داستان زیر را دایی بزرگوارم نوشته اند و خواندنش را ضمیمه می كنم به شنیدن ترانه ی باران با صدای امید
[click]

http://www.payegan.ir/images/sarbaz.gif
        حوالی پاییز سال 74 بود كه به خدمت مقدس سربازی اعزام شدم، تمامی تلاش خودم را به كار بسته بودم بلكه بتوانم یك سال دیگر خدمتم را به تعویق بیاندازم و با همت استواری برای كنكور بخوانم اما درنهایت عازم خدمت شدم. سوز سرمای منطقه ی كوهستانی دورود جسمم را و پژمردگی پادشاه فصل ها، روحم را ناجوانمردانه با جام تلخ غربت سیراب می كرد و درونم را می سوزاند. در این تنگناهای پر پیچ و غم غربت، یاد مادرم مرا تا مرز دیوانگی كشانده بود، مادرم را بیشتر از هر ارزش و جایگاهی در این دنیای خاكی بالاتر می دانم و او را می ستایم. بعد از آذر 57 كه پدرم در جریان تظاهرات مردمی به شهادت می رسد، مادرم با دست خالی و مستمری بگیری اندكش، 7 تا پسر و دختر را بزرگ كرده است. از همه مهمتر آنكه به كوچكترین فرزندش یعنی من، مهربانی و وابستگی خاصی نشان می داد و یك جورهایی می توان گفت كه وابستگی مادرم، من را همراه همیشگی اش كرده بود. اما این نخستین بار بود كه به مدت دو ماه تمام ندیده بودمش و سخت ترین قسمت این دوری طاقت فرسا، فراموشی چهره اش بود، یادآوری خون دل هایی كه از صدقه سر من خورانده بودشان، یادآوری ...
        طبق قوانین آسایشگاه، در روزهای مشخصی باید به استحمام می پرداختیم و یكی از همان روزهایی كه مشغول استحمام بودم، دل تنگی عجیبی تمام وجودم را گرفته بود. آرزوی شنیدن صدای مادرم، تمامی ذهنم را مورد تشویش قرار داده بود. سرم را به زیر دوش بردم و گرمای آب، سرمای اطرافم را برای چند لحظه ای از خاطرم زدود و تنها دلمشغولی ام، دوری از مادر بود. سربازها مشغول خواندن شعرهای مختلفی در زیر دوش آب بودند كه ناگهان همه ساكت شدند و یكی از سربازها با صدای گرم و زیبایی مشغول خواندن شد، بی حركت ماندم تا بهتر صدایش را بشنوم. هنوز هم صدایش در ذهنم یادآور همان خاطراتست. شعر باران با صدای امید كه مطمئنا در ایران طرفداران بسیاری هم دارد، با صدای گرم سرباز، یك حال و هوای عجیبی پیدا كرده بود و دردهای دل تنگی از زیر خاكستر آرامشم زك زك می كردند:
گرید به حالم، كوه و در و دشت، از این جدایی
می نالد از غم، این دل دمادم، فردا كجایی
سفر بخیر، سفر بخیر، مسافر من
گریه نكن، گریه نكن، بخاطر من
        با خواندنش نمی دانید كه چه آتشی در وجودم گر گرفته بود و زبانه اش با صدای های و هوی گریه ام شعله می كشید. اصلا در فكر شستشوی جسمم نبودم و تنها با خیال شستشوی افكار غم آلودم با این صدای محزون، در زیر شر شر آب گریه می كردم. نمی دانم چرا ناگهان بغضم تركیده بود و مانند كودك دو ساله ای دلم هوای مادرم را می كرد:
باران می بارد امشب، دلم غم دارد امشب
آرام ِ جان ِ خسته، ره می سپارد امشب
در نگاهت، مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب...
        صدایش پس از مدتی خاموش شد، گمانم خودش هم دیگر طاقت خواندن نداشت. من هم دیگر طاقت ماندن در زیر دوش را نداشتم و بلافاصله با سرعت لباس هایم را پوشیدم و از حمام خانه بیرون آمدم، سایر رفقایم هم از حمام بیرون آمده بودند، به چشم هایشان كه نگاه كردم، سرخ شده بودند و بی آنكه حرفی بزنند به سمت آسایشگاه روانه شدیم.

قصد نداشتم خاطره ی فوق را در وبلاگ بگذارم اما مادرم بعد از خواندن این متن، اصرار كرد كه باید حتما این داستان را بر روی وبلاگ قرار بدهی. شب كه سروقتش رفتم، در گوشه ای از حیاط بر روی زانوهایش سر گذاشته بود و آرام آرام اشك می ریخت.
اكثریت ما انسان ها تا زمانیكه هستیم، قدر داشته هایمان را نمی دانیم و كافیست در كسری از ثانیه، احساس جدایی از داشته ها ما را در آغوشش بفشارد، آنوقتست كه ماندن داشته هایمان هم برایمان حسرت آفرینست.معمولا گذر زمان بر روی ارزش هایمان گرد فراموشی می پاشد و باید طوفانی درونی برپا بشود كه ارزش هایمان دوباره زنده بشوند، مثل همین داستان و ترانه اش.
"پایان"

"پیامك هفته"
هیچگاه در راه رسیدن به آرزوهایت تسلیم مشو، زیرا انسانی كه رویاهای بزرگ در سر دارد بسیار قدرتمند تر از كسیست كه به حقیقت ها چسبیده است.

"پیشنهاد ویژه ی هفته"
داستان هایی از چرچیل با زنان

"اتفاق هفته"
جشنواره ی فجر یك شعبه اش را در اهواز برپا كرده است !