بم - منزل محمد صادق رحمانيان

     نمي خواهد لباسش شلخته بنماياند، او دو سال سختي هاي فراواني را گذرانده كه راز سر به مهر فقر، در حريم خانه اش رجز خواني نكند. پيش از آنكه زنگ خانه را بزند، تلاش ظاهر پسندانه اي در گم كردن خستگي اش مي كند، كتش را مي تكاند، پره هاي يقه ي لباسش را به زير كت مي برد، آخرين قطره ي شيشه ي عطرش را هم بر خود مي چكاند، با خود مي گويد بايد فردا عطر جديدي بخرم. او پس از دو سال تمام، دوشيفته كار كردن، بالاخره توانسته بود خرج و مخارج خريد كمد، يخچال، تلويزيون و حتي سيسموني دخترش "آرزو" را پرداخت كند. حالا او ديگر مردي نبود كه مخارج زندگي بخواهد برايش شاخ و شانه بكشد و يا سادگي محقرانه اش را به رخ بكشاند، او ديگر مردي بود كه ميخواست و بايد ميشد و ميماند. به آرامي به خانه آمد و بي سر و صدا به پشتي لم داد. همسرش متوجه ورود او شد و بچه را در گهواره خواباند تا با لبخند به استقبال مرد خانه بيايد. لبخند هر كسي پاسخش لبخند است اما لبخند همسر خانه، بايد پاسخي فراتر از يك لبخند باشد، پاسخي در خور يك بانوي تمام عيار، پاسخي هم شأن يك بهشت محض كه آرامش را در جهنم دنياي كنوني به مرد خانه ارزاني مي دارد، مرد با تمام وجودش لبخندي زد و گفت: سلام هميشه محرمم كه بهترين مرهممي.
     همسر خانه مدام تلاش مي كند تا خستگي را از نگاه مرد پاك كند، گويي تلاش مرد در گم نمودن خستگي نافرجام بوده. يك ليوان شربت آلبالوي دست ساز، يك ليوان چاي، يك سبد ميوه، يك مزاح نرم، يك بالشت، يك رو انداز و در پايان با يك لبخند، مرد خانه را بدرقه ي خواب كرد، نوزاد هم با صداي خنده اش، مادر را همراهي كرد. . مرد در آرامش محض بود، سرانجام خانه اي مطابق با آرزوهايش ساخته بود تا تنها "آرزوي" زندگي اش، آينده اي بي نياز داشته باشد.
***
     سرش به شدت درد ميكند و توان بلند شدن ندارد، قفسه ي سينه اش سنگيني مي كند، نفسش تا نيمه ها بالا مي آيد، دستش بي حس است، تمامي اطرافش تاريكي محض را به همراه دارد، يك ستون بزرگ دستش را بطور كامل له كرده است، انگشتان پايش هم خرد شده اند. دو روز بعد با كمك مردم از زير آوار نجات مي يابد اما فكرش آشفته وار و بي اختيار مي گويد: فاطمه، آرزو ...
امدادگران سختشان است بگويند كه بدرقه كنندگان آخرين خوابش، خود راهي "خواب آخر" شده اند... درست زير همان كمدي كه تازه قسطش را داده بود، انگار فقر براي برخي از ما انسان ها هميشه رجز مي خواند ...

پينوشت: متن فوق را به رسم يادواره ي كشته شدگان بم مخصوصاً ناهيد و خانواده اش، با الهام از روايتي حقيقي نوشته ام.