یك ترانه، یك داستان
داستان زیر را دایی بزرگوارم نوشته اند و خواندنش را ضمیمه می كنم به شنیدن ترانه ی باران با صدای امید[click]

طبق قوانین آسایشگاه، در روزهای مشخصی باید به استحمام می پرداختیم و یكی از همان روزهایی كه مشغول استحمام بودم، دل تنگی عجیبی تمام وجودم را گرفته بود. آرزوی شنیدن صدای مادرم، تمامی ذهنم را مورد تشویش قرار داده بود. سرم را به زیر دوش بردم و گرمای آب، سرمای اطرافم را برای چند لحظه ای از خاطرم زدود و تنها دلمشغولی ام، دوری از مادر بود. سربازها مشغول خواندن شعرهای مختلفی در زیر دوش آب بودند كه ناگهان همه ساكت شدند و یكی از سربازها با صدای گرم و زیبایی مشغول خواندن شد، بی حركت ماندم تا بهتر صدایش را بشنوم. هنوز هم صدایش در ذهنم یادآور همان خاطراتست. شعر باران با صدای امید كه مطمئنا در ایران طرفداران بسیاری هم دارد، با صدای گرم سرباز، یك حال و هوای عجیبی پیدا كرده بود و دردهای دل تنگی از زیر خاكستر آرامشم زك زك می كردند:
گرید به حالم، كوه و در و دشت، از این جدایی
می نالد از غم، این دل دمادم، فردا كجایی
سفر بخیر، سفر بخیر، مسافر من
گریه نكن، گریه نكن، بخاطر من
با خواندنش نمی دانید كه چه آتشی در وجودم گر گرفته بود و زبانه اش با صدای های و هوی گریه ام شعله می كشید. اصلا در فكر شستشوی جسمم نبودم و تنها با خیال شستشوی افكار غم آلودم با این صدای محزون، در زیر شر شر آب گریه می كردم. نمی دانم چرا ناگهان بغضم تركیده بود و مانند كودك دو ساله ای دلم هوای مادرم را می كرد:
باران می بارد امشب، دلم غم دارد امشب
آرام ِ جان ِ خسته، ره می سپارد امشب
در نگاهت، مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب...
صدایش پس از مدتی خاموش شد، گمانم خودش هم دیگر طاقت خواندن نداشت. من هم دیگر طاقت ماندن در زیر دوش را نداشتم و بلافاصله با سرعت لباس هایم را پوشیدم و از حمام خانه بیرون آمدم، سایر رفقایم هم از حمام بیرون آمده بودند، به چشم هایشان كه نگاه كردم، سرخ شده بودند و بی آنكه حرفی بزنند به سمت آسایشگاه روانه شدیم.
قصد نداشتم خاطره ی فوق را در وبلاگ بگذارم اما مادرم بعد از خواندن این متن، اصرار كرد كه باید حتما این داستان را بر روی وبلاگ قرار بدهی. شب كه سروقتش رفتم، در گوشه ای از حیاط بر روی زانوهایش سر گذاشته بود و آرام آرام اشك می ریخت.
اكثریت ما انسان ها تا زمانیكه هستیم، قدر داشته هایمان را نمی دانیم و كافیست در كسری از ثانیه، احساس جدایی از داشته ها ما را در آغوشش بفشارد، آنوقتست كه ماندن داشته هایمان هم برایمان حسرت آفرینست.معمولا گذر زمان بر روی ارزش هایمان گرد فراموشی می پاشد و باید طوفانی درونی برپا بشود كه ارزش هایمان دوباره زنده بشوند، مثل همین داستان و ترانه اش.
"پایان"
"پیامك هفته"
هیچگاه در راه رسیدن به آرزوهایت تسلیم مشو، زیرا انسانی كه رویاهای بزرگ در سر دارد بسیار قدرتمند تر از كسیست كه به حقیقت ها چسبیده است.
"پیشنهاد ویژه ی هفته"
داستان هایی از چرچیل با زنان
"اتفاق هفته"
جشنواره ی فجر یك شعبه اش را در اهواز برپا كرده است !
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 0:0 توسط مرد جوان