نمي‌دانم چرا هرچقدر هم بخواهم حتي براي دو سه روز آنلاين باشم، نمي‌توانم!
اينترنت دايل آپ جداً يك معضل اساسيست و بايد هرچه زودتر از شرش خلاص بشوم البته يكسري اقدامات انجام داده‌ام تا بتوانم پولش را جفت و جور كنم كه خوشبختانه به نتيجه هم رسيده و اميدست در پايان هفته‌ي جاري به اين نعمت بزرگ دست بيابم!
     انتخابم هم متغيرست، يكبار مي‌گويم وايمكس بگيرم، دفعه‌ي ديگر وايرلس و آخر سر هم قصد كرده‌ام كه ADSL خريداري نمايم.
بگذريم...
     عارضم به خدمتتان، خواهر بنده كه جانم را هم دو دستي تقديمش مي‌كنم، قطعه‌اي ادبي را از كتابي انتخاب كرده و خواسته كه در وبلاگ بازنشرش بدهم تا نظر شما را راجع به آن بدانم. پيش پيش مي‌گويم آبروداري كنيد و يك نظر خوب بنويسيد، سر فرصت از خجالت همه‌تان درمي آيم!(راحت باشيد)
ضمناً به عرضتان برسانم كه استثنائاً تمامي اين پست متعلقست به خواهر گرامي بنده، همچنين نظرهايش را فقط خود ايشان مي‌خوانند و تبعاً پاسخ به آنها هم توسط خود ايشان صورت مي‌گيرد:

جاي پاهاي تو رو ماسه‌ها مونده
حُرم آفتاب زده جا پاتو سوزونده
موجاي خسته ميون گِل نشستن
از راه دور اومدن خسته‌ي خستن
هنوز باور ندارم رفتنتو
به دست خاك سرد سپردن تن تو
هنوز باور ندارم رفتنتو
تن تو فداي بي‌رحمي دريا شد و رفت
تن من تشنه‌ي يك قطره آب
ارزونيه خاك شد و رفت
وسعت فاصله‌مون از اينجا تا عرش خداست
تن من تنهاترين تن‌هاي دنيا شد و رفت
هنوز باور ندارم رفتنتو
موجاي آبي با صد چاووش ميخوندن
تا ملائك با گُلا روتو پوشوندن
سينه‌زن دسته دسته با تلاوت
نوحه سر دادن بردنت رسوندن
نميتونم دلم عادت كنه با نبودنت
من كه با اميد تو هنوز تو ساحل موندم
نميشه باور من دست اجل ربودنت
هنوز باور ندارم رفتنتو