یک جایی می رسد که آدم دست به خودکشـــی می زند،

نــه اینــکه یک تــیغ بردارد رگــش را بزنـــد...نــه!

قیـــد احساسش را مـــی زنـد!

چارلز بوکوفسکی


     واقعاً من به همچین جاهایی رسیده ام، اینکه دیگر جای شوخی ندارد اما اگر این چارلز بوکوفسکی یک لیدی بود، تابلویش را در اتاقم نصب میکردم و با همین یک جمله اش تا آخر عمر مدام خودکشی میکردم و حالا که دست برقضا یک مرد این حرف را گفته، ضمن ابراز همدردی با ایشان، جمله اش را میگذارم به عنوان آخرین تیتر این وبلاگ!

     در هر حال سال گذشته را سال آغازها میدانستم و امسال را سال پایان ها میدانم که یکی از این پایان ها، پایان عمر یادداشت های یک مرد جوان است. خداحافظی و رفتن برای همیشه برایم خیلی سخت است اما دیگر مجالی برای حرفهایم نمیبینم و بهترست همانند مرحوم گل آقا عرصه را بدهیم به دیگران.


و در پایان...

هر آنچه دل تنگت

میخواست  میخواهد  خواهد خواست

بگو

پینوشت: نظرات این مطلب همانند پایان تمامی وبلاگ ها تایید نخواهند شد.

ارادتمند عزیزانم

مرد جوان

دوم آذرماه یکهزار و سیصد و نود و یک