ایرانی مستعد بازی است، ما نیز مشغول بازی بشویم:
بازی اخیری كه چند مدتیست به همت دوستان گردآوری شده است، نوعی بازی فخر فروشانه است. به اینصورت كه افراد موظف به ساختن حداقل 5 جمله در مورد خود هستند كه ابتدایشان با "اولین بار" یا "هروقت" شروع می شود !
از مجموع نكات فخرفروشانه ی من همین هاییست كه قابل عرض میان عموم می باشد:
- هروقت عكسی می گیرم، مطمئنا كسی از گوشه ای پیدا خواهد شد كه بگوید عكس من را از دوربینت حذف كن !
- هروقت به سر و وضعم می رسم و روانه ی دانشگاه می شوم،بلااستثناء مامورین حراست دانشگاه از بنده كارت دانشجویی می خواهند !
- هروقت در هر مسابقه ای شركت كرده ام، بیشتر از مقام سوم نشده ام. البته یك مرتبه نفر اول هم شدم كه با مشخص شدن سن واقعی ام، به رتبه ی پنجم تنزل یافتم !
- هروقت در هر قرعه كشی شركت كردم، شانس بر در خانه ام رو ننمایانده است. شدت این فاجعه در آن حدیست كه حتی در قرعه كشی بانك ملی شهرستان یاسوج، سال 1377 با موجودی حساب 250000تومان، برنده ی 500 تا تك تومنی هم نشدم !
- اولین باری كه از دو پژوی 206 و یك كامیون حمل ورقه های فولادی سبقت جانانه ای گرفتم، گشت نامحسوس دوربین دار مرا گیر انداخت و جریمه اش، توقیف ماشین در پاركینگ بود.(یك ماه بعد هم شبكه ی سه نشانش داد!)
- اولین باری كه پشت فرمان ماشین در خارج از شهر نشستم، پلیس راه ورودی آبادان-اهواز بنده را توقیف كرد. بدلیل اعلام سرقت پژوی GLX نوك مدادی رنگ به شماره ی شهربانی 55الف922 !(شماره ی اتومبیل مسروقه، به اشتباه اعلام شده بود)
- اولین باری كه تلاش كردم رفاقتم را به اثبات برسانم، دوستانم را از دست دادم !(به اینصورت كه با همت بنده رفتند دبی و همین كه آمدند برگردند، ماندنی شدند)
- اولین باری كه كنكور دادم، كاردانی پرورش اسب زابل قبول شدم !
- اولین باری كه از كلاس درس اخراج شدم، توسط دایی ام بود !
- اولین باری كه عاشق شدم، مادربزرگم را از دست دادم !
- هروقت تصمیم گرفتم كه برای اولین بار به حرف های محمود نخندم، دقیقا قهقهه سردادم !
...پایان...

حقیقتا علاقه دارم كه تمامی دوستان را به این بازی دعوت كنم، اما از آنجاییكه راضی به دردسر دوستان نیستم بنابراین صلاح را به دست خودتان می سپارم. البته اگر در این بازی شركت فرمودید، حتما به من یادآوری فرمایید كه لینكتان كنم."پیامك هفته"

بسی تیر و مرداد و اردی بهشت    بیاید كه ما خاك باشیم و خشت


"پیشنهاد ویژه ی هفته"
مطالعه ی زندگینامه ی كوتاه مصطفی مستور، نویسنده ی موفق اهوازی كه با روایتی گیرا و تفسیر واقع گرایانه ی محل سكونت اش همراه با كاراكترهای غیرقابل باورش، متنی متحیركننده را نگاشته است . [click]

اندر احوالات دانشجو !

شروع ترم
شروع ترم
یک هفته بعد از شروع ترم
یک هفته بعد از شروع ترم
دو هفته بعد از شروع ترم
دو هفته بعد از شروع ترم
قبل از امتحان میان ترم
قبل از امتحان میان ترم
در طول امتحان میان ترم
در طول امتحان میان ترم
بعد از امتحان میان ترم
بعد از امتحان میان ترم
قبل از امتحان پایان ترم
قبل از امتحان پایان ترم
اطلاع از برنامه پایان ترم
اطلاع از برنامه پایان ترم
هفت روز قبل از پایان ترم
هفت روز قبل از پایان ترم
شش روز قبل از پایان ترم
شش روز قبل از پایان ترم
پنج روز قبل از پایان ترم
پنج روز قبل از پایان ترم
چهار روز قبل از پایان ترم
چهار روز قبل از پایان ترم
دو روز قبل از پایان ترم
دو روز قبل از پایان ترم
یک روز قبل از پایان ترم
یک روز قبل از پایان ترم
شب قبل از امتحان
شب قبل از امتحان
یک ساعت قبل از امتحان
یک ساعت قبل از امتحان
در طول امتحان
در طول امتحان
هنگام خروج از سالن امتحان
هنگام خروج از سالن امتحان
بعد از امتحان
بعد از امتحان
یا
بعد از امتحان

پینوشت:
1- كمیك استریپ متحرك فوق رو در گوگل ریدر دیدم و از آنجاییكه جایی برای اشتراكش نبود، در همین وبگاه قرارش دادم.
2- شكرخدا امتحانات به اتمام رسید و تقریبا بعد از یك استراحت فصلی، باید به یك تور وبگردی بروم.
3- كماكان در انتظار همكاری دوستان در جهت طراحی سئوالات مصاحبه هستیم!

منبع: +